تبلیغات
Chaosmosis - آینده‌کشی

آینده‌کشی

1391/11/25  

یک. چه کسی می‌داند «شِرِبر» یا مردِ گرگ‌آذین، چندمین موردِ پارانویایی بود که به فروید رجوع کرد؟ مهم این است که در شربر و با شربر، رانه‌ی نظریه‌پردازِ فروید به شدتمند‌ترین و موثق‌ترین ترکیب‌بندی‌اش وارد می‌شود، امری که دستِ آخر، دستگاهِ تحلیلی‌ـ‌نظریِ وی در خصوص «یک موردِ پارانویا» را کامل‌تر می‌کند. مهم‌تر این است که هذیان‌های خورشیدیِ شربر نسبت مستقیم و درگیرانه‌ای با تحولاتِ بوم‌شناختی و تنازعِ نیروهای اجتماعی‌ـ‌سیاسیِ زمانه‌ی خودش دارد ــ به طور ویژه، فاشیسم. موردِ شربر بزرگنماییِ ذره‌بینِ فروید را چندبرابر می‌کند و خود هنوز مکتوم و لاینحل می‌ماند تا کارِ فروید همه‌ی ماجرا نباشد. 
هرچند فرویدی‌ها اینرا تمامِ ماجرا فرض گرفتند با اینهمه حتا امروزه به رغم نقدهای بنیادینِ واردشده بر روانکاوی، خصوصن در پروژه‌های دلوز و گتاری، خواندنِ متنی چون «یک یا چند گرگِ» این دو (و خواندنِ بسیاری متونِ دیگرِ هر کدامشان) بدون مطالعه‌ی دقیق و لحاظ‌کردنِ کانتکست روانکاوانه‌اش‌ چیزهایی را از دست می‌دهد. سوال: محتوای روانیِ هذیان‌ها و کارکردِ رفتارشناختیِ موردِ هذیانی تا چه حد آشکارکننده‌ی کیفیتِ سرهم‌بندی‌های برسازنده‌ی نسبت فرد و جمع در یک جامعه‌ی فرضی است، و چقدر بازتاب‌دهنده‌ی مکانیزم‌های آفرینشِ فرایندهای تکین‌سازی در یک سوبژکتیویته‌ـ‌در‌ـ‌فرایندِ جمعی است؟ گاهی، نوشتن پیامدِ جانبیِ هذیان است: قلمروزدایی مطلق و قلمروزدایی نسبی، شدن‌های خُرد اسکیزوئی در کنارِ بازگشتِ پارانویاییِ تهدیدِ یک ابهامِ سرکوب‌شده، نوعی گسسته‌شدنِ دمادم همراه با خیزش و به‌سطح‌آمدن و فرمانرواییِ مکانیزم‌های دفاعی و از پا اُفتادن و عقب‌نشستنِ خصلتِ تهاجمی و پرخاشگر. او، این تکینگیِ جمعی، «می‌نویسد»، چون دقیقا نمی‌داند چرا زمان چنین خُردکننده بر وی گذشت:
ــ هنوز از خودم می‌پرسم (و این پرسش ابداً شخصی نیست) که فشارِ روانیِ مهلک و ویرانگرِ (و این صفات ابداً بسنده نیستند) چند ماهه‌ی اخیر ــ بر بدن، بر پیکره‌ی جمعی ــ چگونه ممکن شد؟
ــ لحظه «یاگویی» می‌شود: مساله نه بر سرِ «اتللو»ی خام‌دل، بل دقیقاً خودِ «یاگو» است ــ همواره چنین بوده و امروز نیز وضع بهتر نیست. به عبارت دیگر، یک رانه‌ی کین‌توزی برای تحریف و متلاشی‌کردنِ یک جمع یا یک انسجام کافی است: آنجاکه این رانه خود‌ـ‌آری‌گو و سروری‌خواه می‌شود‌، برای به صدادرآمدن، ناگزیر می‌شود «امر همان» را در نه‌گویانه‌ترین حالت، به جایِ تفاوت‌گذاریِ ایجابی بنشاند، تا هر مقاومتی علیه خود برگردد، و واژگون‌ و منجمد شود: یک وضعیتِ تماماً یخچالی از درونِ آتشفشانِ یک می‌لِ منحرف سر برمی‌آورد: صلب‌شدنِ انگاشت‌ها متناظر می‌شود با کاتاتونیایی‌شدن بدنِ سالم و چیرگیِ حال‌و‌هوایِ بیماری.
دو. ما هم برای شکستنِ حصارِ سرتاسری و‌گاه نامرئیِ پیرامون، فقط دست‌هایمان را داریم. بی‌هیچ ادعا و آب‌و‌تابی، تنها و تنها نوشتار را داریم، یعنی اصلیترین سنگرمان را. امروز برای ما که همه چیز را از دست داده‌ایم، مایی که هر صبح با اشمئزازِ بوی سوختگیِ اجسادِ ریخته بر کفِ خیابان بیدار می‌شویم تا ناظرِ ساکتِ امکان‌های نابودشده‌ و در حالِ نابودیمان باشیم، نوشتار به تنها مکانِ زیست بدل شده است و سنخِ کین‌توز هرگز چنین چیزی را نه می‌فهمد و نه قادر است آنرا از ما بدزدد. «می‌خواهیم به سرچشمه‌ی امید بازگردیم، یعنی به «بودن‌ـ‌برای» و قصدیتِ جمعی، یعنی حرکت به سمتِ کنش و «بودن علیهِ»؛ و این‌گونه در برابرِ تکیه‌کلام‌های عقیمِ کین‌توزانه ایمن شویم» (فضاهای جدیدِ آزادی، خطوط جدید اتحاد، نگری و گتاری). اما رگه‌ای کین‌توز همه‌جا دارد کار می‌کند: اقتضائاتِ این تکانه‌ی واکنشی حکم می‌کند آن سرشاری نیروی کنشی را که خود فاقدِ آن است، به مکانِ چنگ‌اندازیِ انگلی‌اش بدل سازد. اما در این راه،‌گاه در ناچیز‌ترین دقایق، یک حقارتِ ظریف، نوعی تنگ‌نظری یا دسیسه‌چینی را بروز دهد و باید همین‌جا مچ‌اش را گرفت: تباهی زبان باز می‌کند، می‌خواهد رسوخ کند، پا از حدودش فرا‌تر نهد: «کنشی شود». آن هم درست در‌‌ همان لحظاتی که برای سنخِ کنشی ــ یعنی سنخی که هیچ سنجه‌ی بیرونی را برنمی‌تابد ــ طبیعی‌ترین لحظه‌ها است: لحظه‌هایی که نیروی کنش‌گر، ناخواسته و ناگفته، جزئی ضروری از آزادیِ بی‌قید و شرطِ جان می‌انگارد و کنشِ خودانگیخته‌اش را دارد‌‌ همان مکانِ نیروگذاریِ سنخ واکنشی است: هرچند سنخ تبهگن با همه‌ی سوراخ‌سنبه‌هایش دزدانه در سوراخ‌سنبه‌های جانِ سالم سرک می‌کشد و به دنبالِ درزهاست اما دستِ آخر، او آزمایشگاهِ هر چشم‌اندازِ سالم است و بس. در این خصوص، مورد سقراط در غروب بت‌های نیچه را ببینید.
سه. رافائل بسان در مجله‌ی «کانال» شماره‌ی ۴۰/۴۱ (تابستان ۱۹۸۰) درباره‌ی «چریکه‌ی تارا» ــ که در سال ۱۳۵۷ ساخته شد و همچون «مرگ یزدگرد» (۱۳۵۹) هرگز به نمایش درنیامد ــ می‌نویسد: «بیضایی، تلاشِ سینماگران بزرگ (آیزنشتاین، ولز، کوروزاوا، رنه) را در تکامل مونتاژ دنبال می‌کند و این قالب بیانی را با چیره‌دستی حیرت‌انگیزی به کار می‌برد.» اولیویه آسایالس در «کایه دو سینما» در ستایشِ این فیلم می‌نویسد. (مجموعه مقالات درباره‌ی بیضایی، گردآوریِ قوکاسیان، ص. ۳۵۸-۳۵۹) و احتمالن در این بین، تنها بصیر نصیبی، فیلمسازِ در تبعیدِ سینمای تجربی است که برای اولین بار صراحتاً می‌پرسد: چرا این دو اثر بیضایی توقیف شدند؟ (با اجازه‌ی آقای فلینی، هامبورگ، نشر سُنبله، ۲۰۰۰، ص. ۲۴). او در سرتاسرِ این نوشته‌اش، فیگورِ بیضایی را در برابرِ فیلمسازان دولتی و جشنواره‌ای قرار می‌-دهد. دلوز و گتاری در فصلِ «رساله در بابِ کوچ‌گر‌شناسی: ماشین جنگ» می‌گویند: «آن‌چه آپاراتوسِ دولتی را به یک چینه بدل می‌-کند، مفصل‌بندی‌ای مضاعف است [...] ماشینِ جنگ نسبت به این آپاراتوس بیرونی است [...] انسانِ جنگ که بینِ دو قطب از حاکمیتِ سیاسی گیر افتاده، به‌ نظر می‌رسد منسوخ، محکوم، بدونِ آینده و به خشمِ خود فروکاسته شده باشد؛‌‌ همان خشمی که علیه خودش به کار می‌بنند.» ماشین جنگ می‌تواند یک ماشینِ ادبی یا یک ماشینِ نوشتار باشد. در یکی از صحنه‌های «چریکه‌ی تارا»، به موازاتِ اجرای نمایشی آئینی، یک جنگجوی تاریخی که هیچ نامی از وی و قبیله‌اش در هیچ تاریخِ رسمی‌ای وجود ندارد، با زبانی رزمی، آخرین لحظاتِ ایستادگی، مرگ، دهشت و فاجعه، یا یک مقاومتِ جمعی را برای تارا، زنِ روستاییِ معاصر، شرح می‌دهد. در این صحنه ــ که تفاوت بصریِ آن خصوصا از لحاظ مونتاژ، حرکت دوربین و میزانسن با باقی فیلم بسیار واضح است ــ ماشین نوشتار در سطح بیان سینمایی از خلال مونتاژ عمل می‌کند. اینجا موتورهای حسی‌ـ‌حرکتیِ تصویر می‌توانند به جایی بیرونِ فیلم، به فضا و زمانی دیگر متصّل شوند و احتمالن اصلیترین دقیقه‌ی آفرینش‌گری در کار بیضایی‌اند: آفرینش و بازسازیِ سینماییِ آیون، زمانِ نامتناهی:
این جایی است که فرق من شکافت. این جایی است که دشنه‌ای نا‌شناس زره بر من درید. این سنگی است که امید ما بر آن شکست.‌ای زن، به تو چه بگویم... این جایی است که هفت برادرِ من که از پشت یک پدر بودند در جنگِ با دشمن ناپدید شدند... این دری است که فرو ریخت. این روزنی است که ما از آن به ساحل رانده شدیم. از دریای محیط تا دریای حاشیه همه دشمنان من بودند. من با هفده نام جنگیدم. دُهل را چه کسی می‌نواخت؟ شش نام بر زمین اُفتاد. شش عَلَم. زیرا خیانت از دیوار آمده بود. این دری است که فرو ریخت. این روزنی است که ما از آن به ساحل رانده شدیم. از دریای محیط تا دریای حاشیه همه دشمنان من بودند. ساحل آنجاست که ما قدم به قدم هنوز می‌جنگیدیم و دریا جایی است که ما را فروبلعید. این جایی است که پرچمِ فتحِ ما شکست. این جای پایِ لشکرِ قدّار است که کشته‌های ما را لگدکوبِ سُمِ سُتوران کرد. از خون ما چه جوی‌ها که جاری شد، زیرِ پای وسوسه و تشویش. ما فریبِ روزگار خوردیم. کتابِ خدا را با ما به شهادت نهاده بودند و سوگندِ خود را به چند سکّه شکستند. فریاد از دلِ شبیخون برخاست. چگونه در محاصره‌ی آتش و دود به دریا می‌توان گریخت؟ در جنگی ناامید، در جنگی قدم به قدم.
بعد‌تر، یعنی در گفتگویی که حدودا ۱۴ سال بعد ــ چند سال قبل از افشای ماجرای قتلهای زنجیره ای ــ و درباره‌ی مسافران صورت می‌گیرد، گویا جنگ در معنا و مقیاسی دیگر و به نحوی شدید‌تر، هنوز برای بیضایی (که امروز اینجا نیست اما لحن حیات‌باور و امیدواریِ اسپینوزایی‌اش با ماست) و نیز برای خود ما ــ که بیش از ۲۰ سال از آن فاصله داریم ــ ادامه دارد:
ــ این نگرانی (درباره‌ی قطع ارتباط، خشکسالی، نبودِ باروری و غیره) در کارهای شما از کجا پیدا شد؟
ــ [...] شاید علت این است که گمان می‌کنم جامعه‌ی ما یک جامعه‌ی غیربارور است؛ تولید نمی‌کند، یا تولیداتش نسبت به استعدادش و نیروی مولدی که درش راکد مانده بسیار ناقص و حقیر است، و تازه این تولیدات همه نسخه‌برداری و مشابه‌سازی و تقلبی و بساز و بفروش و قلابی است [...] در برابرِ این فرهنگ دلالی و تزویر و کلاه‌برداری که در آن هیچ ارزشی پایمال‌نشده باقی نمانده و زندگیِ همه‌ی ما را اندک اندک مسخ می‌کند، من چگونه نگران نباشم؟ وقتی نمی‌توانم فیلمی مستقیم راجع به این آینده‌کشی بسازم، دست کم می‌توانم در قلبم و در قلبِ کار‌هایم نگرانی‌ام را تکرار کنم. [...] دلم نمی‌خواهد جامعه‌ی ما به همین که هست محدود و بسته باشد. به همین دایره‌ی تنگ، خفه‌، قاب‌بندی‌شده، بی‌تغییر، بی‌انعطاف، بی‌پیشرفت، بی‌آینده. امیدوارم از این دایره‌ی تنگ و هر‌ـ‌دم‌ـ‌تنگ‌تر‌ـشونده بیرون بجهیم. امیدوارم غرایزِ حساستر، یا دانش‌های بیشتر، یا هوش‌های بر‌تر، یا عواطفِ گسترده‌تر، یا تجربه‌های عالیتر بتوانند این چهارچوب‌ها را بشکنند. (درباره‌ی مسافران، گفتگوی زاون قوکاسیان و بهرام بیضایی، نشر آگه، زمستان ۱۳۷۱، ص‌ص۱۲۴- ۱۳۲)





How do you get taller in a day?
1396/05/15 14:47
Heya this is somewhat of off topic but I was wanting to know if blogs use WYSIWYG editors or
if you have to manually code with HTML. I'm starting a blog soon but have no
coding knowledge so I wanted to get advice from someone with experience.
Any help would be enormously appreciated!
josephinasirignano.wordpress.com
1396/05/7 21:32
I think that is among the most significant info for me.
And i'm happy studying your article. But want to observation on some
general things, The site style is perfect, the articles is in reality great : D.
Good process, cheers
BHW
1396/01/25 06:22
Hello! Do you know if they make any plugins to help with Search Engine Optimization?
I'm trying to get my blog to rank for some targeted keywords but I'm not seeing very good gains.

If you know of any please share. Cheers!
manicure
1396/01/22 08:13
Excellent post however , I was wondering if you could write a litte more on this subject?

I'd be very thankful if you could elaborate a little bit
further. Bless you!
manicure
1396/01/22 07:03
Oh my goodness! Impressive article dude! Thanks, However I
am having problems with your RSS. I don't understand the reason why I am unable to subscribe to
it. Is there anyone else getting identical RSS issues? Anyone who knows the answer will you kindly respond?

Thanks!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آخرین مطالب

انتقال 1392/11/17
مهمان‌نوازی و انحراف 1392/11/16
The Overthrow of the Lyric Body 1392/11/9
فضای نوآر 1392/11/1
Stopping the Antropological Machine 1392/10/25
Monument 1392/10/23
short-circuits 1392/10/13
متافیزیکِ سلسله‌مراتب: مساله‌ی عمو‌ها، و دزدی که آنجا نبود 1392/06/4
فمینیسمِ خُرد‌ـ‌مقاومت‌ها 1392/05/7
و بالاخره یک روز تمام برده‌ها آزاد شدند، چیزی درونِ آنها مرد... 1392/05/5
بریدگی‌های خون‌بارِ عصب 1392/03/26
افیونلاق/ مورالین 1392/03/11
این صفحه عمداً خالی گذاشته شد... 1392/02/28
Secret défense 1392/02/9
[½, ¼] 1392/01/30
از دره‌های عمیقِ آرکادیا تا روزهای سُربیِ تهران: چینه‌ها، چینه‌ها، و چینه‌ها 1391/12/12
آینده‌کشی 1391/11/25
۱۹۸۳ ــ ۱۹۸۴ 1391/11/22
۱۸۸۵ - ۱۸۸۸ 1391/11/19
قاعده‌ی‌ بازی؟ 1391/11/15
آن 1391/11/10
وجه رایج: مدیریتِ بدن‌ها و پیشامد‌ها 1391/11/9
مونتاژ، بریکلاژ یا...؟ 1391/11/5
صدایی از جنسِ سورلی: یک درجه مصلوب، دو درجه دیونیسوس 1391/10/24
[...] 1391/10/18
خنده‌ی روده‌بین: درباره‌ی یک تصویر 1391/10/15
قاب‌های چندپاره، تصاویر متداخل: به سوی یک سیاستِ تصویرِ دیگرگون 1391/10/9
صفرِ حرکت: اِسکیز‌ها و سوبژکتیویته‌ـ‌در‌ـ‌فرایند 1391/09/17
درباره‌ی نوعی ماشین اسکیز‌وـ‌پارانویا 1391/09/15
لیست آخرین مطالب