تبلیغات
Chaosmosis - قاعده‌ی‌ بازی؟

قاعده‌ی‌ بازی؟

1391/11/15  

زشت‌ترین انسان: بمان! بمان! از اینجا مرو! من دانستم کدامین تبر تو را بر زمین می‌افکند. درود بر تو‌ ای زرتشت، که باز بر سر پا ایستاده‌ای! [...] اکنون دیری‌ست که این گستاخ (همان‌که این خطای نه چنان کوچک را آموزاند که «من حقیقت‌ام»)، کله‌های مردمِ کوچک را پُر باد کرده است! آیا گستاخی را هرگز پاسخی به‌اَدَب‌تر از این گفته‌اند که تو گفتی؟ تو از کنارش گذشتی و گفتی: «نه! نه! باز هم نه!» [...]
زرتشت: در چشم من او عاشقی بزرگ است و خواردارنده‌ای بزرگ. هنوز کسی را نیافته‌ام که خویشتن را ژرف‌تر از این خوار بدارد [...] چه-بسا او‌‌ همان انسانِ والاتری باشد که فریادش را شنیده‌ام. (چنین گفت زرتشت، زشت‌ترین انسان)

۱ ــ در نهاد آموزشی‌ای مثل مدرسه یا دانشگاه ــ که در هر شکل و صورت‌اش، حامل یک ماشینِ انقیاد و سرکوب است ــ فیگورِ «شاگردِ بد»، گاهاً تحققِ ساده‌ترین یا اولیه‌ترین فرمی است که فردِ تخطّی‌گر در مسیرِ تفاوت‌گذاری میانِ گزینش خودش و گزینشِ گله‌ایِ خنثا/اهلی‌شده-ی دانشجوی نمونه‌ای، بدان می‌رسد.  او نارضایتی/سرپیچیِ ویروسیِ خودش را در امتناعی محقق می‌کند که نباید یکسره به شکلی واکنشی خوانده شود. هر چند در عمل، غیرتولیدی‌بودنِ شاگردِ بد در برابرِ تولیدِ معطوف به هدف و سودمندیِ استادِ خوب، صف‌آرایی می‌کند: پیچاندنِ کلاس‌ها یا دیر آمدن و زود رفتن، تف‌کردن به هر شکلی از درس‌خواندن‌ یا انجامِ تکالیف، سخره‌گیری و دست انداختنِ اساتید جاکش، تظاهر به ندانستنِ خطِ قرمزهای مقررشده‌ی خوابگاه یا دانشگاه. همه این‌ها صرفن بدیل‌هایی برای عدم امکان کنش واقعی هستند: مثلن شکل‌دادن به دسته‌ای «شاگرد بد‌ها»، تصرّف و بازقلمروگذاریِ مکان‌ها و از حرکت‌انداختنِ چرخه‌ی عادی امور در راستای مطالبات جمعی. اما «شاگردِ بد» حتا جزوه‌های آزمون پایان ترمش را هم ندارد و اصلن تازه، امتحانِ پایان ترم در کار است: آستانه‌ای که باید از آن گذشت. حدودِ ایجابیتِ این امتناع قابل فهم است و حتا از برخی جهات یک ماجراجویی است خصوصن در دانشگاهِ به‌گارفته‌ی امروز که نه تنها از بالا و در مقیاس کلان و شکل‌های مختلف کنترل می‌کند (و در این خصوص دوربین‌ها، تفکیک بدن‌ها و تحمیلِ پوشش صرفن نمودهای اولیه‌اند)، بل در سطح مولکولی، از پایین، از درونِ خودِ دانشجویان، ماشین سرکوب و کنترل پیشاپیش توسط رمزگان‌های مقررشده‌ی دستگاه‌ی مهندسیِ اجتماعی، در فرماسیون‌های گوناگون به راه انداخته شده است. اما مسأله‌ی «شاگردِ بد» وقتی مضحک و غم‌انگیز می‌شود که برای نمونه، در یک جمعِ خودانگیخته که مبنایش نه سلسله‌مراتبی که از بیرون تحمیل شود بل اراده‌ی مشترکِ دوستان به ضرورتِ جمعی‌بودن، از خلال عواطف و شورهای مشترکِ جمعی است، شاهدِ شکل‌گیریِ آگاهانه و عامدانه‌ی چنین فرمِ مناسباتی باشیم: بروز نوعی واکنش‌گریِ نوعی و غلبه‌ی نیست‌انگاری بر توان آفرینش‌گری. مساله نه درباره‌ی افراد بل درباره‌ی سنخ، گونه و تکانه است. چه می‌شود که‌‌ همان سنخی که داعیه‌ی مقاومت در برابر آپاراتوسِ سلطه را دارد، ناتوان از هر مداخله‌ی پویا یا هر مواجهه‌ی آفرینشگرانه، مکانیزم‌های‌‌ همان آپاراتوس را بازتولید می‌کند؟ به زعم نیچه، بیماریِ پوستِ زمین، خانه یا صفحه‌ی درونماندگاری چیزی نیست جز انسان و سگاتش (چنین گفت زرتشت، درباره‌ی رویدادهای بزرگ). چه خَلطی در کار است؟ آیا در اینجا مسأله صرفاً خَلطِ مکان (مدرسه و خانه) است؟ چه می‌شود که فرد خود را مُجاز می‌کند در مکانِ دوم (خانه) هم با فیگورِ «شاگردِ بد» اینهمان شود، و این ایجابیتِ منحرفانه را زیردستانه بینگارد یا ذیل نسبتِ دوگانه‌انگارانه‌ی مکانِ اول (دانشگاه)، یعنی استاد/شاگرد، خوانش کند و بنا بر این ارزش‌داوری دست به کنش بزند؟ آیا خروجِ «فردی» ــ که پیشاپیش غیرشخصی است ــ نشانه‌ی ناکارآمدی در ساخت امکانی برای سوبژکتیویته‌ی نو و حرکت جمعی به سمت فرایندهای تکین‌سازی است یا صرفا یکی از پیامدهای جانبیِ آن؟ گرهِ مسأله تا چه میزان باید در فرایندهای تاریخی و محلّیِ تاثیرگذار در شکل‌گیریِ فرم‌های جمعی‌بودن جستجو شود و تا چه حد باید نتیجه‌ی مکانیزم‌های تولید گزاره در نسبت نیروهای برسازنده‌ی خودِ گروه به حساب آید؟
۲ ــ کلامِ عامیانه‌ای می‌گوید: «دیوانه سنگی در چاه می‌اندازد که صد عاقل نمی‌توانند در بیاورند». در نگاهِ اول، حتا شاید بتوانیم به جای «دیوانه» بگذاریم بی‌سواد، نادان، استثناء، یا قربانی. اما مساله برعکس می‌شود اگر منظور از عقل، عقلِ عامِ گله‌ایِ‌‌ همان عوام باشد که بی‌وقفه چنان سنخی از «گزاره‌ی از پیش داده‌شده» در زندگی‌ها، گزینش‌ها، کردار‌ها و سرنوشت‌هایشان تاثیر و کاربست دارد، آنوقت باید گفت: این عقل، جنونِ جمعی است. و از اینرو، پیکارِ دائمیِ میانِ بی‌‌‌نهایت ماشینِ منحرفِ دیوانه (جنونِ خُردِ فردی) در برابر قاعده-مندیِ معطوف به سودمندی و هدف نزد ماشین‌های عظیمِ اجتماعی که ادعای عقلانی‌بودن می‌کنند، جلوه‌ای از آخرالزمانِ هر لحظه‌ی ماست: صف‌آراییِ بی‌‌‌نهایت ماشینِ خُردِ جنون در برابرِ پیکره‌ی غول‌آسای جنونِ کلانِ جمعی؛ دو سرهم‌بندی از ناهنجاری، ناعقلانیت و انحراف. پس مسلماً ارزش‌گذاریِ گزاره‌ی عامیانه‌ی بالا نباید به‌سادگی بر دوگانه‌باوریِ خوب/بد، عاقل/دیوانه، توانستن/نتوانستن پیش برده شود زیرا مساله‌ی اصلی قابلیت تغییر چشم‌انداز از سلامتی کمتر به سلامتیِ پرمایه‌تر است و خودِ این امر از خلالِ درافتادن از پرتگاه و فراز آمدنِ فزون‌خواهانه امکانِ تحقق می‌یابد، یا به قول نیچه، اینکه در دوره‌ی بیماری و تبهگنی که نیروهای روان‌ـ‌تنی به ضعیف‌ترین میزان خود می‌رسند، و خطرِ فروپاشی مطلق، به علت تجزیه‌ی محضِ نیرو‌ها بیش از همیشه است، باید افقِ یک سلامتیِ پرمایه، بهین‌تر و فرادست‌تر را پیش چشم آورد و آنگاه، در دورانِ بازگشت به سلامتیِ فرادست‌تر، باید بتوان به بیماری نگریست و رد و نشانِ تبهگنی و فرومایگی را دید، یعنی‌‌ همان ارزش‌های فرو‌تر، روان و اعصاب و معده‌ی مغشوش‌شده، و نابینایی‌های خاصِ آن بدن. باید بتوان فراز و فرودهای شدت را در هر دوره دید و بازسنجی کرد. سوال: کلام عامیانه‌ی بالا از دلِ چه نظام ارزشگذاری‌ای سر برآورده، و ارزشِ ارزش‌داوری‌اش از کجاست؟ چه تکانه‌ای در آن مجالِ سروری یافته است؟ چه کسی، چه بدنی، چه همتافتِ نیروهایی در پشت این کلام به ارزش‌داوری ایستاده است؟ آیا خودِ این گزاره، سنگی از جانبِ جنون است که در سیاهچاله‌ی زمان‌‌ رها شده و ما را متوجه گره‌اش کرده و وامی‌داردمان بازش کنیم؟ آیا این بیان کلامِ بس بسیار عاقلانه‌ای است که حقیقتی را در گزین‌گویه‌ای حکیمانه فشرده کرده؟ یا آیا مدارِ مغزیِ بیان‌کننده‌ی گزاره‌ی اخیر خود جایی میانِ انسجام و عدم انسجام در هر دو وضعیتِ عقل و جنون در رفت و آمده بوده است؟ از حیث کارکرد‌شناسی، آیا گزاره‌ی مذکور، در عمل، چیزی یا واقعیتی بیرونِ خودش به ما می‌گوید و اصلا به چه چیزِ مشخصی ارجاع دارد؟ صِرفِ اینکه عاقلان در فهم کردار یا اختلالاتِ دیوانگان ناتوان و حیران‌اند؟ باید بتوان سنخ‌های متفاوت عقل و جنون، را ذیل درجاتِ تفاوتِ فرماسیونِ نیروهای فرادست و فرومایه، بازخوانی و صورت‌بندی کرد. چه کسی می‌گوید، و بیش از آن، باور دارد «عاقل سنگی در چاه می‌اندازد که صد دیوانه نمی‌توانند در بیاورند»؟
۳ ــ یک بازیکن فوتبالِ درجه‌ی یک کسی است که قبل از هر چیز، هم قوانین بازی را به‌خوبی می‌داند و هم روش‌های دور زدنِ آنرا، او مناسب‌ترین بدن‌اش را برای جنگیدنِ در زمین پیدا می‌کند، و همه‌ی این‌ها معطوف به هدفی تولیدی و اکیداً سودمند یعنی گل‌زدن یا پیروزیِ تیم است (هر کدام از این دو مورد هم بحث خود را دارند). چه می‌شود بازیکنی حتا نَدود، پا به توپ نزند، یا نشسته بازی کند؟ فیلمِ با مزه‌ای وجود دارد درباره‌ی مسابقه‌ی میان دو تیم فوتبالِ فلسفه‌ی آلمان و یونان. این فیلمِ بامزّه حقیقتی بامزّه در خود دارد. پس از سوتِ داور، بازیکنانِ دو تیم (لایبنیتز، کانت، هگل، مارکس، نیچه، هراکلیتوس، افلاتون، آناکسیمندر، ارشمیدس و الخ)، با بدن‌های کج و معوج و غیرفوتبالی، گیج و ویج سر در کار خود می‌گذارند و به توپ بی‌توجهند: چرخ دوچرخه‌ی دوشان دارد می‌چرخد، گویی از سال‌ها پیش در چرخش بوده است. تماشاگرانِ بازی به چه چیزی خیره‌اند؟ نسبتِ گله و استثناء با یک صدا مفصل‌بندی شده است: تماشاگران، همچون بیننده‌ی ناظر، به گوشه و کنایه‌ها و مزه‌پراکنی‌های گزارشکر، به صدای برگزیده‌ی گله، گوش سپرده‌اند.‌ای لاف-زن،‌ای سگاتش، «دولت نیز چون تو سگی است ریاکار». ما در خلوتمان نیچه می‌خوانیم و وقتی وارد مترو می‌شویم باید کارتمان را مثل همه در بیاوریم تا از دروازه‌ی مقررشده (گِیت مترو) بگذریم. کسی که اعتبارِ کارتش ته کشیده نمی‌تواند بگذرد و چه بسا کسانی که دزدکی و «هر جور شده» می‌خواهند بگذرند. اما شاید کسانی هم باشد که کارت اعتبارشان را دارند و از مقابل گِیت/آستانه برمی-گردند: آستانه‌ی بازی فوتبال، سوتِ آغازِ بازی، به نحوی غریزی، از سویِ فلاسفه‌ی درخودمانده نادیده گرفته می‌شود تا گیتِ خداییِ گله یک کسوف و تعلیقِ انقلابی را تجربه کند. کلان‌رخدادِ گل‌زدن به تعویق می‌افتد تا هر بازیکن به نقطه‌ای تکین در بازی بدل شود: این کسوف‌‌ همان لحظه‌ی هماهنگیِ ناهماهنگ و انقلابیِ شلیکِ جمعی به ساعت‌های برج‌های پاریس است و اگر اقتضائاتِ سرگرمی-سازی در کار نبود و خودِ عواملِ سازنده‌ی فیلم به‌جای شورِ کوهپایه‌ایِ آریستوفانسی، گرفتارِ کین‌توزی گله‌ای (یعنی عریان‌کردن و به -نمایش‌گذاشتنِ سیرکِ فلاسفه) نبودند به‌دنبالِ جذابیت‌های اضافی هم نمی‌رفتند، یعنی همین یک ایده (تعلیقِ بازی) کافی می‌بود. به هر حال آشوب و تبهگنی در میان غرایز رخنه می‌کند، ارشمیدس فریاد می‌کشد: «یافتم! یافتم!» و موقعیت و رسالت‌اش را در زمین بازی را تشخیص می‌دهد، توپ را می‌قاپد و گل می‌زند: مردم به هدایت صدای گزارشگر‌ـ‌پیشوا، برای این دیوید بِکامِ باستانی سوت و کف می‌زنند تا به اولین استثنائی که به مرزهای گله‌وارگی‌اش نزول کرده، گذار از گیتِ خدایان ــ از طریقِ قربانی‌کردنِ ایدیوسینکراسی به-پای آستانه‌ی گله ــ را خوشامد بگویند: او کسی است که خودش را اندازه‌ی قوانین بازی و نگاهِ تماشاگران می‌کند و این حکمِ همگن‌ساز را می‌پذیرد که هیچ بازیکنی بزرگ‌تر از خودِ بازی نیست: حکمی که از بازیکن، بازی و از نسبت میانشان هیچ نفهمیده. در بازیِ فوتبال مذکور، نیچه اخراج می‌شود، مارکس ذخیره است و یونانِ کاپیتان‌افلاطون، تیمِ پیروزِ میدان. باقی‌اش را «احتمالن» حدس خواهید زد.





hack tokens for chaturbate
1396/06/13 07:59
Hmm is anyone else having problems with the images
on this blog loading? I'm trying to determine if its a problem on my end or if it's the
blog. Any responses would be greatly appreciated.
Can Pilates make you look taller?
1396/05/15 16:20
Hello there! This post could not be written any better! Reading this post reminds me of my old room mate!
He always kept talking about this. I will forward this
article to him. Pretty sure he will have a good read. Many
thanks for sharing!
Can you stretch to get taller?
1396/05/15 16:16
Howdy! This post couldn't be written any better! Reading
this post reminds me of my old room mate! He always kept
talking about this. I will forward this page to him. Fairly certain he will
have a good read. Many thanks for sharing!
jesuspfoutz.hatenablog.com
1396/05/7 22:28
Hey There. I found your blog using msn. This is an extremely well
written article. I will be sure to bookmark it and come back to
read more of your useful info. Thanks for the post.
I'll certainly return.
home std test kit
1396/04/5 04:13
بسیار ریشه از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین ابتدا آیا واقعا نشستن کاملا با من پس از برخی از
زمان. جایی در سراسر پاراگراف شما قادر به من مؤمن اما فقط
برای کوتاه در حالی که. من این کردم مشکل خود را با جهش در منطق و شما
خواهد را خوب به پر کسانی که شکاف.
در این رویداد شما که می توانید انجام من می
بدون شک بود مجذوب.
manicure
1396/01/22 06:03
Thanks for any other informative website.
Where else may just I get that kind of info written in such an ideal manner?
I've a project that I'm just now working on, and I have been at the
look out for such information.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آخرین مطالب

انتقال 1392/11/17
مهمان‌نوازی و انحراف 1392/11/16
The Overthrow of the Lyric Body 1392/11/9
فضای نوآر 1392/11/1
Stopping the Antropological Machine 1392/10/25
Monument 1392/10/23
short-circuits 1392/10/13
متافیزیکِ سلسله‌مراتب: مساله‌ی عمو‌ها، و دزدی که آنجا نبود 1392/06/4
فمینیسمِ خُرد‌ـ‌مقاومت‌ها 1392/05/7
و بالاخره یک روز تمام برده‌ها آزاد شدند، چیزی درونِ آنها مرد... 1392/05/5
بریدگی‌های خون‌بارِ عصب 1392/03/26
افیونلاق/ مورالین 1392/03/11
این صفحه عمداً خالی گذاشته شد... 1392/02/28
Secret défense 1392/02/9
[½, ¼] 1392/01/30
از دره‌های عمیقِ آرکادیا تا روزهای سُربیِ تهران: چینه‌ها، چینه‌ها، و چینه‌ها 1391/12/12
آینده‌کشی 1391/11/25
۱۹۸۳ ــ ۱۹۸۴ 1391/11/22
۱۸۸۵ - ۱۸۸۸ 1391/11/19
قاعده‌ی‌ بازی؟ 1391/11/15
آن 1391/11/10
وجه رایج: مدیریتِ بدن‌ها و پیشامد‌ها 1391/11/9
مونتاژ، بریکلاژ یا...؟ 1391/11/5
صدایی از جنسِ سورلی: یک درجه مصلوب، دو درجه دیونیسوس 1391/10/24
[...] 1391/10/18
خنده‌ی روده‌بین: درباره‌ی یک تصویر 1391/10/15
قاب‌های چندپاره، تصاویر متداخل: به سوی یک سیاستِ تصویرِ دیگرگون 1391/10/9
صفرِ حرکت: اِسکیز‌ها و سوبژکتیویته‌ـ‌در‌ـ‌فرایند 1391/09/17
درباره‌ی نوعی ماشین اسکیز‌وـ‌پارانویا 1391/09/15
لیست آخرین مطالب