تبلیغات
Chaosmosis - از دره‌های عمیقِ آرکادیا تا روزهای سُربیِ تهران: چینه‌ها، چینه‌ها، و چینه‌ها

از دره‌های عمیقِ آرکادیا تا روزهای سُربیِ تهران: چینه‌ها، چینه‌ها، و چینه‌ها

1391/12/12  

تنها یک تصویر ــ اما هرگز نه یک انسان ــ می‌تواند به‌تمامی شما را خشنود سازد. [از اینروست] خاستگاهِ فرشتگان. (الیاس کانِتی)
یک) هر سال مفتضح‌تر. من، با کمالِ تاسف و شرمساری، از تماشای چند فیلمِ کوتاهِ جشن تصویر سالِ ۱۳۹۱ می‌آیم. به همراه دوستانم، روی‌هم‌رفته در سه نوبت، هر مرتبه چهار یا پنج فیلم دیدیم، تاب نیاوردیم و بیرون زدیم: به نظرم باید اسم این جشنواره را گذاشت جشنِ کثافتِ سال. آیا آن‌ها سه سال اخیر را خواب بوده‌اند یا در مریخ زندگی کرده‌اند؟ حضراتِ آرتیست و نابغه، احتمالا بدانند همانطور که «عضله‌گرفتنِ هرکول در ساحلِ امن به کمکِ غریقِ نیازمندِ نجات نخواهد آمد»، ترفندهای تصویری و فرمالِ صِرف (از قاب‌بندی و نور‌پردازی و استفاده‌های جورواجور از عدسی گرفته تا تمهیداتِ نامتعارفِ روایی، و گسستگی‌های زمانی و هر شامورتی‌بازیِ میلیونیِ دیگر)، نه تنها از شما نِستور آلمِندروس و مایکل بالهاوس نمی‌سازد بلکه به سادگی می‌تواند در خدمتِ الگوهای ارزشیِ آپارتوسِ مسلط به کار رود، یا به زبانِ دقیق‌تر، با تبدیل‌شدن به دستاویزی برای جلوه‌بخشی و مشروعیت‌دادن به یک کلیتِ مصوّب و هنجارگذار به گا رود.





دلوز: «بصیرت یعنی روسلینی یا گدار یا... [...] اما زومِ کاوش‌گر از دستان روسلینی بیرون کشیده شد تا به تکنیکِ استانداردِ تلویزیون تبدیل شود» (نامه به سرژ دنی). ارگاسمِ هنری بابتِ چسباندنِ صِرفِ چند نمای خوش‌ترکیب؟ به قیمتِ نادیده گرفتنِ شرایطِ تکینِ محلی؟ به قیمتِ رواج و بازتولیدِ خانواده‌گرایی و هزار سطح متعالی؟ من درست به‌‌ همان شیوه‌ای به کارِ یک تارانتینوی وطنی وقعی نمی‌نهم که به کارِ یک بلا تارِ وطنی، یا یک مقلّدِ گاوراس بدگمانم: بوزینه‌ی زرتشت فقط یک بوزینه است. حتا اگر هیچ ایده‌ای نداری، دستِ کم باید بدانی که چه چیزی را نمی‌خواهی. از یک طرف، عباس کیارستمی با آن مشروعیتِ مثلاً بین‌المللی‌اش، با پذیرشِ طراحیِ پوسترِ چنین جشنواره‌ی مفتضحی که جز پروپاگاندایِ دولتی و ماست‌مالیِ ایدئولوژیکِ گند و کثافت‌های فضای روانی و اقتصادی‌ـ‌سیاسیِ دو‌ـ‌سه سالِ اخیر نیست، دارد به همه‌ی این مناسبات مشروعیت می‌بخشد و نشان می‌دهد که به‌لحاظِ گزینشِ سیاسی، با آن چوپان که در روستایِ زادگاهم صبح تا شب در جوارِ گاوهای شیرده می‌نشیند هیچ فرقی ندارد حتا اگر اینجا و آنجا در گفتگو‌هایش از روسلینی و فونتانا و نیچه صحبت کند یا با ژان‌لوک نانسی به گفتگو نشسته باشد. (اصلن خودِ نانسی از وضعیتِ زندگیِ هر روزه‌ی مردمِ واقعیِ اینجا چه می‌داند؟ اظهار نظر‌های او درباره‌ی بهار عربی کافی بود تا دستِ کم ما بدانیم او چگونه به مسائلِ این سمت دنیا نگاه می‌کند.) وقتی در دوره‌های متمادیِ این جشنواره، «مناسب‌ترین» ساعتِ پخش به بهمن کیارستمی و کسانی از این دسته، اختصاص داده می‌شود، آدم به یاد علی پروین و بازیِ پسرش در تیمِ بابا می‌افتد؛‌‌ همان سنخ مناسباتِ سلسله‌مراتبی. همه‌ی این‌ها درست در زمانی اتفاق می‌افتد که در خبری عجیب می‌شنویم میترا کدیور، از شاگردان ژاک لکان، که بدونِ جار و جنجال کوشید کارِ لکان را به اینجا معرفی کند، از منزلش دزدیده و به تیمارستان انتقال می‌یابد، یا از دوستی می‌شنویم، ترجمه‌شدنِ «امر گشوده‌» ی آگامبن به فارسی، بدون ذکر هیچ دلیلی ممنوع اعلام شده. زمانی خواهد رسید که هر گونه ارزش‌گذاریِ سلسله‌مراتبی، تبعیض و کثافت‌کاری‌هایی از این سنخ، گور خود را از صفحه‌ی روزگار محو کنند. سطحِ صفرِ اخلاق (ethics) چه حکم می‌کند؟ تنها کمی متانت؛ دارم از سنخِ نعلبندیان، الهی، کیمیاوی، نصیبی، یا آوانسیان حرف می‌زنم. دو هفته یا بیست روز، از ساعت سه بعد از ظهر تا هشتِ شب، زمانِ زیادی است برای گونه-ی «فیلم کوتاه» که هیچ مکانِ عرضه و بازخوردی ندارد، اما امروز تمام این ساعات در اختیار دم و دستگاهی است که با ادعاهای آزاداندیشانه‌ی دروغین‌اش فقط به دنبالِ ماست‌مالیِ امور و کسبِ وجهه‌ای مطلوب از هر دو طرف است: یک محافظه‌کاریِ بی‌شرمانه، باز هم چینه‌ها. آن‌ها انرژی و می‌لِ نسل‌ها را به تقلیل‌گرا‌ترین شکلی در قالبِ وانموده‌ای از ایدئال‌های ارزشیِ خود هرز می‌دهند: مدیریتِ بدن‌ها و پیشامد‌ها. ما در برابر این بمبارانِ کثافت‌ـ‌تصویر چه سلاحی، چه امکانی، یا چه شانسی داریم؟ «چینه‌ها با رمزگان و قلمرومندی پیش می‌روند... آن‌ها داوریِ خدا هستند. اما زمین، یا بدنِ بدونِ اندام، به تناوب از آن داوری طفره می‌رود، می‌گریزد، و چینه‌زدایی، رمززدایی، و قلمروزدایی می‌شود.» (هزار فلات، زمین‌شناسیِ اخلاقیات) به زعم دلوز، زایشِ هنری چیزی است چون ساختنِ قلمرو. و قلمرو در نسبت با حرکتی تعریف می‌شود که به‌وسیله‌ی آن، قلمرو ترک می‌شود: قلمروزدایی. آنچه ما در این جشنواره دیدیم از یک شابلون بیرون افتاده بود: شابلونِ بابا. فیلمسازِ شهرستان هم در تنگنای امکانات، احتمالا قبل‌تر به سختی، با جان‌کندن، و چه بسا مصالحه و تن‌دادن، از فیلترِ ارشادِ شهرستان گذشته تا دستاوردهای خلاقه و «هنرمندانه» ‌اش در سطحِ کلان‌تری «دیده شود»، بله، اما این «دیده شدن» درست در‌‌ همان مکانی رخ می‌دهد که چندی قبل اعدام یک مجرم در آن «دیده» شد. تف! یعنی نمی‌دانید در چه مکانی (place) بازی می‌کنید؟ این یک شابلون است و شما هنوز مکانتان را نساخته‌اید. آخر یک خیالبافیِ بچگانه تا کجا می‌تواند کش بیاید؟ جشنِ تصویرِ سال ــ با توجه به آنچه ما دیدیم ــ از یک طرف، از حیث سمپتوم‌شناختی، به‌سطح‌آورنده‌ی اصلیترین نقاطِ حمله و گریزِ آپاراتوس دولتی، و خصوصا دقایق هراس و اضطرابِ آن‌ها در نسبت با نسلِ ما است (آن‌ها در نسبتِ با شدت و ایجابیت میل‌ورزی ما تنها واکنش‌دهنده‌اند)، و از طرف دیگر، هم بازنمایی و هم بازتولیدکننده‌ی یک شابلون است که صرفاً فرمِ درونی‌بودن را تکثیر و نهادینه می‌کند.
ــ انحراف از بحث.
 «آیا تاریخ سی ساله اخیر ایران نشانه یگانگی قدرت دو ماشین بزرگ و تبدیل شدن به ماشین جنگی فاشیستی نیست؟ ماشین خانواده و ماشین سرمایه داری. [...] هیچ کس یارای شوریدن بر خانواده‌ها را ندارد. چرا که غرش آن اینک همه جا به گوش می‌رسد. ما در ادوات عقیم سازی جنسی فریزر شده‌ایم. ما یخ زده‌ایم. ماشین عقیم‌سازی: مجموعه دستوراتی برای خوردن، پوشیدن، رفتار کردن، رابطه برقرار کردن. نه مجموعه ساده ممنوعیت‌های اجتماعی بلکه ماشین عقیم‌سازی جنسی. ماشین فریزرکردن تمامی انرژی‌ها تا سرحد مرگ. سرکوب؟ بسیار عظیم‌تر: سرد سازی جنسی، سرد سازی انرژی‌های جوانی، سرد سازی اندیشه، سرد سازی کنش سیاسی، ‌سرد سازی رابطه اجتماعی تا درجه صفر مطلق. [...] ماشین خانواده در حال رزمایشی است تا سر حد جنون و دیوانگی [...] در اینجا دیگر با خانواده به عنوان یک شکل سنتی از گروه‌های اجتماعی روبرو نیستیم بلکه با ماشینی روبرو هستیم که خود را تا سر حد جنون بازتکثیر می‌کند: از ارزش‌هایی دفاع می‌کند که از آن برخوردار نیست با دشمن و بیگانه‌ای مبارزه می‌کنند که وجود ندارد. ماشینی مرگ-آور، ماشینی برای نمایش خود تا سر حد جنون. جنون؟ چه چیزی جنون‌آمیز‌تر از بازتکثیرِ پایان‌ناپذیر روایت‌های ازداوج، طلاق و خواستگاری در فیلم‌ها [...] گویی ازدواج ترکیب شیمیایی اجتماعی است اما در واقع ازدواج نعره جاودانگی ماشین عظیم خانواده است. نعره‌ای بر علیه تاریخ بر علیه آزادی جنسی برعلیه آزادی حتی «وجود داشتن به خودی خود»... وجود داشتن به معنای واقعی کلمه یعنی وجود داشتن بدونِ آنکه مجبور به قربانی شدن در راه دفاع از ارزشهای ملی و خانوادگی باشیم [...] نسلی که برای مردن برای ارتشی شدن برای تبدیل شدن به ماشین‌های کشتار نه تنها تربیت که حتی‌زاده می‌شود: ماشین زایش نیروی عظیم خانواده. (امین قضایی، ماشینِ خانواده، احتمالن ۱۳۸۶)
دو) «دوازده شابلونِ رنگی مختلف برای نقاشی بچه‌ها، دو تومن. شادی، بازی، سرگرمیِ بچه‌ها فقط دو تومن. کسی نخواست؟» این عبارات به طور مستمر، بی‌کم و کاست، مثلِ یک نوارِ ضبط‌شده، در سرتاسرِ روز از دهانِ فروشنده‌ی عبوریِ مترو، حین حرکت در کوپه‌ها یا پس از توقف در هر کوپه، تکرار می‌شود. هر روز، هر روز، حتا درست‌‌ همان زمانی که دارم از تماشای جشنِ کثافتِ سال در مترو بالا می‌آورم. ابتدا از خود می‌پرسم چرا باید شابلون خرید؟ از حیث کارکرد‌شناختی، مساله واضح است: کودکی که به جای خط-خطیِ خام و کج و معوج، از روی شابلون شکلِ از پیش‌داده‌شده‌ای از یک خرس را می‌کشد، هرگز خرس‌شدنِ تکین خودش را به جریان نمی‌اندازد، آستانه‌ای را در نمی‌نوردد، فرایندی خودجوش را نمی‌پیماید. شابلون، امکان‌های فانتاسمی، تخیلی و عاطفیِ برسازنده‌ی کاراکترِ تکینِ کودک‌ـ‌میل‌ورز را خفه می‌کند. هرچند خرسِ نقاشی شده از روی شابلون را همگان می‌پذیرند و بنا به شباهتش به الگویی عام، تاییدش می‌کنند اما خط‌خطی ساده‌ای که ادعای خرس‌بودن دارد چه؟ خرس‌شدنِ تکین کودک، صرفا گاهی، بر خودِ او آشکار است و تنها خودِ او می‌فهمد چه چیزی بر کاغذِ نقاشی شده، اما چه بسا خود او هم اصلن نداند چه می‌خواسته بکشد و چه کشیده، چراکه شابلونی پیشینی برای محصور کردنِ فرایندهای خودانگیخته‌ی میل، در وی کار نمی‌کند. بدین معنا، شابلون اخته می‌-کند، برای خط کناره‌نما هیچ ایده‌پردازی‌ای ندارد و عملاً نقطه‌ی کورِ آفرینش است اما با این‌حال، از طرفِ بازار به منزله‌ی کمک‌کارِ آفرینش جا زده می‌شود. بدین معنا، «شادی، بازی یا سرگرمیِ» وعده‌داده‌شده، مطلقن احمقانه، کاذب، هولناک و یکجور کلاشی است زیرا به قیمت حذفِ خلاقیت کودک، شیطنت و انحرافِ کودکانه را در کلیشه، در امرِ داده‌شده، در یک کلان‌الگوی مطلوب، هضم و محو می‌کند تا تعریفِ پدر و مادرِ مثالی را به کودکِ متناسب‌شده پیشکش نماید: شابلون در مقامِ چیرگیِ ارزش‌های گله‌ای بر تکینگی‌های منحرفانه، در مقامِ بر صدر نشاندنِ غایت‌ها و ارزش مبادله و قربانی‌کردنِ فرایند‌ها، و قربانی‌کردنِ مضاعفِ ارزش مصرف، در مقامِ تجسدِ کالاییِ «امرِ همان»، و نوعی ابزار تحمیقِ جمعی. اما جالب است که این فرم از صُلب‌شدنِ جمعی با «مکانِ» عرضه‌ی آن (یعنی مترو در مقام یک جامعه‌ی آماریِ تصادفی) همخوانی تام و تمام دارد: اول اینکه دستفروش خودش از یک شابلون بیرون افتاده: انگار همه‌شان، به‌رغم تغییرِ لهجه‌ها، توسط یک نفر آموزش داده شده‌اند؛ زیرا می‌بینیم که دستفروش‌ها عوض می‌شوند اما گزاره‌ها و لحن بیانِ همه‌شان همواره ثابت است. دوماً، در سطحی دیگر، دستفروش اصلن مثل یک شابلون عمل می‌کند: دستفروشِ عبوریِ درون مترو، با عبورِ تصادفی و اعلامِ تکرای و مستمر‌ش در متروی در حالِ حرکت در دالان‌های زیرزمینی، زمانِ جاری را نقطه‌گذاری و ثبت می‌کند: صدای او که «تصادفا» به گوشمان می‌رسد، جایگزین مناسبی برای حذفِ صدای زنانه‌ی ضبط‌شده‌ی اُپراتورِ خودِ قطار است: «ایستگاه بعد، دروازه دولت». او توجه همه‌ی ما را ــ حتا آن بدبختی را که چرت می‌زند ــ به خود معطوف می‌کند و چه کالایش را بخریم و چه نه، دستِ کم در معرضِ تبلیغ و بازاریابی‌اش بوده‌ایم. آنچه دستفروش می‌فروشد در متنِ مکانِ حرکتش می‌نشیند و با آن جفت و جور می‌شود: خزیدنِ کرم‌وارِ دستفروش، فضای درون مترو را شابلونیزه می‌کند. اگر شابلون‌ها تجسدی از فرمِ قبض، انقیاد، محصورسازی، کپی‌کردن، و درونی‌بودن هستند ــ یعنی جایی‌که کلیشه‌ای‌ترین فرم یا شکلِ میانگین یا شِمای همگانی‌پسند، یا معیارِ متعارف، بر صورت‌های ناهمگون و نامتجانس غلبه می‌کند و در مقامِ یک نُرم به جایشان می‌نشیند ــ در مترو هم، هر بدن از هر سن و با هر خصیصه، تنها یک مکان را تصرف می‌کند، و درست به اندازه‌ی یک بلیتِ کاغذی، فضا و موضوعیت دارد اما حالا باید پذیرای صدای تبلیغات و بازاریابی باشد: فروشنده‌ی مترو یک سربازِ پیاده است. دلوز و گتاری: «شطرنج، بازیِ دولت یا بازیِ دادگاه است: امپراطورِ چین شطرنج بازی می‌کرد. مهره‌های شطرنج رمزگذاری‌شده هستند؛ آن‌ها ماهیتی درونی و ویژگی‌هایی ذاتی دارند که حرکت‌ها، موقعیت‌ها و مواجهاتشان از آن‌ها مشتق می‌شوند. مهره‌ها واجدِ کیفیت هستند؛ یک اسب یک اسب باقی می‌ماند، یک سرباز یک سرباز، و یک فیل یک فیل. هر مهره به یک سوژه‌ی گزاره شباهت دارد که از قدرتی نسبی برخوردار است و این قدرت‌های نسبی در یک سوژه‌ی بیان ترکیب می‌شوند، یعنی در بازیکنِ شطرنج یا فرمِ درونی‌بودنِ بازی.» (هزار فلات، ماشین جنگ) قطار در سیاهیِ همواره زهدانیِ هزارتوهای مترو پیش می‌رود و او ــ خواه فیلمسازِ جشنِ کثافتِ سال، خواه فروشنده‌ی ناآگاه و بینوای مترو (هر دو در ‌‌نهایت بازاریاب و تبلیغات‌چی و سرباز هستند) ــ با تشدیدِ فرمِ درونی‌بودن در مقامِ پاسِ شب یا داروغه‌ای که وظیفه‌اش اعلام ساعتِ شب است، صدای پدر‌ـ‌قانون را جاری، تثبیت و نمایندگی می‌کند. کلوسوفسکی می‌نویسد: «بازاریابی و تبلیغات چیستند جز یک دستکاری ارادی و آگاهانه‌ی عواطف، در خدمتِ نیاز‌ها و احتیاجاتِ گله‌ای؟ سیلان‌ها و استحاله‌های سرمایه و کالا‌ها، نه با قصد و نه با هدف، فرمی انضمامی از بدخواهانه‌ترین کاریکاتورِ دکترینِ بازگشتِ ابدیِ نیچه هستند (نیچه و دور باطل، ۱۷۱).
ــ انحراف از بحث.
 «ژان دُبوفه بر این موضوع تاکید می‌ورزد که در واقع آرت‌بروت هنری حقیقی‌ است که آن‌جایی بنا می‌شود که هنر اسم و رسم خود را به فراموشی می‌سپارد. دوبوفه: آثار این دوره (آرت‌بروت) توسط افرادی ساخته شدند که از گزند فرهنگ هنری جان سالم به در بردند، و ما آن‌ها را در آنجایی در می‌یابیم که تقلید (Mimicry) هیچ نقشی ندارد یا به ندرت ظاهر می‌شود (برخلاف فعالیت‌های روشنفکران) [...] ما در اینجا شاهد یک عملکرد هنری مطلقا ناب، خام و حیوانی هستیم که در همه جنبه‌هایش صرفا به وسیله‌ی تکانه‌های خود هنرمند تماما بازآفرینی شده.» این آثار، که از این قرار، به هنرِ بیگانه یا خود-آموخته (outsider Art) مربوط هستند، می‌بایست از هنر قومی (folk art)، هنر عامه‌پسند یا مردمی، هنر الهامیِ مذهبی، از ساخته‌هایی که شامل هنر-درمانی هستند، و به همین ترتیب از همه‌ی آن آثاری که از اصول و قواعد فرهنگی هنری برگرفته‌شده‌اند، تفکیک شوند. با این‌حال، دبوفه با اصلاح موضع‌اش، با قبولِ این‌که چنان آثاری توسط بی‌شمار اختلاف جزئیِ پیوندی مشخص می‌شوند، به امکان‌ناپذیریِ نهاییِ گریز از تاثیر فرهنگ، حتی در جدا-اُفتاده‌ترین انزوا، حتی در محرمانه‌ترین اندیشه، حتی در پنهان‌ترین و پیچیده‌ترین حوزه‌های تخیّل، تحقّق‌ می‌بخشد و در نتیجه، انگاره‌ی «آرت‌بروت»، بیشتر یک اشتیاق است تا یک تعریف، یک گرایش است تا یک سبک یا گونه، یک مسیر است تا یک جای-گاه. با این‌حال امروزه، آرت‌بروت هم، موزه‌ها و قیّم‌ها، گالری‌ها و دلال‌ها، مجلات و نویسنده‌ها، اسناد بیمارستانی و متخصصان روان-درمان‌گرِ خاصِ خودش را دارد. در واقع، ما در یک دقیقه‌ی مهم تاریخی هستیم: آرت‌بروت در شُرفِ جذب شدن توسط تاریخ هنرِ «رسمی» است.» (اَلِن وایس، «فرم‌های فروپاشیده: آرت‌بروت و مدرنیسم»، ۱۹۹۲)
سه) خاستگاهِ نیروگذاریِ لیبیدویی، کیفیتِ فرایندی‌ـ‌اشتدادیِ میل و انرژتیکِ مکانیزمِ پیش‌بَرَنده‌ی‌‌ رها شدنِ لذت نزد تکینگی‌های جمعیِ برسازنده‌ی سوبژکتیویته‌های نو از کجا ناشی می‌شود؟ اگر نخواهیم به آن سوژه‌ی گزاره‌ی مفلوک بدل شویم که در فرمِ درونی‌بودن، در سوژه‌ی بیان، در آپارتوسِ دولتی ترکیب می‌شود، پس باید مکانِ بازی و آفرینش خود را بسازیم اما مکانِ آنهایی که صدایی ندارند چطور برساخته می‌شود؟ گشودگی، خودآئینی، و کثرتِ تولید‌ـ‌میل‌ورزهای جدا مانده از هم، طیِ چه فرایندی می‌تواند در راستای بازپس‌گیریِ فضا‌ـ‌زمان‌های به‌انقیاد درآمده، مفصل‌بندی و سازماندهی شود؟ ما نویسنده نیستیم، شاعر نیستیم، رمان‌نویس نیستیم، تیا‌تر نمی‌دانیم، نقد بلد نیستیم، ترجمه بلد نیستیم، سینما نمی‌رویم و نمی‌دانیم، ما بی‌سوادان، ما خل و چل‌ها، ما بی‌پول‌ها، ما قربانیان، ما حذف‌شدگان، ما منحرفان، چگونه از دل این «هیچ»، از همه‌ی آنچه داریم و نداریم، گزینشِ ایجابیمان را شکل دهیم، فرمِ بیانمان را بسازیم، مکانِ خاصِ خود را کشف کنیم و از آن درگذریم؟ یک سیاستِ کافکایی‌، یک سیاستِ مازوخی، یک سیلان‌ـ‌نیرو، یک امتناع، یک آری، یک راه.... آیا جز بیشینه‌سازیِ فرایندهای تکین‌سازی در دلِ یک سوبژکتیویته‌ـ‌در‌ـ‌فرایندِ جمعیِ مبتنی بر دوستی، عاطفه و آفرینش، مسیر دیگری ممکن است؟





How do you grow?
1396/05/14 07:27
WOW just what I was looking for. Came here by searching for What is limb lengthening surgery?
std home test
1396/04/5 01:14
قلب از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین در آیا واقعا
نشستن خوب با من پس از برخی از زمان.

جایی در سراسر جملات شما قادر به من مؤمن
اما تنها برای بسیار در حالی که کوتاه.
من با این حال کردم مشکل خود را با جهش در منطق و یک ممکن است را خوب به پر کسانی که
شکاف. که شما که می توانید انجام من می
مطمئنا بود تحت تاثیر قرار داد.
manicure
1396/01/22 03:05
Hi, I do think this is a great blog. I stumbledupon it ;
) I am going to come back once again since I book-marked
it. Money and freedom is the best way to change, may you be
rich and continue to guide other people.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آخرین مطالب

انتقال 1392/11/17
مهمان‌نوازی و انحراف 1392/11/16
The Overthrow of the Lyric Body 1392/11/9
فضای نوآر 1392/11/1
Stopping the Antropological Machine 1392/10/25
Monument 1392/10/23
short-circuits 1392/10/13
متافیزیکِ سلسله‌مراتب: مساله‌ی عمو‌ها، و دزدی که آنجا نبود 1392/06/4
فمینیسمِ خُرد‌ـ‌مقاومت‌ها 1392/05/7
و بالاخره یک روز تمام برده‌ها آزاد شدند، چیزی درونِ آنها مرد... 1392/05/5
بریدگی‌های خون‌بارِ عصب 1392/03/26
افیونلاق/ مورالین 1392/03/11
این صفحه عمداً خالی گذاشته شد... 1392/02/28
Secret défense 1392/02/9
[½, ¼] 1392/01/30
از دره‌های عمیقِ آرکادیا تا روزهای سُربیِ تهران: چینه‌ها، چینه‌ها، و چینه‌ها 1391/12/12
آینده‌کشی 1391/11/25
۱۹۸۳ ــ ۱۹۸۴ 1391/11/22
۱۸۸۵ - ۱۸۸۸ 1391/11/19
قاعده‌ی‌ بازی؟ 1391/11/15
آن 1391/11/10
وجه رایج: مدیریتِ بدن‌ها و پیشامد‌ها 1391/11/9
مونتاژ، بریکلاژ یا...؟ 1391/11/5
صدایی از جنسِ سورلی: یک درجه مصلوب، دو درجه دیونیسوس 1391/10/24
[...] 1391/10/18
خنده‌ی روده‌بین: درباره‌ی یک تصویر 1391/10/15
قاب‌های چندپاره، تصاویر متداخل: به سوی یک سیاستِ تصویرِ دیگرگون 1391/10/9
صفرِ حرکت: اِسکیز‌ها و سوبژکتیویته‌ـ‌در‌ـ‌فرایند 1391/09/17
درباره‌ی نوعی ماشین اسکیز‌وـ‌پارانویا 1391/09/15
لیست آخرین مطالب