تبلیغات
Chaosmosis - [½, ¼]

[½, ¼]

1392/01/30  

 یک) بازتعریفِ نسبت‌ها، عملی استراتژیک و از سر ضرورت است. خصوصا در فضا و زمانی که امید و اعتماد مساله‌دار شده‌اند ــ زمانه‌ی سنخ‌های مختلفِ تبهگنی. آنگاه که گزاره‌ی «بدبختانه حتی گاهی دوستان ما هم کین‌توز می‌شوند» را به زبان می‌آوری، و در یک قدمی می‌شنوی: «بله، بدبختانه همینطور است»؛ وقتی ارزشداوری‌های واگیردارِ مبتنی بر بلاهت، سرسپردگی، و تنگ‌نظری بر پوستِ تن‌ات می‌نشیند، لحظه‌ای که از در و دیوار گُه بیرون می‌زند و باز، از درونِ آن ماده‌ی فرم‌نیافته، آن مدفوع ــ که برون‌دادِ نهاییِ سوخت‌و‌سازِ ارگانیزم، تصدیقِ «عدمِ تعیّن هستی»، دیگرگونگی و به یک معنا، هدیه است ــ بی‌وقفه مردمک‌ها، گوش‌ها، و کله‌های نا‌شناس می‌شکُفند، و آنقدر این لحظه کش می‌آید تا که پرتوی از خورشیدِ ظهرِ زمین، هذیان و دندان‌قروچه و شِمای حیوانیِ مرگ را قطع کند...




بله، دقیقا در چنین لحظه‌ی سرگیجه‌آوری، تنها و تنها با بازتعریفِ نسبت‌ها شاید ــ و تنها شاید ــ بتوانی کورسویی برای زیست و کنش، برای جستجو، همراهی، گشودگی، و ادامه‌ی شکل‌های جمعی‌بودن باز کنی. سرسپردگانِ ایسم‌ها، پادوهای به‌اصطلاحِ سیاسی، جوجگان پر ادعای مجیزگو، با همه‌ی باورهای جزمیشان، دستِ آخر و در عمل، به ماشین‌های حذفِ توتالیتاریستی پهلو می‌زنند، و خصوصا شیوه‌های عملکردشان شبه‌دولتی است: آن‌ها چینه‌بندی‌شده‌اند، دستگاه‌های خودسرِ داوری و تفتیش‌اند، امور داده‌شده مغز و زبانشان را نابود کرده است و ما نیز رفته‌رفته همراه با آن‌ها در نابودیشان سهیم می‌شویم. این جماعت غالبا پشت یک آیکونِ موجه (شاعربودن، منتقدبودن، مارکسیست‌بودن، نیچه‌ای‌بودن، چریک‌بودن، یا هر اَنگ پُرکرشمه‌ی دیگری) مخفی می‌شوند، و خود را وارث، مدافع، و نماینده‌ی آن دالِ خیالی می‌دانند. آن‌ها نیروهای ایجابی، حرکتِ میلِ آفرینشگر، و شرطِ پیشافلسفیِ اندیشیدن را نمی‌بینند و هر چه بیشتر سعی در مصادره و دستمالیِ تمامِ دستاوردهای نظری و عملیِ کارِ آفرینشگرانه‌ی بناکنندگانِ راستینِ یک اصلِ موثق دارند، بیشتر و بیشتر آنرا مخدوش می‌کنند و به لجن می‌کشند: «امر مشترک»، «مردمِ در راه»، یا «جان‌های آزاده» در حصار تنگِ افقِ آن‌ها به چه چیزی تبدیل شده است؟ آیا باید گفت: «هر چه هست و نیست مال شما، بردارید، ببلعید، و در این گندزار برینید. شما هم برینید»؟ آیا این‌‌ همان خطرِ مهلکی نیست که بی‌تردید نسلِ سپسین را فاسد خواهد کرد و چه بسا همین حالا هم به تباهی درانداخته باشد؟ دارم از دقیقه-ای حرف می‌زنم که در آن، اندک‌مایه‌ای از گشودگی، فقط پرخاش، تجاوز و اضمحلال به بار می‌آورد؛ دارم از یک تنهاییِ غیرشخصی، از یک سکوتِ پُر شدّت دفاع می‌کنم. در یکساله‌ی اخیر، به نحوی فزاینده‌تر شاهدِ شکل‌هایی از زد و خورد ــ و نه مواجهه ــ بودیم که بنیادشان را بر اِعمال نظرهای یکسویه و تمامیت‌خواه، بر نیرنگ، هیچ‌و‌پوچ، بُهتان، دسیسه، باورهای عام، و انگاشت‌های کاذبِ جمعی بنا کرده بودند. (آیا خودِ این نحوه‌ی بیان، این دل‌آشوبه یا هرچه اسمش را بگذاریم، مشکوک و کاذب نیست؟) اما اتفاق خودش نمی‌افتد. شکل‌هایی از «عقیده» یا «باور عام» همه‌ی واقعیتِ رسمی را بلعیده و بالا آورده‌اند، سرتاسرِ عرصه‌ی امر اجتماعی را درنوردیده‌اند، دارند کار می‌کنند و بنا به تن‌دادنِ بی‌واسطه به فرمِ کلیشه، سریعاً فراگیر و مُسری می‌شوند، درست مثل یک عفونت واگیردار. بله، حماقت مسری است و هنوز در ایران، تنها در این زمینه است که چیزی کم و کسر نداریم. کیفیتِ این سنخ حماقتِ جمعی ما را به یادِ ایده‌های انقلابیِ نِچایف می‌اندازد؛ این سنخ حماقت می‌تواند خبرپراکنیِ ساده، یا غوغایی بی‌حاصل بر سر احتضار یا ظهورِ یک بازیگرِ سینمایی، یک فعال سیاسی، یا یک فوتبالیست باشد: مجلاتِ زرد. عکسِ روی جلد از چپ به راست: آقای گلِ لیگ بر‌تر، بازیگر پرفروش‌ترین فیلمِ سال، و الخ. اما امروزه دیگر، مجلاتِ زرد صرفا بخشی از پیکره‌ی کلّیِ مطبوعات نیستند، بل حقیقتِ کلیِ فضای سرتاسریِ ما را نمایندگی، نیروگذاری و هدایت می‌کنند. در واقع، این مائیم که به ستونی در یکی از صفحاتِ مجلاتِ زرد بدل شده‌ایم و خودِ همین واقعیت است که اتفاقن کاذب، جعلی و ساختگی شده است. عکسِ ورزشکار در کنارِ فلان بازیگر سینما یا سریالِ تلویزیونی، ارزشِ مصرفِ دزدیده‌شده‌ی توده‌هایی را یکجا گرد می‌آورد که تمام عمرشان به دنبالِ آن می‌دوند اما هرگز به آن نمی‌رسند. بله، توده‌ها تا ابد پول می‌دهند و مجله‌های زرد خریداری می‌کنند. سنخ‌هایی از میلِ توده‌ای‌شده برساخته، پرورانده، و تبلیغ می‌شود تا نهایتن در گره‌گاه‌ها در خدمتِ تثبیتِ وضع موجود، دست به گزینشی از پیش‌طراحی‌شده بزند و حرکتِ پیشرونده‌ی نیروهای مترقی سرکوب شود. همچنانکه بر دیوارنوشته‌های مترو، بی‌. آر. ‌تی و خیابان‌ها، واپس‌روی به عهد بوق برای احیا و بازتعریفِ اشکال متافیزیکِ سنتی را شاهدیم، واکنش‌های متعاقب و مخالف‌خوانِ کسانی که اصطلاحا «ایده‌ای دارند» هم، تاکنون عملا، واپسروانه و فاقد نوآوری و خلاقیت بوده است. بله، این حرف‌ها هم تکراری و فاقد خلاقیت است: نمایش درجه ای از فسادپذیری زندگی های خود ما. تنها صمیمیتِ بر جا مانده این است که بپذیریم هنوز با ناممکنیِ اجتماع، با ترکیب‌بندی‌های متلاشی‌شده طرف هستیم. گویا به نحوی تسریع‌شده‌تر به دورانی هُل داده‌شده‌ایم که تنها و تنها فاشیست، دیکتاتور، دلقک، و سرانجام، قربانی تولید می‌کند: بازتعریفِ نسبت‌ها، عملی است استراتژیک و از سر ضرورت.
دو) مقبره‌ها و گور‌ها که هیات جسمانی دارند نه باوراندنِ مرگ که تلاش‌هایی هستند برای انکار آن تو گویی این‌ها می‌توانند ناپدید شدن ماده را در پدیده‌ی مرگ متوقف کنند یا روند ناپدیدیشان را مختل کنند اینکه نام‌ها بر روی گور‌ها می‌خواهند می‌انجی‌گری میان امر ناممکن و هستی را در قالب یک فرایند زبانی محقق کنند خود نشان از تکاپویی دارد که می‌خواهد مرگ را از سکوت به بیان انسانی برکشد زیرا که حتی تصور ناشناختگی و زبان‌گریزی مرگ لااقل به اندازه‌ی خود تجربه مرگ می‌تواند دهشت‌آفرین باشد. اینکه مرگ را انکار یا باور کنیم البته ربطی به خود رخداد هم ندارد مرگ مقوله‌ی متفاوتی از پنداشت‌های ماست چیزی است که حتی نمی‌دانیم چیست و خود این نادانستگی ملال‌آور است که پدیده‌ی مرگ را پیش از رخ دادنش برایمان مسئله می‌کند [...] اینکه می‌گویم من از مرگ می‌ترسم به این معنا نیست که چون نمی‌شناسمش می‌ترسم بیشتر به خاطر این است که این تجربه هر گونه امر ممکن را در مرزهای شناخت یا حتی تجربه آبستره می‌کند. اینکه آدمی می‌تواند از «درد» و «لذت»‌هایش بگوید به نظر من موهبت بزرگی باید قلمداد شود اما در تجربه‌ی مرگ هیچ چیزی گفته نمی‌شود هیچ چیزی به بیان در نمی‌آید و هیچ چیزی فهمیده نمی‌شود (from bistochahar by bistochahar)   [1]
سه) آیا هر اِگو ضرورتا حامله‌ی یک دیکتاتور نیست؟ بله اینطور دیده‌ایم و این اصلن مهیب یا غریب نیست که در سال ۱۳۹۲ تنها و تنها باید دیکتاتور باشیم ما به معنای دقیق کلمه تنها حق داریم ارزش‌هایی را ستایش کنیم که ساختِ بمب‌های اتمی را مشروع می‌شمارد و چنین هم می‌کنیم آن‌ها درست کنار گوش ما هستند همان‌ها که نمی‌توانستند دماغشان را هم بالا بکشند پوست انداختند و دیکتاتور شدند و هنوز هم نمی‌توانند دماغشان را بالا بکشند و این هم مضحک و هم دردآور است امروز ما پوستمان را از دست داده‌ایم ناخن‌هایمان را از دست داده‌ایم لب‌هایمان را دوخته‌ایم دندان‌ها و لثه‌هایمان را قبض کرده‌اند همه‌چیزمان را از ما دزدیدند خاطراتمان عشق‌هایمان و سرانجام مقعدمان روسبی شدیم فروشنده‌ی مترو شدیم دزد و بیابانگرد شدیم بازجویی شدیم تف شدیم زباله‌ی کیهانی شدیم بار‌ها و بار‌ها اخراج و اعدام شدیم بگو من فقط یک جرقه را دیدم و گفتم جهان یک جرقه است حقیقت یک جرقه است عشق و خاطره و مقعد یک جرقه است اما امروز قلب‌های ما صدای ارتعاش خود را می‌شنوند و تو مثل همیشه پشتِ مونیتورت نشسته‌ای و امروز کمی بهتری بگو تنهایی مقدس ما از ما گرفته شده است و ما فقط دندان‌قروچه می‌کنیم چون این طبیعی‌ترین کار جهان است چون بلد نیستیم دماغمان را بالا بکشیم بله ما هفده نفر ما هفتصد نفر ما سی و شش هزار و هفتصد و هفده نفر که نهضت‌های رهایی‌بخش ادعای نجاتمان را دارند که همه‌ی فراخوان‌ها مانیفست‌ها بیانیه‌ها اعلامیه‌ها و شعرهای جهان برای ما سروده شده که همه‌ی آدم‌ها و دسته‌ها و لیدر‌ها می‌خواهند از قید و بند‌ها آزادمان کنند آن‌ها دماغشان را تا وسط اتاقِ خوابمان آورده‌اند تو و تو فقط یک جرقه دیدی و خیال کردی جهان یک جرقه است حقیقت یک جرقه است عشق و خاطره و مقعد یک جرقه است بیشتر قلقلکم بده چون من یک دیکتاتور فاشیست دلقک قربانی‌ام بگو قلقلکم بدهید اجازه دهید جرقه‌ی شما باشم اما تنها یک لحظه‌ی کوتاه و پس از آن مرا با رویا‌ها هذیان‌ها و خیاپردازی‌های احمقانه‌ام تنها بگذارید ترک کنید
...
 [۱] نام نویسنده‌ی آن چند خط را که سابقا در بلاگ‌های آنامورفیسیس، آنامنسیس، بیست و چهار، بیست و چهار و یک، نیستار، پولیفموس، مینوشت نمی‌دانم.





Rosalinda
1396/02/20 19:46
We're a group of volunteers and opening a brand new scheme in our
community. Your web site provided us with helpful info to work on. You've done an impressive activity and our whole community might
be thankful to you.
manicure
1396/02/9 11:32
Wonderful blog! I found it while searching on Yahoo News.

Do you have any suggestions on how to get listed in Yahoo
News? I've been trying for a while but I never seem to get there!
Thanks
manicure
1396/01/22 03:59
I have been surfing online more than 3 hours today, yet I never found any interesting article like yours.
It's pretty worth enough for me. In my opinion, if all web owners
and bloggers made good content as you did, the web will be a lot more useful than ever before.
manicure
1396/01/15 03:48
This is my first time go to see at here and i am actually
happy to read all at alone place.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آخرین مطالب

انتقال 1392/11/17
مهمان‌نوازی و انحراف 1392/11/16
The Overthrow of the Lyric Body 1392/11/9
فضای نوآر 1392/11/1
Stopping the Antropological Machine 1392/10/25
Monument 1392/10/23
short-circuits 1392/10/13
متافیزیکِ سلسله‌مراتب: مساله‌ی عمو‌ها، و دزدی که آنجا نبود 1392/06/4
فمینیسمِ خُرد‌ـ‌مقاومت‌ها 1392/05/7
و بالاخره یک روز تمام برده‌ها آزاد شدند، چیزی درونِ آنها مرد... 1392/05/5
بریدگی‌های خون‌بارِ عصب 1392/03/26
افیونلاق/ مورالین 1392/03/11
این صفحه عمداً خالی گذاشته شد... 1392/02/28
Secret défense 1392/02/9
[½, ¼] 1392/01/30
از دره‌های عمیقِ آرکادیا تا روزهای سُربیِ تهران: چینه‌ها، چینه‌ها، و چینه‌ها 1391/12/12
آینده‌کشی 1391/11/25
۱۹۸۳ ــ ۱۹۸۴ 1391/11/22
۱۸۸۵ - ۱۸۸۸ 1391/11/19
قاعده‌ی‌ بازی؟ 1391/11/15
آن 1391/11/10
وجه رایج: مدیریتِ بدن‌ها و پیشامد‌ها 1391/11/9
مونتاژ، بریکلاژ یا...؟ 1391/11/5
صدایی از جنسِ سورلی: یک درجه مصلوب، دو درجه دیونیسوس 1391/10/24
[...] 1391/10/18
خنده‌ی روده‌بین: درباره‌ی یک تصویر 1391/10/15
قاب‌های چندپاره، تصاویر متداخل: به سوی یک سیاستِ تصویرِ دیگرگون 1391/10/9
صفرِ حرکت: اِسکیز‌ها و سوبژکتیویته‌ـ‌در‌ـ‌فرایند 1391/09/17
درباره‌ی نوعی ماشین اسکیز‌وـ‌پارانویا 1391/09/15
لیست آخرین مطالب