تبلیغات
Chaosmosis - بریدگی‌های خون‌بارِ عصب

بریدگی‌های خون‌بارِ عصب

1392/03/26  

یک. بنا به آنچه هستی‌شناسیِ شدت نزد پی‌یر کلوسوفسکی خوانده می‌شود، خطا یک پیامدِ ممکنِ ناشی از مواجهه/تماسِ بی‌واسطه با سطحِ آشوب محسوب می‌شود؛ اثری که از دلِ وضعیتِ بحران بیرون افتاده، اثرِ درنوردیدنِ یک آستانه‌ی شدتِ نو.
به عبارت دیگر، خطا به عنوانِ یک پیامدِ عدمِ هارمونی، سامان‌نیافتگی، و عدم یکپارچگیِ همه‌ی تکانه‌های مسلط ذیل یک تکانه‌ی اصلی در نظر آورده شده است، و بدین معنا، پیامدی است از رخنه‌ی چندسویگی، آشفتگی غرایز، چندپارگیِ تفاسیر، و متعاقبا کورشدنِ طبیعی و منطقی به خاطر حرکتِ شدت‌مندِ امکان‌های تفسیر به سمتِ کثرتی ماهوی و سرعتی نامتناهی، آن هم از خلالِ بی‌واسطه‌بودنِ مواجهه/تماس با سطح آشوبناک: هیچکس به اندازه‌ی فرایند یا هم‌ارزِ فرایند نیست، نمی‌توان فرایند را فهمید، تنها می‌توان در دلِ فرایند نوعی «شُدنِ خرد» را تجربه کرد. این‌همه یعنی، مسکون‌شدن در دقیقه‌ی غریبِ غیابِ (خود) آگاهی، رویت‌پذیرشدنِ ناپدیدیِ آنی و موقتیِ اِگو، و به-صدادرآمدنِ از کاراُفتادگیِ موقّتیِ ضمیر فاعلیِ من (I)، که ظهور و بروزِ رفتارشناختی‌اش در فرد به صورتِ قهقهه‌ها، اشک‌ها، عرق-‌ها، پرگویی‌ها، پریشان‌گویی‌ها، و سرانجام، زبان‌پریشیِ مطلق است: حرکت به سوی قلمروزداییِ مطلق از زبان ماژور، گریز از سلطه‌ی دال، سربرآوردنِ خودانگیخته‌ی فرم‌های کثیر، چندظرفیتی، ضددلالتگر، چندآوا، و ناموجودِ بیان. آنجاکه آفرینش‌ـ‌تکینگی، فعلیت‌یافتنِ نهفتگی‌ها را وعده می‌دهد، ماهیتِ آشوبناکِ حقیقت/امر صدق، چندپاره، نامتعین، مرکززدوده، مغاکین و کورکننده پدیدار می‌شود. اگر این غریزه است که به خطا دراُفتاده نه کِرد‌ـ‌و‌ـ‌کارِ (خود) آگاهی یا عقل، پس، بازیابی سلامتِ بزرگ، یعنی بازگشتن از آشوبِ تکانه‌ها/تفسیر‌ها به یک صف‌بندی و وحدتِ نوینِ تکانه‌ای؛ بازصورت‌بندی خودِ (Self) جدید از طریقِ فراموشیِ خودهای پیشین و فسخِ همه‌ی هویت‌های گذشته ممکن می‌شود و درنوردیدن آستانه‌های بالاتری از شدت را ایجاب می‌کند؛ آنجاکه ژرفای مبادله‌ناپذیرِ جان دیگربار خودش را ابژه‌ی شناخت در نظر می‌آورد، شدّت به معنا/قصد فروکاسته می‌شود. از این قرار، امر نو درونماندگارِ نسبتِ من (فاعلی) ــ من (مفعولی)، منِ کنش‌گر‌ـ‌منِ کنش‌پذیر آفریده می‌شود و تنها به میانجیِ شدن (becoming) و نه تغییر (changing) مجالِ تحقق می‌یابد. شدن به فرایندِ «نمو» راه می‌برد اما تغییر در «فردیت‌یابیِ مجدد و نو»، متوقف می‌ماند. در «شدن» چهره فرومی‌پاشد تا شاید چهره‌ای تازه از دل هیچ، در پی یک چهره‌زداییِ تام و تمام، و از خلالِ منطقِ «کسر» تولید می‌شود. در «تغییر»، چهره‌ی مخدوش‌شده عطف به بازسازی «همان» چهره، بازآرایی می‌شود، چهره‌ی نو، امتدادِ چهره‌ی پیشین است، به آن اضافه می‌شود، آنرا در خود رفع می‌کند و در/با خود دارد (در این خصوص دلوز از «رنج فردیت‌یابی» سخن می‌گوید و آنرا در برابرِ «نمو» قرار می‌دهد). شدن با فراموشیِ خودِ پیشین به تفاوت‌گذاریِ ناب گشوده می‌ماند اما تغییر با توسل به حافظه، و منطقِ «شباهت»، دست به بزک و تقلید می‌زند: بازگشتِ «خیالیِ» امر همان. خیالی، زیرا «امر همان» هرگز دوباره احظار نمی‌شود، زیرا «وجود ندارد». غریزه به این دلیل به خطا دراُفتاد که با گذر از آن آستانه‌های شدتی که پیش‌تر درنوردیده نشده بودند، حالا به یک نقطه‌ی تصمیم‌ناپذیر گشوده می‌شود که هم در آن، توانِ تمایزگذاری راستین و موثق از دست می‌گریزد و هم از خلالِ آن، یک مبنای موثقِ نو، یک سنجه‌ی نو، صورت‌بندی می‌شود: آگاهیِ برآمده از دلِ تمامِ تجربه‌های پیشین در نادانشِ مواجهه با امر نو، به سکوت درمی‌افتد: تعلیقِ کیفی، نادانش، لکنت. و در همین سکوت، به سکوتِ خود خیره می‌شود زیرا طی این درهم و برهم‌شدن، نه با هیچ ابژه‌ی متعینی، بل با خودِ فرایند همانندسازی‌کرده است. غریزه با درافتادن به خطا، با گسستن از زنجیره‌ی زمان خطی و تجربه‌ی یک زمانِ درونیِ غیرخطی، به سوی نوعی دیگرگونی، دگرریخت‌شدن، قطعه‌وارشدن، و خود‌ـ‌فراموش‌گری حرکت می‌کند و دستگاهِ ثبتِ نمادین از اعتبار خارج ‌می‌شود.
دو. «همه می‌دانند که ندا دادن برای شنیدنِ دیگران است، برای مخاطب‌ساختنِ دیگران. اما هیاهو برای هیچ است. آنچه تبلیغ می‌شود همیشه خود را بهترین می‌داند [...] آنقدر هیاهو وجود دارد که امکانِ شنیدنِ هر صدایی امکان‌ناپذیر است. آیا رسانه‌ها، این دستگاه‌های پخشِ بلاهت و توزیعِ حماقت، نویز نیستند؟ آن‌ها نمی‌گویند تا چیزی گفته نشود، بل آنقدر می‌گویند تا چیزی شنیده نشود. این حرکت بزرگ. حرکت همیشگی توده‌ها. بازار آزادِ تولیدِ نویز. [...] آنچه بازار آزاد نمایش می‌دهد نه کالایی که تولید شده بل نویزی است که در اثرِ نیاز به فروشِ این کالا تولید می‌شود: تبلیغات.» (ا. قضایی، اخلاق بوزینگان، ۱۳۸۷، ۱۷) از حیث عملی، از منظرِ «عملکردِ میل درونِ ساحت اجتماعی»، نزاعِ انتخاباتیِ حاضر، بازنمودِ یک نزاع است؛ کشمکش بر سر تصاحبِ منابع مالی و انسانی، و به اختیار گرفتنِ اهرم‌های اقتصادی در نسبت با تحولاتِ درونیِ طبقات و کاست‌های اجتماعی ــ یعنی مردمی چندرگه که تحولاتِ سیاسیِ منطقه‌ی خاورمیانه تنشان را می‌خاراند و یک چشمشان هم به سفره‌ی خالیِ روبرو است ــ به صورتِ شکافی درونِ صف‌بندی نیروهای ایدئولوژیکِ درون حاکمیت به سطح رسید تا امروز تصویرِ نزاع به جای نزاع به خوردِ توده‌ها داده شود. سایت «فارس» از شادی عمومیِ رای‌دهندگانِ حماسه‌ی بزرگ حرف می‌زند، اما من از شکاف یا تنشِ درونِ حاکمیت حرف نمی‌زنم؛ فروپاشی، اضمحلال و چندسویگیِ تکانه‌های مسلط نزدِ عناصرِ وابسته به دم و دستگاهِ حاکمیت و آپاراتوسِ دولتی، محلِ نیروگذاریِ کنونیِ ما نیست. برعکس، این بیشتر به یک وهم از جنسِ الاهیاتی نزدیک است. آن‌ها که دائما سعی داشتند از امتناعِ کسانی که «هیچ نامزدی صدایشان را نمایندگی نمی‌کند» یک وجدان معذبِ آکادمیک بسازند، آن‌ها که از امید و بیم حرف می‌زنند و امروز هم تا آنجا ذهنشان را درگیرِ این مساله‌ی کاذب کرده‌اند که‌‌ همان کسی را امیدِ خود اختیار کرده‌اند که چهار سال قبل مسئول بود تا امیدشان را با سازماندهیِ باتوم‌ها جواب بدهد، و نیز آن کسانی که در کارناوالِ شادی‌ای از جنسِ سوت و کف برای پیروزی یک تیم فوتبال، هم «احساسِ جوانی» کردند و هم فرهنگ سیاسیِ اخته‌شان را در یک نمایشِ عمومی به اشتراک گذاشتند، همگی متوهم‌اند. این اصطلاحاً «بنفش‌ها» آن برنامه‌ریزیِ دقیقی را نمی‌بینند که آن به‌اصطلاح کنش سیاسیِ ایشان را ذیل یک رفع یا حل‌شدن فیصله می‌دهد و رام می‌کند: آشتیِ ملی. اینکه جماعتِ رای‌دهنده و بنفشِ توی خیابان، صرفا شعارِ شکستنِ حصرِ میرحسین را با رقص و آواز سر می‌دادند و این اراده را نداشتند که دسته‌جمعی به سمت منزلِ او حرکت کنند، تنها یک نمونه از اخته‌بودنشان است: طبعا نباید انتظار داشت آنهایی که هنوز امیدوارند همه-ی مشکلاتشان از بالا حل شود، به طرزی خودآئین فکر و عمل کنند. بنفش‌ها چه ایده‌ای در بابِ «نسبتِ خودِ میرحسین موسوی با صندوقِ رای» دارند؟ هر چند این سوال هم مساله‌ی ما نیست، اما آن‌ها که این‌روز‌ها همراه با یک میلِ تلویزه‌ی توده‌ای، دستکارِ ساختِ وجدان معذب شده‌اند، شاید به این موضوع هم فکر کرده باشند. مساله بر سرِ کاربستِ تازه‌ای از یک ماشینِ میلِ جمعی، مرکززدوده و آفرینش‌گر است که قادر به زدودنِ چینه‌بندی‌های نظمِ مستقر، و به‌سیلان درانداختنِ شدت‌مندترِ حرکت‌های قلمروزدایی نزد ماشین‌میل-ورز‌ها باشد. گُتاری: «اندیشه‌ی نئو‌ـ‌مارکسیستی را دوگانه‌انگاریِ تقلیل‌گرایِ آن، فهم‌اش از مبارزه‌ی طبقاتی، تقابلِ طرح‌واره‌اش میانِ شهر و روستا، اتحادهای بین‌المللی‌اش، سیاست‌اش در بابِ «اردوگاهِ صلح و اردوگاهِ جنگ» آلوده کرده است. دو لفظِ هر یک از این تقابل‌ها همیشه حولِ اُبژه‌ی سومی می‌چرخد که اگرچه سومین است، با این‌حال، کماکان یک «سنتزِ دیالکتیکی» را نمی‌سازد؛ این ابژه‌ی سوم، اساساً‌‌ همان دولت، قدرتِ دولت، و نیز قدرتِ حزبِ نامزدِ به‌چنگ‌آوردنِ آن قدرت است. هر مبارزه‌ی جزئی باید به این ابژه‌های استعلاییِ سومین کشانده شود؛ همه‌چیز باید معنای خود را از آن بگیرد، حتی وقتی تاریخِ واقعی ماهیتِ واقعیِ آن‌ها را فاش می‌کند، اینکه آن‌ها به معنای واقعیِ کلمه فریب‌اند، درست همچون اُبژه‌ی فالیکِ رابطه‌ی مثلثیِ اودیپی فریب‌اند.» این صورت‌بندی تاکید می‌کند که ما دیگر نه با جنبشِ توده‌ایِ متمرکز و نظم‌یافته در مقام یک کلان‌سیاست یا بسیجِ توده‌ای، بل با مبارزه‌های جزئی، با اتصالِ کثرت-های تک‌آوا از میل‌های مولکولی در مقیاسی عظیم طرف هستیم. دولت هرگز آن حزبِ موجه، آن حزبِ نماینده/بازنمودگر نیست که به جای/ از طرفِ توده‌ها کنش یا سرکوب کند. پس؛ «یکپارچه‌سازیِ مبارزات تنها زمانی نسبت به کثرتِ میل‌ها آنتاگونیستی است که این یکپارچه‌سازی دست به تمامیت‌سازی بزند، یعنی وقتی ماشینِ تمامیت‌خواه به دستِ حزبِ بازنمودگر/نماینده/مدعی بیفتد.» (گتاری) بدین معنا، امروز، نه کنشی‌شدنِ آری‌گویانه‌ی مُشتی مشارکت‌کننده‌ی فعال، بل تبلورِ جمعیِ میلِ تلویزه‌ـ‌توده‌ای‌شده، در یک کلان-انسدادِ تمامیت‌ساز را شاهد بودیم و چه بسا آن‌ها که امروز سبابه‌ی بنفششان را معیار کنشِ سیاسی می‌دانند، فردا خودشان را «زندانیِ عمومیت‌ها و برنامه‌های تمامیت‌ساز» بیایند: آیا خطر یک سرخوردگیِِ سیاسی، هم باورمند‌ترین رای‌دهندگان و هم آنهاکه اراده‌شان را به دلایل دیگر در این مضحکه‌ی دردآور سهیم کرده‌اند، تهدید نمی‌کند؟
می‌شود پرسید: «چه سرهم‌بندی‌ای از میلِ جمعی یا چه مؤلفه‌های نیرویی در کار است که هم آرای اکثریتیِ روستا‌ها و هم آرای طبقه متوسطِ شهری را یکجا در یک نامزد جذبِ خود کرده است؟» آن هم درحالیکه نامزدِ منتخب، برعکس سه نامزدِ شکست‌خورده‌ی بعد از خود، یعنی سه نظامیِ پیشین، هیچ تصویری از گفتگوی مستقیم با مردمانِ روستا، عشایر و حاشیه‌ها را در پکیجِ تصویری‌اش نگنجاند و اصلن در این زمینه مانور نداد: او بیشتر در قامتِ یک نگهبان مقتدرِ دروازه‌ی قانون که ردای یک پژوهشگر و استراتژیستِ معتدل را داراست ظاهر شد. به نظر می‌رسد، انتخابات در مقامِ آیرونی، هم حاکی از این است که چه بسا امروز بر درگاهِ یک فاشیسمِ نو ایستاده باشیم و از این‌قرار، عطف به تحلیل گتاری بر فاشیسم، عرصه‌ی بازگشتِ سه مؤلفه‌ی لیبیدوییِ عمده باشد: اخلاقیاتِ عوامانه‌ی چوپان‌ـ‌پیامبرِ الاهیات، فرصت‌طلبیِ لُمپن پرولتاریای نوکیسه-شده‌ی بازاری، و جنونِ تمامیت‌خواهانه‌ی سربازانِ پیاده‌ی جنگ. هدف از سیاه کردنِ این چند خط چیست؟ طبعا، صحبت متن نه با پدربزرگ‌ها، بل با آن کسانی است که با بنفش‌کردنِ سبابه‌هایشان، نسبتِ خود با زندگی، با سیاست، با کتاب‌هایی که می‌خوانند، با اسپینوزا، نیچه، و دیگران را روشن کردند، به هم‌کوک‌شدن با غریزه‌ی مرگِ جمعی تن سپردند و دستِ آخر، در جریانِ فرایندِ بازقلمروگذاریِ میلِ توده‌ها بر یک دولتِ رام و سرکوبگر همگون‌سازی شدند. اگر آن‌ها خیال کردند مشارکتِ مردمی در تهران واقعا بسیار بیشتر از چهار سال قبل باشد، امروز مشخص شده که حدود پانزده میلیون نفر از رای‌دادن امتناع کرده‌اند و چه بسا زمانی برسد که رنگ سیاه، بنفش و سبز را یکجا در خود ببلعد: آیا در اولین نماز جمعه‌ی پس از اعلامِ نامِ ریس دولتِ جدید، همه‌ی طیف‌های اصطلاحاً رقیب را در کنارِ هم نخواهیم دید؟ من ترجیح می‌دهم برای این جماعتِ بنفش قطعه‌ی «عشق» عبدی بهروانفر را پخش کنم شاید برای همیشه رنگ عوض کردند؛ این قطعه از سه گزاره‌ی جدا از هم تشکیل شده؛ در هر یک، کلماتِ واقعیِ رد و بدل‌شده میانِ یک روسبیِ حاشیه‌نشینِ مشهدی با فردی دیگر، با لهجه‌ی افغانی اَدا شده و در پیشگاه پدر/قانون‌‌ رها می‌شوند. اگر رستگاری، شدن و انقلاب، فرایندهایی جمعی هستند، انتخاباتِ امروز نه چهره‌زدایی، هویت‌زدایی، فراموشی، کسر یا شدن، بل چینه‌بندیِ مضاعف، ذیل منطقِ شباهت در راستای صورت‌بندیِ تازه‌ای از نوعی «فردیت‌یابیِ» کلان‌مقیاسِ حاکمیت است که ترکیب‌بندی تازه‌ای از دستگاه ثبت نمادین را قلمروگذاری و مستقر می‌کند تا به قیمتِ قربانی‌کردنِ خطوط پرواز و حذفِ هر سنخ گرایشِ واقعا ترقی‌خواه، میلِ توده‌ایِ میانه‌حالی را بر صدر بنشاند که پیشاپیش دستکاری و فرارمزگذاری شده است.





Where are the femur tibia and fibula?
1396/05/14 08:03
Stunning quest there. What happened after? Take care!
http://linnlemmert.blog.fc2.com
1396/05/7 23:24
I read this post completely regarding the difference of most up-to-date and previous technologies, it's amazing article.
at home std test kit
1396/04/2 18:48
چلیپا از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن مناسب در
آیا واقعا حل و فصل درست با من پس از برخی از زمان.
جایی درون جملات شما در واقع موفق به من مؤمن متاسفانه تنها
برای بسیار در حالی که کوتاه.
من هنوز کردم مشکل خود را با فراز در منطق و یک خواهد را سادگی به پر همه کسانی شکاف.
در این رویداد شما که می توانید انجام
من می قطعا بود مجذوب.
manicure
1396/01/22 17:24
Really when someone doesn't understand afterward its up to other users that they will assist, so here it
occurs.
manicure
1396/01/14 18:52
Hello! I know this is kinda off topic however I'd figured I'd ask.
Would you be interested in exchanging links or maybe guest writing a blog post or vice-versa?
My site addresses a lot of the same subjects as yours and
I feel we could greatly benefit from each other. If you happen to be interested feel free to send me an e-mail.
I look forward to hearing from you! Terrific blog by the way!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آخرین مطالب

انتقال 1392/11/17
مهمان‌نوازی و انحراف 1392/11/16
The Overthrow of the Lyric Body 1392/11/9
فضای نوآر 1392/11/1
Stopping the Antropological Machine 1392/10/25
Monument 1392/10/23
short-circuits 1392/10/13
متافیزیکِ سلسله‌مراتب: مساله‌ی عمو‌ها، و دزدی که آنجا نبود 1392/06/4
فمینیسمِ خُرد‌ـ‌مقاومت‌ها 1392/05/7
و بالاخره یک روز تمام برده‌ها آزاد شدند، چیزی درونِ آنها مرد... 1392/05/5
بریدگی‌های خون‌بارِ عصب 1392/03/26
افیونلاق/ مورالین 1392/03/11
این صفحه عمداً خالی گذاشته شد... 1392/02/28
Secret défense 1392/02/9
[½, ¼] 1392/01/30
از دره‌های عمیقِ آرکادیا تا روزهای سُربیِ تهران: چینه‌ها، چینه‌ها، و چینه‌ها 1391/12/12
آینده‌کشی 1391/11/25
۱۹۸۳ ــ ۱۹۸۴ 1391/11/22
۱۸۸۵ - ۱۸۸۸ 1391/11/19
قاعده‌ی‌ بازی؟ 1391/11/15
آن 1391/11/10
وجه رایج: مدیریتِ بدن‌ها و پیشامد‌ها 1391/11/9
مونتاژ، بریکلاژ یا...؟ 1391/11/5
صدایی از جنسِ سورلی: یک درجه مصلوب، دو درجه دیونیسوس 1391/10/24
[...] 1391/10/18
خنده‌ی روده‌بین: درباره‌ی یک تصویر 1391/10/15
قاب‌های چندپاره، تصاویر متداخل: به سوی یک سیاستِ تصویرِ دیگرگون 1391/10/9
صفرِ حرکت: اِسکیز‌ها و سوبژکتیویته‌ـ‌در‌ـ‌فرایند 1391/09/17
درباره‌ی نوعی ماشین اسکیز‌وـ‌پارانویا 1391/09/15
لیست آخرین مطالب