تبلیغات
Chaosmosis

مهمان‌نوازی و انحراف

1392/11/16  

متنِ «مهمان‌نوازی و انحراف» را که به داستان Roberte ce soir   اثر پیر کلوسفسکی می پردازد، از اینجا دانلود کنید.






The Overthrow of the Lyric Body

1392/11/9  

بخشی از فصل یکمِ کتاب «ساد: ابداع بدنِ لیبرتین» (مارسل هناف، 1999) را از اینجا دانلود کنید.





فضای نوآر

1392/11/1  

ترجمه‌ی فارسیِ فصل دهم از کتاب «اضطراب نوآر: جنس، ‌‌نژاد و مادرانگی» (اولیور و تریگو، ۲۰۰۳) را از «اینجا» دانلود کنید.





Stopping the Antropological Machine

1392/10/25  

متن حاضر که از آموزه‌های حیوانی (کِلی اولیور، ۲۰۰۹) برگرفته‌شده، به مقوله‌ی انسان‌ـ‌حیوان و ماشین انسان‌شناختیِ سازنده‌ی این دوپارگی در کار جورجیو آگامبن می‌پردازد؛ بحثی که قسمی از پروژه‌ی فوکو در تاریخ جنون (۱۹۶۱) را نیز به یادمان می‌آورد. به زعم اولیور، اندیشه‌ی آگامبن می‌کوشد انسانیّت را از ماشین انسان‌شناختی‌ای نجات دهد که همیشه سعی می‌کند امر حیوانی را به‌منزله‌ی خارجِ برسازنده درون خودِ امر انسانی‌ تولید کند. وی استدلال می‌کند که بازگشت آگامبن به استعاره‌های دینی و گفتمان دین به منزله‌ی یک متعادل‌کننده‌ی فرضی در برابر علم و فلسفه ــ‌که ماشین انسان‌شناختی از خِلال‌ آن عمل می‌کند‌ــ در بهترین شرایط، دوگانه‌ی انسان‌ـ‌حیوان را با دوگانه‌ی دین‌ـ‌علم جایگزین می‌کند، و در بد‌ترین حالت، ما را به گفتمانی باز می‌گرداند که دست کم به اندازه‌ی‌‌ همان گفتمانی که او می‌کوشد از آن بگریزد خشونت‌بار است. اولیور بدیلی در برابر این کوشش‌ها قرار می‌دهد، که انگاره‌های بنیادین-اش را از میراث موریس مرلو‌ـ‌پونتی در «درس‌گفتارهای طبیعت» و واپسین اثرش، امر مرئی و امر نامرئی بیرون می‌کشد: «خویشاوندی عجیب» میانِ انسان‌ها و حیوانات که از یکپارچگیِ پهلو به پهلویِ حیوانیت و انسانیت برمی‌آید، و نه به تکاملی تقلیل می‌یابد که در آن، انسانیت تلوسِ (اُبژه‌ی هدف، غایت) حیوانیت است، و نه به مغاکی میان بدن و آگاهی (یا بین حیوان و دا‌زاین) فروکاسته می‌شود. ترجمه‌ی فارسیِ مقاله‌ی «متوقف‌کردنِ ماشینِ انسان‌شناختی: آگامبن همراه با هایدگر و مرلو‌ـ‌پونتی» را از اینجا دانلود کنید. [مقاله در اصل فاقد عکس است.]





Monument

1392/10/23  


«ملاحظاتی درباره نمای بلند» نوشته پیر پائولو پازولینی را از
«اینجا» یا «اینجا» دانلود کنید.





short-circuits

1392/10/13  

سه متنِ مجزا که اکنون پشتِ هم می‌آیند، بناست فصل‌هایی از «فرم‌های فروپاشیده: آرت‌بروت، فانتاسم‌ها و مدرنیزم» را تشکیل دهند. هر سه، نوشته‌ی نظریه‌پردازِ معاصرِ آمریکایی، اَلن وایس (Allen S. Weiss) هستند که موضوعِ اصلیِ کارش «زیبایی‌شناسیِ فزونی» است؛ سنخ‌هایی از هنرِ اقلیتی‌ـ‌حاشیه‌ایِ اغلب طبقه‌بندی‌گریز و ماهیتاً برانداز، با برجسته‌نماییِ تکینگی‌هایی در عرصه‌های رادیوفونی، تیا‌تر شقاوت، سینمای روایی و تجربی، خوراک‌شناسی، آرت‌بروت و الخ، در پرتوِ فلسفه‌ی قاره‌ایِ پسانیچه‌ای (خصوصاً باتای‌، کلوسوفسکی و دلوز) تاگشایی، تحلیل و باز‌ـ‌ارزشگذاری می‌شوند؛ آن هم از خلالِ پیاده‌کردنِ چرخ‌دنده‌های ماشین‌میل‌ورز، از خلالِ ترسیمِ مؤلفه‌ها/بس‌گانگی‌هایی که برسازنده‌ی اجزای این تکینگی‌ها در کنش آفرینشگرانه‌اند، و نیز، با ردیابیِ دقایق و کیفیاتِ نیروگذاری/پادنیروگذاری میان بدن بدون اندام و سوسیوس. چرخشی از قلمرو دال و ظرفیت‌های دلالتی به سمتِ گنگ‌ترین و بیان‌ناپذیر‌ترین تجربه‌های درونی؛ از وانموده‌ها به سوی یک فانتاسم‌شناسی؛ از رمزگان نشانه‌های هر روزه که در خدمتِ هم‌رسانی‌اند تا ناهمرسانی‌های ایدیوسینکراسیک که کارکردِ نوساناتِ شدتمندِ حیاتِ تکانه‌ای‌اند. گرچه مقالات یکم و سوم در اصل فاقد عکس‌اند اما در این وهله، لولای جفت‌شدنِ متن‌ها به‌میانجی عکس‌هایی مشخص شده است.
ترجمه‌ی فارسی سه مقاله‌ی «فشارهای خورشید: بیانیه‌ای علیه مخدّر الکتریکی»، «موسیقی و جنون»، و «درباره‌ی هنر افسون» را
از «اینجا» یا «اینجا» دانلود کنید.





متافیزیکِ سلسله‌مراتب: مساله‌ی عمو‌ها، و دزدی که آنجا نبود

1392/06/4  

یک.
اگر معنای هر آفرینشِ والا گسستن از عادت‌های گله‌ای است که همواره هستنده‌های موجود را به سوی غایت‌هایی هدایت می‌کند که منحصراً برای رژیم‌های ستم‌پیشه‌ی میان‌مایگی سودمند هستند، پس در عرصه‌ی تجربی، آفرینش یعنی اِعمالِ خشونت نسبت به آنچه وجود دارد، و از اینرو، نسبت به یکپارچگیِ هستنده‌ها. هرگونه آفرینشِ سنخی جدید باید حالتی از عدم امنیت را برانگیزد: آفرینش دست می‌کشد از اینکه یک بازی در حواشیِ واقعیت باشد؛ از این پس، آفریننده باز‌ـ‌تولید نخواهد کرد، بل خودش امر واقع را تولید می‌کند. / کلوسوفسکی، نیچه و دور باطل، از فصل ۶

ادامه مطلب





فمینیسمِ خُرد‌ـ‌مقاومت‌ها

1392/05/7  

نسبتِ «سیاستِ هویت» و «سیاستِ پیکار طبقاتی» چیست؟ 
ادامه مطلب





و بالاخره یک روز تمام برده‌ها آزاد شدند، چیزی درونِ آنها مرد...

1392/05/5  

یک/

مادامی‌که بوم وجود دارد، مردِ جوانِ روی بوم نیز لبخند می‌زند [...] ما با حسانیت‌ها نقاشی می‌کشیم، مجسمه می‌سازیم، تصنیف می‌کنیم، و می‌نویسیم [...] لبخندِ روی بوم تنها به وسیله‌ی رنگ‌ها، خطوط، سایه، و نور ایجاد می‌شود [...] حسانیت صرفاً به ماده‌اش ارجاع می‌یابد: درک یا تاثیرِ خودِ ماده، لبخندِ رنگِ‌روغن، ژستِ خاک‌نسوز، ضربه‌ی فلز، خمشِ سنگِ رومی، و بالارویِ سنگِ گوتیک. [...] آماده‌سازیِ بوم، ردِ موی قلم‌مو، و بسیاری چیزهای دیگر نیز آشکارا بخشی از حسانیت هستند. حسانیت چگونه می‌تواند بدون ماده‌ای با دوام حفظ شود؟ [...] تاثیر، فلزی، بلوری، سنگی، و الخ است، و حسانیت، نه رنگ‌شده، بل به قولِ سزان رنگ‌کننده است. [...] جایگاهِ نویسنده فرقی با جایگاهِ نقاش، موسیقیدان یا معمار ندارد. واژگان و نحو مواد خاص نویسنده‌اند، همان نحوِ آفریده‌شده‌ای که به طور مقاومت‌ناپذیری در اثر نویسنده صعود می‌کند و به حسانیت وارد می‌شود. (دلوز و گتاری، فلسفه چیست؟، ص‌ص. ۲۰۷-۲۱۲)

ادامه مطلب





بریدگی‌های خون‌بارِ عصب

1392/03/26  

یک. بنا به آنچه هستی‌شناسیِ شدت نزد پی‌یر کلوسوفسکی خوانده می‌شود، خطا یک پیامدِ ممکنِ ناشی از مواجهه/تماسِ بی‌واسطه با سطحِ آشوب محسوب می‌شود؛ اثری که از دلِ وضعیتِ بحران بیرون افتاده، اثرِ درنوردیدنِ یک آستانه‌ی شدتِ نو.

ادامه مطلب





افیونلاق/ مورالین

1392/03/11  

اِسمارتیس‌ها به عنوانِ نوعی خوردنیِ فرعی، در بازنمایی وضعیتِ سیاسیِ حال حاضر، یعنی فضای انتخابات، کم نمی‌آورند. اِسمارتیس‌ها یک هسته‌ی شکلاتی با یک روکشِ نازکِ نُقلی و یک روکشِ سطحیِ رنگین دارند. شرکت‌های تولیدکننده‌ی اِسمارتیس، در نمونه-های متأخرترِ محصولاتشان، شکل قُرص‌ـ‌مانندِ سابق را تا حدی کنار گذاشته و محصولشان را اغلب به شکلِ سنگواره‌های کوچکِ جذابِ متنوع طراحی کرده‌اند. شما یک مشتِ شبه‌ـ‌سنگواره‌ی رنگین و متنوع دارید که وقتی یک به یک آن‌ها را در دهان می‌گذارید، برخلافِ سنگریزه‌های واقعیِ کفِ خیابان خُرد می‌شوند. سنگریزه‌های واقعی، اولا انقدر زیبا و خوش‌فرم نیستند، و ثانیا، دندان‌ها را می‌شکنند؛ حالا به لطفِ طراحانِ صنعتی، شما با لذّت، خردشدنشان را حس می‌کنید و حتا می‌شنوید: یک انتقامِ دهانیِ شیرین، از واقعیتِ سخت و خُردکننده.

ادامه مطلب





این صفحه عمداً خالی گذاشته شد...

1392/02/28  

 «دختری با تتوی اژد‌ها» (فینچر، ۲۰۱۱) احتمالا در نظرِ نخست ــ و با معیار قرار دادنِ آنچه این روز‌ها «نقد» خوانده می‌شود چه بسا از هر منظری ــ فیلمی معمولی جلوه کند؛ فیلمی متوسط در حد و اندازه‌ی دیگر آثار جریان غالبِ هالیوودی، شاید صرفا کمی خوش-ساخت‌تر. دلوز در «نیچه و فلسفه» می‌نویسد: «معنای یک پدیده [...] را هرگز درنخواهیم یافت اگر ندانیم چه نیرویی آنرا تصاحب می‌-کند، از آن بهره می‌گیرد، آنرا به تصرف درمی‌آورد یا در آن به صدا در می‌آید. یک پدیده [...] یک نشانه‌ است، یک علامت، که معنای آن در نیرویی بالفعل نهفته است». از این منظر، نیروهای بالفعلِ فیلمِ مذکور چیستند و در چه سرهم‌بندی‌های ممکنی به صدا در آمده‌اند؟ این فیلم، در نگاهِ اول، همتافتی از دو داستانِ ظاهرن مجزاست که هر کدام خُرد‌ـ‌داستان‌های خودشان را پیش می‌برند و در هم می‌پیچند: الف) اوضاعِ کاری و گذران زندگیِ دختری به اسم لیزبث تحت قیمومیت دولت. ب) ماجرای خبرنگاری به اسم میکل (میکائیل) که بابت یک اَنگِ ظاهرن اشتباه، اما در واقع درست، ــ بابتِ در اختیار نداشتنِ مدراک لازم برای اثبات صحت سخن‌اش ــ تحقیر می‌شود. برجسته‌ترین عاملِ پیونددهنده‌ی این دو خطِ سیرِ روایتی، یک صدایِ جیغ است که در دقایقِ مشخصی از فیلم واریاسیون‌های مختلفی از آن بر تصویر شنیده می‌شود (تغییر دورِ صدای چرخشِ پره‌های پنکه، یا جاروبرقی و الخ). 

ادامه مطلب





Secret défense

1392/02/9  

تفاوت به هیچ وجه بین امر اجتماعی و امر فردی (یا بینافردی) نیست، بلکه بین عرصه‌ی مولیِ بازنمایی‌ها، چه فردی و چه جمعی، و نیز عرصه‌ی مولکولیِ باور‌ها و میل‌ها است، که در آن، تمایزِ بین امر اجتماعی و امر فردی معنی خود را به کلی از دست می‌دهد زیرا سیلان‌ها نه به افراد نسبت‌دادنی هستند، و نه می‌توانند با دال‌های جمعی فرارمزگذاری شوند. بازنمایی‌ها پیشاپیش مجموعه‌های بزرگ-مقیاس را تعریف یا قطعه‌ها را بر یک خط تعیین می‌کنند؛ از سوی دیگر، باور‌ها و میل‌ها، سیلان‌هایی هستند که با کوانتم‌ها مشخص می‌شوند؛ سیلان‌هایی که آفریده، فرسوده، یا تبدیل می‌شوند، سیلان‌هایی که به یکدیگر اضافه می‌شوند، از هم کسر می‌شوند، یا با هم ترکیب می‌شوند. [...] یک سیلانِ متغیر همواره چیزی را ایجاب می‌کند که تمایل دارد از رمزگان‌ها دوری کند یا بگریزد؛ کوانتم‌ها دقیقا نشانه‌ها یا درجه‌های قلمروزدایی در سیلانِ رمزگشوده هستند. از سوی دیگر، خطِ صُلب، فرارمزگذاری‌ای را ایجاب می‌کند که خود را جایگزینِ رمزگان‌های متزلزل می‌کند؛ قطعه‌هایش شبیهِ بازقلمروگذاری‌هایی بر خطِ فرارمزگذارنده یا فرارمزگذاری‌شده هستند.
 [...] یک ساحتِ اجتماعی را همواره همه‌ی انواعِ حرکت‌های رمزگشایی و قلمروزداینده‌ای جان می‌بخشند که بر «توده‌ها» تأثیر می‌گذارند و در سرعت‌ها و آهنگ‌های [حرکتِ] متفاوت عمل می‌کنند. این حرکت‌ها نه تناقض‌ها، بل گریز‌ها هستند. [...] میل هرگز از خُردفرماسیون‌هایی که پیشاپیش به وضع‌ها، نگرش‌ها، ادراک‌ها، انتظار‌ها، سیستم‌های نشانه‌ای، و الخ شکل می‌دهند تفکیک‌شدنی نیست. میل هرگز یک انرژی غریزی متفاوت‌نشده نیست، بلکه خودش از آرایشی بسیار پیشرفته و مهندسی‌شده نتیجه می‌شود که در برهم‌کنش‌هایش غنی است: یک قطعه‌وارگیِ سرتاسر منعطف که انرژی‌های مولکولی را پردازش و به فرایند وارد می‌کند، و به طرز بالقوه‌ای، تعیّن‌های فاشیستی به میل می‌دهد. سازمان‌های چپگرا آخرین کسانی نخواهند بود که خُردفاشیسم‌ها را ترواش می‌کنند. [...] به اشتباه، خصوصا در مارکسیسم، گفته می‌شود که یک جامعه با تضاد‌هایش تعریف می‌شود. این ادعا تنها در مقیاس بزرگتری از چیز‌ها صادق است. از منظرِ خُردسیاست، یک جامعه با خطوطِ پروازش، که مولکولی هستند، تعریف می‌شود. همواره چیزی در کار است که سیلان می‌یابد یا می‌گریزد، [...] از آپاراتوسِ طنین، و ماشینِ فرارمزگذارنده می‌گریزد.

ــ دلوز و گتاری، فصلِ نهم از هزار فلات، بریده‌هایی
از خُردسیاست و قطعه‌وارگی





[½, ¼]

1392/01/30  

 یک) بازتعریفِ نسبت‌ها، عملی استراتژیک و از سر ضرورت است. خصوصا در فضا و زمانی که امید و اعتماد مساله‌دار شده‌اند ــ زمانه‌ی سنخ‌های مختلفِ تبهگنی. آنگاه که گزاره‌ی «بدبختانه حتی گاهی دوستان ما هم کین‌توز می‌شوند» را به زبان می‌آوری، و در یک قدمی می‌شنوی: «بله، بدبختانه همینطور است»؛ وقتی ارزشداوری‌های واگیردارِ مبتنی بر بلاهت، سرسپردگی، و تنگ‌نظری بر پوستِ تن‌ات می‌نشیند، لحظه‌ای که از در و دیوار گُه بیرون می‌زند و باز، از درونِ آن ماده‌ی فرم‌نیافته، آن مدفوع ــ که برون‌دادِ نهاییِ سوخت‌و‌سازِ ارگانیزم، تصدیقِ «عدمِ تعیّن هستی»، دیگرگونگی و به یک معنا، هدیه است ــ بی‌وقفه مردمک‌ها، گوش‌ها، و کله‌های نا‌شناس می‌شکُفند، و آنقدر این لحظه کش می‌آید تا که پرتوی از خورشیدِ ظهرِ زمین، هذیان و دندان‌قروچه و شِمای حیوانیِ مرگ را قطع کند...


ادامه مطلب





از دره‌های عمیقِ آرکادیا تا روزهای سُربیِ تهران: چینه‌ها، چینه‌ها، و چینه‌ها

1391/12/12  

تنها یک تصویر ــ اما هرگز نه یک انسان ــ می‌تواند به‌تمامی شما را خشنود سازد. [از اینروست] خاستگاهِ فرشتگان. (الیاس کانِتی)
یک) هر سال مفتضح‌تر. من، با کمالِ تاسف و شرمساری، از تماشای چند فیلمِ کوتاهِ جشن تصویر سالِ ۱۳۹۱ می‌آیم. به همراه دوستانم، روی‌هم‌رفته در سه نوبت، هر مرتبه چهار یا پنج فیلم دیدیم، تاب نیاوردیم و بیرون زدیم: به نظرم باید اسم این جشنواره را گذاشت جشنِ کثافتِ سال. آیا آن‌ها سه سال اخیر را خواب بوده‌اند یا در مریخ زندگی کرده‌اند؟ حضراتِ آرتیست و نابغه، احتمالا بدانند همانطور که «عضله‌گرفتنِ هرکول در ساحلِ امن به کمکِ غریقِ نیازمندِ نجات نخواهد آمد»، ترفندهای تصویری و فرمالِ صِرف (از قاب‌بندی و نور‌پردازی و استفاده‌های جورواجور از عدسی گرفته تا تمهیداتِ نامتعارفِ روایی، و گسستگی‌های زمانی و هر شامورتی‌بازیِ میلیونیِ دیگر)، نه تنها از شما نِستور آلمِندروس و مایکل بالهاوس نمی‌سازد بلکه به سادگی می‌تواند در خدمتِ الگوهای ارزشیِ آپارتوسِ مسلط به کار رود، یا به زبانِ دقیق‌تر، با تبدیل‌شدن به دستاویزی برای جلوه‌بخشی و مشروعیت‌دادن به یک کلیتِ مصوّب و هنجارگذار به گا رود.


ادامه مطلب





آینده‌کشی

1391/11/25  

یک. چه کسی می‌داند «شِرِبر» یا مردِ گرگ‌آذین، چندمین موردِ پارانویایی بود که به فروید رجوع کرد؟ مهم این است که در شربر و با شربر، رانه‌ی نظریه‌پردازِ فروید به شدتمند‌ترین و موثق‌ترین ترکیب‌بندی‌اش وارد می‌شود، امری که دستِ آخر، دستگاهِ تحلیلی‌ـ‌نظریِ وی در خصوص «یک موردِ پارانویا» را کامل‌تر می‌کند. مهم‌تر این است که هذیان‌های خورشیدیِ شربر نسبت مستقیم و درگیرانه‌ای با تحولاتِ بوم‌شناختی و تنازعِ نیروهای اجتماعی‌ـ‌سیاسیِ زمانه‌ی خودش دارد ــ به طور ویژه، فاشیسم. موردِ شربر بزرگنماییِ ذره‌بینِ فروید را چندبرابر می‌کند و خود هنوز مکتوم و لاینحل می‌ماند تا کارِ فروید همه‌ی ماجرا نباشد. 

ادامه مطلب





۱۹۸۳ ــ ۱۹۸۴

1391/11/22  

تغییر شکل‌هایی که پیشِ روی جامعه قرار دارند، مستلزم شیوه‌ی جدیدی از سازماندهی هستند. لنینیسم و آنارشیسم، دیگر تنها وهم و خیال‌های شکست، اراده‌باوری و افسون‌زدایی اند [...] همواره می‌توان در مرکزگراییِ شبه‌دموکراتیک تقلید واضحی از مدل‌های دولت‌گرا یافت [...] ما الگوی جایگزینی برای سازماندهی نداریم، اما دست‌کم از آنچه دیگر نمی‌خواهیم آگاهیم [...] از نظرگاه مولکولی هر تلاشی برای وحدت‌بخشیِ ایدئولوژیک عملکردی پوچ و حقیقتاً ارتجاعی خواهد بود. میل در قلمرویی اجتماعی امتناع می‌ورزد از اینکه به نواحیِ اجماع و در پهنه‌های مشروعیتِ ایدئولوژیک محصور شود. چرا باید از یک جنبش فمینیستی بخواهیم به توافقی اصولی با گروه‌های جنبش بوم‌شناختی، یا تجاربِ مشارکتی رنگین‌پوستان، یا جنبش کارگران برسد؟ [...] تنها سوبژکیویته‌ی درگیر در فرایندِ تکینِ تولید می‌تواند کُد‌ها و هنجارهای تولیدِ سوبژکتیویته‌ توسط کاپیتالیسم جهانی یکپارچه را بشکند [...] شیوه‌ی فهم مشخصی از سلسله‌مراتب درختی و دیسیپلین‌های سرکوبگرانه بدون شک از دور خارج شده‌اند [...] ماشین‌های مبارزه‌ی انقلابی ناچارند خود را برای تولید واقعیت‌های اجتماعی نو و سوبژکتیویته‌های جدید مهیا کنند [...] روشن است که گفتمان‌های مبتنی بر مرکزیت و هژمونی کارگران کارکرد خود را به تمامی از دست داده‌اند و نمی‌توانند مبنایی برای سازماندهی اتحادهای مولد و سیاسی نو، یا حتی صرفِ نقطه‌ی ارجاع باشند [...] واقعیت این است که مرکز ثقل این فرآیندهای مولد به سمتِ شبکه‌ی مولکولیِ دغدغه‌های اقلیتی و حاشیه‌ای منتقل شده‌اند [...] امتیاز ویژه و نقطه‌ی حساس در تولید ماشین‌های نوین مبارزه‌ی انقلابی، درون قلمروهای سوبژکتیویته‌ی حاشیه‌ای‌شده قرار دارد [...] امروز وجه مشخصه‌ی مبارزه‌ی سیاسی کمونیسم نورافکندن بر هژمونی فرآیندهای تکین‌سازی در افق تولید اجتماعی است [...] انقلاب‌های مولکولی، سرهم‌بندی‌های سوبژکتیویته‌ی نوین، خودآئینی‌ها و فرآیندهای تکین‌سازی قادر به بازگرداندنِ معنای انقلابی به مبارزه‌ی طبقه‌ی کارگر و همچنین بخش‌های زیادی از توان کار جمعی هستند [...] سرکوب، بیش و پیش از هر چیز، انهدامِ امر تکین و انحراف از آن است [...] زمانِ آن رسیده که از مقاومت‌های پراکنده و خُرد به سمتِ ساختنِ جبهه‌ها و ماشین‌های مبارزه‌ی مشخص حرکت کنیم، ماشین‌هایی که برای موثربودن نیازی ندارند هیچ از غنای خود، پیچیدگیشان، و امیال چندظرفیتی‌ای که حامل آن هستند، کوتاه بیایند [...] ما به «جهان‌سوم‌گرایی» بازنمی‌گردیم [...] هیچ‌یک از انقلاب‌های به انجام رسیده در کشورهای در حال توسعه موفق نشده‌اند ساختارهای دولت را به شکلی پایدار متحول کنند [...] پنج وظیفه، بر عهده‌ی جنبش‌های آینده است: بازتعریفِ انضمامیِ نیروی کار، به دست‌گرفتنِ کنترل ساعاتِ کارِ روزانه و آزادسازیِ آن، مبارزه‌ی دائمی علیه عملگرهای سرکوب‌گرِ دولت، برساختن صلح و سازماندهی ماشین‌های مبارزه‌ای که بتوانند این وظایف را به عهده گیرند. [...] بگذارید هزار گُل شکوفه دهد و هزار ماشینِ مبارزه و زندگی. [نگری و گتاری، «فضاهای جدید آزادی، خطوط جدید اتحاد» ــ جداشده از دو بخشِ «اتحادِ جدید» و «به شیوه‌ای دیگر فکر و زندگی کنید»، رم (زندان ربیبیا)/پاریس، ۱۹۸۳-۱۹۸۴]





۱۸۸۵ - ۱۸۸۸

1391/11/19  


پیوندِ امر غیراُرگانیک و امر اُرگانیک باید در نیروی دافعه‌ای نهفته باشد که از سوی هر اتمِ نیرو اِعمال شده است. «زندگی» [تنها] به منزله‌ی فرمی پایدار از فرایندهای برقراریِ نیرو تعریف‌شده خواهد بود، که در آن، هم‌آوردانِ متفاوت به‌طورِ نابرابر رشد کرده‌اند. تا چه حد، مقاومت حتی در فرمانبرداری حاضر است؛ قدرتِ فردی به‌هیچ‌رو تسلیم نمی‌شود. به همین ترتیب، نوعی تن‌دادن (پذیرا شدن) در فرمان‌دهی وجود دارد که [در آن] قدرتِ مطلقِ رقیب، شکست‌ نخورده، ادغام نشده، متلاشی نشده است. «فرمانبرداری» و «فرمان‌دهی» فرم‌های پیکار و کشمکش‌اند. (نیچه، اراده‌ی قدرت، پاره‌ی ۶۴۲، سال ۱۸۸۵)

..

نظرگاهِ «ارزش» نظرگاهِ شرایطِ نگه‌داشت و تقویت برای فرم‌های پیچیده‌ی دیرند‌ـ‌زندگیِ نسبی درونِ سیلانِ شدن (becoming) است. هیچ واحد غاییِ ماندگار، هیچ اتم، هیچ مونادی وجود ندارد: اینجا، همچنین، «هستنده‌ها» (beings) تنها از سوی ما (از بنیان‌های چشم
اندازیِ عملی‌بودن و سودمندی) مطرح می‌شوند. [...] (همان، پاره‌ی ۷۱۵، نوامبر ۱۸۸۷- مارس ۱۸۸۸)

..

حتی در حیطه‌ی امرِ غیراُرگانیک، یک اتمِ نیرو تنها با دور‌ـ‌و‌ـ‌بَرش مربوط است: نیروهای دور [از این اتمِ نیرو] نیروی دیگری را تعادل می‌بخشند. اینجاست هسته‌ی نظرگاهِ چشم‌انداز، و اینکه چرا آفریده‌ای زنده به‌تمامی «خود‌محور» [egoistic] است. (همان ــ پاره‌ی ۶۳۷، سال ۱۸۸۵)





قاعده‌ی‌ بازی؟

1391/11/15  

زشت‌ترین انسان: بمان! بمان! از اینجا مرو! من دانستم کدامین تبر تو را بر زمین می‌افکند. درود بر تو‌ ای زرتشت، که باز بر سر پا ایستاده‌ای! [...] اکنون دیری‌ست که این گستاخ (همان‌که این خطای نه چنان کوچک را آموزاند که «من حقیقت‌ام»)، کله‌های مردمِ کوچک را پُر باد کرده است! آیا گستاخی را هرگز پاسخی به‌اَدَب‌تر از این گفته‌اند که تو گفتی؟ تو از کنارش گذشتی و گفتی: «نه! نه! باز هم نه!» [...]
زرتشت: در چشم من او عاشقی بزرگ است و خواردارنده‌ای بزرگ. هنوز کسی را نیافته‌ام که خویشتن را ژرف‌تر از این خوار بدارد [...] چه-بسا او‌‌ همان انسانِ والاتری باشد که فریادش را شنیده‌ام. (چنین گفت زرتشت، زشت‌ترین انسان)


ادامه مطلب





آن

1391/11/10  

همه‌اش یک لحظه بود. در اتاقِ کوچکِ نا‌شناسی نشسته بود و داشت سعی می‌کرد همه‌اش را به خاطر بیاورد. خواست تا یکبار دیگر به تمامِ دقایقی که سخت کوشیده بود از یاد ببرد فکر کند. در هر حال، دیگر دلیلی برایش وجود نداشت پس این اراده‌کردن، عاری از هر مبنای عقلانی می‌نمود. یک وسواس؟ خود را به جا آورد، در حالی‌که در اتاقی تاریک و مهم‌تر از آن، بیگانه، به صفحه‌ی نمایشِ پیشِ رو چشم‌دوخته بود. کلماتی هوچی‌گر در هوا رها شده بودند، مقاومت بی‌فایده بود. پس بر پچ‌پچه‌های مغزی چشم پوشید. خوش‌تر داشت خود را درگیرِ تصوراتِ آزارنده‌ای از این دست نکند و مثلن به جایش متنی مسحورکننده بخواند اما کلماتِ رهاشده به سوی اتاق برمی‌گشتند، هیاهو می‌کردند، بیشتر می‌شدند و از در و دیوارها درمی‌گذشتند و در این بین، پنجره‌ها صرفاً مجرای ورودِ نوری یکتا بودند که ربطی به کلمات نداشت و در عوض صدایی با خود داشت، و هر لحظه مغز را وامی‌داشت که به آن بپردازد، از آن دست نکشد و خود را بی‌وقفه بدان بسپارد. مغز برگشت با همه‌ی آن ناشناختگیِ شیرینِ مرگ‌آسا و نیز با غوغای پچ‌پچه‌ی کلمه‌ها. آیا اینهمه بی‌معنا نیست؟ در این لحظه، او پی برد مدتی است مقابل صفحه‌ی نمایش نشسته است. ‌لبخندی زد. شروع کرد چیزی بنویسد. اما هنوز ننوشته، کلماتِ درونِ اتاق جیغی کشدار کشیدند، با آخرین توانشان به در و دیوار‌ها کوبیدند و ذره‌ذره با سر و صدایی مهیب و گوش‌خراش نابود شدند. دیوار‌ها ترک خوردند. در و پنجره‌ها از چارچوبشان جدا شدند. سقف اتاق دو شقه شد، از دو لبه‌اش فروریخت و قطرات بارانِ بهمن ماه ۱۳۹۲ روی صورتِ او، روی دست‌ها و روی صفحه‌ی نمایشِ روبرویش نشستند.





وجه رایج: مدیریتِ بدن‌ها و پیشامد‌ها

1391/11/9  

پیش از خواندن، دانلود و تماشا کنید: ۱ و ۲

یک) اگر خیال کرده‌اید این فایل برای سرگرمی شما بارگذاری شده، سخت در اشتباهید دوستان من. برعکس، اگر حقیقت داشته باشد که «ما جهان را از دست داده‌ایم، جهان از ما گرفته شده» (دلوز در گفتگو با نگری)، اگر راست باشد که «هر کس رسانه‌های آن‌ها را ببیند یا بشنود، کور و کر می‌شود» (با کمی تغییر، آرت‌کالت شماره ۱۷)، پس این تصویر، بازنمودی از بندگی و سلاخیِ خودِ شماست. باتای می‌گوید: «بازشناسیِ (یا به رسمیت شناختنِ) شانس، خودکشیِ دانش (یا شناخت) است». می‌توانیم از خلال پیش کشیدنِ مکانیزم‌های مورد استفاده در شوخی‌های «دوربین مخفی» به سمت موقعیتی حرکت کنیم که این وضعیت به تجربه در می‌آید: برنامه‌های «دوربین مخفی» همچون نوعی نقاب، نقابِ مستبد‌ـ‌خدا، برازنده‌ی کاپیتالیسم متأخر، و در واقع نه نقاب که چهره‌ی واقعی‌اش. نمونه‌ی افراطی یا پُرشدت-ترِ این برنامه‌ها، که حتا برای بعضی گروه‌های سنی محدود «اعلام می‌شود»، واجدِ حال و هوایی اکیداً اروتیک است. اما همین حرکت به سمت سرحدات، اتفاقن باعثِ به سطح آمدنِ طیفی از سمپتوم‌های فضای سوبژکتیو می‌شود. 

ادامه مطلب





مونتاژ، بریکلاژ یا...؟

1391/11/5  

یک) «اعتدال پاییزی» (هالیس فرامپتون، ۱۹۷۴) تماماً در یک سلاخ‌خانه یا کشتارگاه می‌گذرد. در وهله‌ی نخست دو فیگور اصلی وجود دارد: سلّاخ (انسان)، و اُبژه‌ی قربانی (حیوان). اما در سرتاسر فیلم، با حضورِ بدون چهره‌ی کارکنان کشتارگاه، در عینِ روال روزمره‌ی اَعمالشان، روبه‌رو هستیم؛ به نظر می‌رسد فیلم بنای آن را دارد که این غیابِ چهره‌ی خودِ حیوانِ مورد سلّاخی، دستِ آخر، به تاشدنِ (fold) نگاه بر چهره‌گیِ خودِ ناظر راه برد. نماهای بسته‌ی کوتاه، متحرّک و در واقع لرزان، شامل کندن پوست و جدا کردنش از گوشت، شکافتن و مثله کردن، آویختنِ سُم‌ها از زنجیر‌ها، بیرون کشیدنِ احشاء، و ریختنِ مداومِ خون بر کف کشتارگاه، همراه با غیاب یا حذفِ مطلق صدا، با دقت و خونسردی‌ جزئیاتِ روال جاریِ یک سلّاخی را نشان می‌دهند تا کشتارگاهِ فرامپتون به مکانی بدل شود که در آن، سادیسم و مازوخیسم به هم می‌رسند و توأمان کار می‌کنند: «سادیسم به وسیله‌ی تکرارِ کمّی عمل می‌کند، مازوخیسم با تعلیقِ کیفی» (دلوز، سردی و شقاوت)؛ تکرار نما‌ها در مقام نوعی انباشت یا فهرست‌برداری یا تکرار کمّی، به کِش‌آمدن و معلّق‌شدن یک فرم خودویژه در ساختِ بصری‌سازی راه می‌برد. 

ادامه مطلب





صدایی از جنسِ سورلی: یک درجه مصلوب، دو درجه دیونیسوس

1391/10/24  

خود را آخرین فیلسوف می‌خوانم، زیرا آخرین انسان هستم. هیچ کس با من سخن نمی‌گوید مگر خودم، و صدای‌ام همچون صدای مردی در حال احتضار به گوش‌ام می‌رسد! اجازه دهید تنها یک ساعت دیگر با شما باشم‌ ای صدای عزیز،‌ ای آخرین ردّ حافظهٔ تمام شادی‌های انسان. با شما، به وسیلهٔ فریفتنِ خود، و با دروغ خود را واردِ کثرت و عشق کردن، از تنهایی می‌گریزم، زیرا قلب‌ام در برابر این باور که عشق مرده است، مقاومت می‌ورزد. قلب‌ام نمی‌تواند لرزه‌های تنها‌ترین تنهایی‌ را تاب آورد و برای همین مرا وا می‌دارد به گونه‌ای حرف بزنم که انگار دو کس هستم [هستیم]... و با این‌حال هنوز صدای‌ات را می‌شنوم اِی صدای عزیز! چیزِ دیگری می‌میرد، چیزی جز من، آخرین انسان در این جهان. آخرین آه، آهِ شما، با من می‌میرد. بانگِ ممتدِ «دریغا! دریغا!» برای من آهی کشید، برای اُدیپ، آخرین انسان مفلوک. [فریدریش نیچه، یادداشت‌های اوایلِ دهه۱۸۷۰]


ادامه مطلب





[...]

1391/10/18  

هر تکینگی حامل سیّارات خاص خودش است: «این ماییم که سیّارات/سیّاراتمان را می‌سازیم همزمان که این سیّارات هستند که ما را می‌سازند.» گزاره‌ی اخیر که در لحظه‌ای تخدیری، به نحوی خودانگیخته، ناخواسته و تصادفی بر زبان آمده، و از حیثِ ساختمان، شکلی از صنعت قلب را در خود دارد یا بر آن اساس بنا شده، در این لحظه تنها راه ممکن برای بیان به نظر رسید، خصوصاً در نسبت با جمله‌ی قبل از خودش. در واقع پس از جمله‌ی اول نیاز بود که معرفی/ منظور از «سیاهچاله» ــ این لفظ غایب اما پیش‌بَرنده، این خلاء آفرینشگر ــ با کنشی «سیاهچاله‌ای» تکمیل و عملی شود؛ و چه اراده‌ـ‌ـ‌پیشامدی بهتر از اینکه به سیاهچاله‌ای برخوریم یا نوعی شدنِ سیاهچاله‌ایِ آنی را دربنوردیم/ ما را در بنوردد: پس کلیدِ صنعت قلب (فرمِ آینه‌ایِ ba/ab) توسط انگشتانِ «سیاهچاله‌ام» نواخته می‌شود.

ادامه مطلب





خنده‌ی روده‌بین: درباره‌ی یک تصویر

1391/10/15  


یک ــ آنچه ابتدا در مواجهه با این تصویر جالب به نظر می‌رسد وارونگی ۹۰ درجه (و کاذبِ) زمین است: به رغم تکیهٔ دست‌های زن جوان به درختچهٔ پیر، ناظر به سرعت پی می‌برد که این پیکر برهنه در حالت بی‌وزنی است: یک بی‌وزنی مسیحایی. به جمع‌شدگی پا‌ها و وضعیت مو‌هایش بنگرید. هم بافت تک‌فام و محزونِ خود تصویر به طور کل، و هم آسمان ابری غم‌زده به طور خاص، در نگاهِ آخرالزمانی این فیگور غریب تشدید می‌شوند: به رغم ظاهرِ دلمرده و عادی یک روز ابریِ همه‌جایی، تو گویی به دقیقه‌ای سرنوشت‌ساز و بحرانی پرتاب شده‌ایم؛ آنجا که مرز حرکت و سکون دریده شده: تعیین‌کننده‌ترین دم، همین و هر لحظه. این فیگور در‌‌ همان نگاه نخست به یک فرشته نَسَب می‌برد: شیطان. 

ادامه مطلب





قاب‌های چندپاره، تصاویر متداخل: به سوی یک سیاستِ تصویرِ دیگرگون

1391/10/9  

هیتو استیرل در مقاله‌اش «مفصل‌بندی اعتراض»، در خصوص نسبت میان اعتراض و نحوهٔ مفصل‌بندیِ سینمایی معترضانه، دو اصلِ «سازماندهی بیان» و «بیان سازماندهی» را پیش می‌کشد: «دو نوع مختلف از الحاق عناصر مختلف به یکدیگر وجود دارد: یکی در سطح نماد‌ها و دیگر در سطح نیروهای سیاسی. [...] ساحت سیاسی چگونه اِدیت می‌شود و از این مفصل‌بندی چه دلالت سیاسی‌ای بیرون می‌-آید؟» استیرل در ادامه به سمت مساله‌دار کردنِ خودِ واوِ عطفِ مونتاژ حرکت می‌کند: «اینکه دو سنگ نتراشیده را به هم بزنی تا از برخورد آن‌ها در تاریکی جرقهٔ نوری بیرون بجهد». در طرف دیگر، آنچه دلوز مورد تاکید قرار می‌دهد خودِ شدن، خط پرواز، و آفرینشِ مدارهای مغزی هستند.


ادامه مطلب





صفرِ حرکت: اِسکیز‌ها و سوبژکتیویته‌ـ‌در‌ـ‌فرایند

1391/09/17  

سوبژکتیویته‌ی «وضع موجود» چگونه ساخته و هدایت می‌شود، چگونه عمل می‌کند؟ میدان‌های نیرویش چگونه به هم متصل و از هم سوا می‌شوند؟ هر میدان نیروی درون این سوبژکتیویته چگونه کار می‌کند، نسبت‌های بین مولفه‌هایش چگونه متحول می‌شوند، چگونه از خود متفاوت می‌شوند و در هر جهش رمزگذاری، رمزگان‌زدایی و بازرمزگذاری می‌شوند؟ اگر این سوبژکتیویته‌ی در‌ـ‌فرایند همچون صفحه‌ای با چند مرکزِ تعیّنِ موقّتی و بی‌شمار ماشین، تولید‌ـ‌میل‌ورز، هستنده‌ی در‌ـ‌فرایند، یا سوژه‌ـ‌در‌ـ‌فرایند باشد، آنگاه اقسامی انرژیِ‌ـ‌در‌ـ‌جنبش در کار خواهند بود که بی‌وقفه مسیرهایی اغلب نامعیّن را می‌پیمایند و ضمن تفاوت‌گذاری از خود، اتصالاتی با دیگر ماشین‌ها و مسیر‌ها را شکل می‌دهند؛ مسیرهایی که فرایندهای میلِ آن‌ها را پی می‌گیرند، تقویت و تشدید می‌کنند، هرز می‌دهند. 

ادامه مطلب





درباره‌ی نوعی ماشین اسکیز‌وـ‌پارانویا

1391/09/15  

آیا می‌توان فراگیربودنِ قطعه‌واره‌ی ماشینِ اسکیز‌وـ‌پارانویا را در پیکربندی‌های نوین کنش و مبارزه پیاده‌سازی کرد و به کار گرفت؟ ماشین اسکیز‌وـ‌پارانویا در مقام نوعی مکانیزم دفاعی، منعطف، سیّال و شکل‌پذیر، و آفرینشگرانه عمل می‌کند؛ گذشته به میانجیِ ماشین اسکیز‌وـ‌پارانویا، با سرعت‌های متفاوت ترکیب‌بندی‌های دلالتیِ نو می‌سازد، با دقتی عجیب در جزئیات و نیز با نوعی گیراییِ غیرمعمول ،زمانِ حال را درمی‌نوردد؛ کلمات، ژست‌ها، مکان‌ها، بو‌ها، رنگ‌ها، حالت و اطوارِ خاصِ چیز‌ها از منظومه‌های آغازینشان جدا و جذبِ ساختمانِ یک سناریوی هنوز شکل نگرفته می‌شوند.


ادامه مطلب





آخرین مطالب

انتقال 1392/11/17
مهمان‌نوازی و انحراف 1392/11/16
The Overthrow of the Lyric Body 1392/11/9
فضای نوآر 1392/11/1
Stopping the Antropological Machine 1392/10/25
Monument 1392/10/23
short-circuits 1392/10/13
متافیزیکِ سلسله‌مراتب: مساله‌ی عمو‌ها، و دزدی که آنجا نبود 1392/06/4
فمینیسمِ خُرد‌ـ‌مقاومت‌ها 1392/05/7
و بالاخره یک روز تمام برده‌ها آزاد شدند، چیزی درونِ آنها مرد... 1392/05/5
بریدگی‌های خون‌بارِ عصب 1392/03/26
افیونلاق/ مورالین 1392/03/11
این صفحه عمداً خالی گذاشته شد... 1392/02/28
Secret défense 1392/02/9
[½, ¼] 1392/01/30
از دره‌های عمیقِ آرکادیا تا روزهای سُربیِ تهران: چینه‌ها، چینه‌ها، و چینه‌ها 1391/12/12
آینده‌کشی 1391/11/25
۱۹۸۳ ــ ۱۹۸۴ 1391/11/22
۱۸۸۵ - ۱۸۸۸ 1391/11/19
قاعده‌ی‌ بازی؟ 1391/11/15
آن 1391/11/10
وجه رایج: مدیریتِ بدن‌ها و پیشامد‌ها 1391/11/9
مونتاژ، بریکلاژ یا...؟ 1391/11/5
صدایی از جنسِ سورلی: یک درجه مصلوب، دو درجه دیونیسوس 1391/10/24
[...] 1391/10/18
خنده‌ی روده‌بین: درباره‌ی یک تصویر 1391/10/15
قاب‌های چندپاره، تصاویر متداخل: به سوی یک سیاستِ تصویرِ دیگرگون 1391/10/9
صفرِ حرکت: اِسکیز‌ها و سوبژکتیویته‌ـ‌در‌ـ‌فرایند 1391/09/17
درباره‌ی نوعی ماشین اسکیز‌وـ‌پارانویا 1391/09/15
لیست آخرین مطالب