تبلیغات
Chaosmosis - خنده‌ی روده‌بین: درباره‌ی یک تصویر

خنده‌ی روده‌بین: درباره‌ی یک تصویر

1391/10/15  


یک ــ آنچه ابتدا در مواجهه با این تصویر جالب به نظر می‌رسد وارونگی ۹۰ درجه (و کاذبِ) زمین است: به رغم تکیهٔ دست‌های زن جوان به درختچهٔ پیر، ناظر به سرعت پی می‌برد که این پیکر برهنه در حالت بی‌وزنی است: یک بی‌وزنی مسیحایی. به جمع‌شدگی پا‌ها و وضعیت مو‌هایش بنگرید. هم بافت تک‌فام و محزونِ خود تصویر به طور کل، و هم آسمان ابری غم‌زده به طور خاص، در نگاهِ آخرالزمانی این فیگور غریب تشدید می‌شوند: به رغم ظاهرِ دلمرده و عادی یک روز ابریِ همه‌جایی، تو گویی به دقیقه‌ای سرنوشت‌ساز و بحرانی پرتاب شده‌ایم؛ آنجا که مرز حرکت و سکون دریده شده: تعیین‌کننده‌ترین دم، همین و هر لحظه. این فیگور در‌‌ همان نگاه نخست به یک فرشته نَسَب می‌برد: شیطان. 
در هنرهای تصویری، از دیرباز جنس شر با سکسوالیته زنانه در پیوند قرار داده‌اند. چهره و نگاه فیگور از پسِ موهای آشفته‌اش وجهی رازآلود و اهریمنی در خود دارد: تک‌چشم، با سری که اندکی کج شده، تو گویی با همین دست‌ها، با همین نگاه، با همین تنِ هوس‌انگیز که در مرکز قاب خودنمایانه جلوه‌گری می‌کند، زمین را [فرمان] می‌راند؛ چه بسا چون یک رانندهٔ تاکسیِ زن/مرد، در خط شهران‌ـ‌آریاشهر! این مطایبه چندان دور نمی‌رود و در جا منجمد می‌شود: در کلاف به هم پیچیدهٔ شاخه‌ها، شاید [و تنها شاید] قلبی باشد معلّق‌ و رقصان، در اتّصال با رشتهٔ رگی که از شکافِ سمتِ چپِ قفسه سینه بیرون زده، و با شاخه‌های پیرِ درخت درآمیخته: در نظر اول شاید گواهی باشد بر اینکه این دو یک جان‌اند. تو گویی زمین، درونِ زمین است و خودِ همین فضا، فضایی خارجی است: با پرسش «پس زمین کجاست؟» مرز بیرون/درون، همچون فضای درون قاب مه‌آلود می‌شود. تو گویی این شاخه‌ها نه شاخه بل ریشه‌اند. به رشتهٔ تک‌درخت‌ها در پس‌زمینهٔ محو دقیق می‌شویم و خیالی شیطانی در سرمان می‌-گذرد: تو گویی شیطان یک شام آخر را به پیش می‌برد. کافی است به چرخی دقت کنیم که کنار درخت پهلو گرفته. چرخی ایستا که نمی‌چرخد؛ آیا مجازیم آنرا بازنمودی از اختگی خوانش کنیم؟ اما همزمان این چرخِ تک‌افتاده، بالقوگی‌ها و نهفتگی‌هایش را هشدار می‌دهد: ماری که دم به دهان دارد، اراده‌ای محقّق و تام؛ یک چرخه‌ ی ا بی‌‌‌نهایت بار چرخیدن؛ و همزمان حاکی از رخوت و سکون و فرسایش و ناکارآمدی. می‌توان پرسید: زمین است که از این تنِ معلّق خون می‌گیرد یا این فیگور اغواگر است که از زمین تغذیه می‌-کند؟ یا به واسطه رگ‌ها می‌توان گفت این هر دو، اینهمان‌اند؟ درجهٔ صفر جاذبه آیا از همین رو نیست؟ (اگر تصویر را یک چرخش ۹۰ درجه دهیم تا زمین به توازن و قرار درآید، هرچند احتمالن تن به یک بلاهت داده‌ایم اما این امر ابداً از کارآیندی‌اش نمی‌کاهد: باز هم به مو‌ها و شاخه‌ها و به چرخ نگاه کنید) و سرانجام اینکه آیا آلت یا جنسِ (sex) فیگور مرکزی تصویر که از نظر پنهان مانده بر ابهام جنسیتی و دوسویگی وجودی فیگور صحّه نمی‌گذارد؟ ارنست جونز در «دربارهٔ کابوس» می‌گوید: «... دقیق‌ترین توجه در قرون وسطا به مشخصه‌های جنسی شیطان اختصاص داده می‌شد... این اندام اهریمنی عموما به صورت سینوسی، نیشدار و مارگونه... بود». پیوند پیکر فیگور درون تصویر با درختچه چنان است که گویی از هم جدا نیستند. با اینهمه چیزی جدا‌ـ‌مانده از کل صحنه حس می‌شود... چیزی که نیست اما چه بسا تمام این صحنه برای فریادِ غیاب‌اش، برای مرئی، محسوس و شنیدنی کردن‌اش ترتیب یافته است؛ خورشید.
دو ــ انحراف از بحث.
و درختی است که از بالا به زیر گسترش می‌یابد و خورشید بر سراسرش می‌تابد: «درخت کیهانی». و در کهن‌ترین نوشته‌های هندو، به مفهوم رمز زندگی، باروری بی‌پایان و بی‌مرگی یا تجدید حیات‌های مکرر آمده است. و در منابع اسطوره‌شناسی سخن از «درخت باژگون» است که ریشه در آسمان و عالم غیب دارد و شاخ و برگ‌هایش بر سراسر زمین گسترده‌اند و همهٔ جان‌ها در آن آرمیده‌اند. و در مهابهاراتا حکایتی هست درباره پسری که از یک دسته نی‌زاده شد: اشاره‌ به ادامه حیات انسان و گیاه در هم و پس از مرگ. و اشاره به مفهوم درخت‌ـ‌قربانگاهِ سنگی، و درخت‌ـ‌مرکزِ عالم، و درختی که پذیرای روان نیاکان است: نشانه‌ای از همزیستی و همبودی طبیعت و رمز. و در آن جهان‌بینی، «درخت زندگی» را بدیلی از «درخت دانش و شناخت» دانسته‌اند که خداوند خوردن میوه‌اش را بر انسان منع کرد و چون انسان خوردَش، بی‌مرگی و جاودانگی ازلی‌اش را از دست داد. فراگیریِ اشعه خورشید بر زمین اشاره دارد به (نا) چیزیِ حدود امکان شناخت؛ ناتوانی قوه ادراک در کشف راز پدیدار‌ها. میرچا الیاده در «رساله در تاریخ ادیان» تبار این درخت را به «درخت مقدس» بین‌النهرین می‌رساند: «در بین النهرین و ایلام خود درخت پرستیده نمی‌شود بلکه ورای درخت همواره ذات و جوهری روحانی نهفته است». افلاطون در باب نسبت میان انسان و درخت می‌گوید: «انسان گیاهی‌ست آسمانی چونان درختی وارونه که ریشه‌هایش سوی به آسمان دارند و شاخه‌هایش به جانب زمین‌اند.» در «قالیچه سخنگو»، اثر چند دقیقه‌ای بیضایی نیز سخن از «درخت زندگی» است. اما همچنانکه بر طرح‌ـ‌نوشتهٔ پشت جلدِ پژوهش بیضایی «ریشه‌یابی درخت کهن» شاهدیم این درخت، درختی سخنگوست: «تهِ دنیا؛ درخت سخنگو، که هر نیمهٔ روز و نیمهٔ شب آینده را می‌گفت». درخت سخنگویی که قاطعانه در وسط قاب صاف ایستاده و بر سر شاخه‌هایش خورشید و ماه و نیز سرهای حیوانی، از جمله سرهای جفت نرینه و مادینهٔ انسان، قابل مشاهده‌اند؛ این صحنه با خورشید کامل می‌شود، اما چرا این تصویر مه‌گرفتهٔ بالا، عامدانه به غیاب خورشید و توازن چنگ می‌زند؟
سه ــ شیطان تجسدی از مادهٔ بنیادین یا پست (همان base matter نزد باتای) نیست، اما در هنرهای تصویری، اغلب به گونه‌ای خام‌دستانه به شیطان یا به امر شر تجسد مادی بخشیده می‌شود: از تصویرپردازی‌های کتاب‌های قصه کودکان تا فیلم معروفی چون «بچهٔ رزمری» پولانسکی. شمایل حیوانیِ شیطان در تمامیِ این تجسم‌بخشی‌ها را به یاد آورید: یک، دو یا چند شاخ یا تعداد زیادی مار بر کلّه، کله‌ای احتمالا دفرمه، با گوش‌ها، بینی یا نوک عجیب و دندان‌های حیوانی‌شده (اغلب یادآور گراز، گرگ، خرس‌، و اساسا حیوانات درنده‌ای که اهلی نمی‌شوند)، به انضمامِ سُم‌ و پنجه و دم و گاهی بال. به زعم آلفونسو لینگیس، سنخ‌شناسی ارزشی در فیگورهای حیوانی نزد نیچه به دو رستهٔ «پست» و «شریف» تقسیم می‌شود و حیوانات رام‌نشدنی که مستقل، منفرد، غیرگله‌ای و بی‌نیاز از رهبر هستند، به دستهٔ دوم تعلق دارند. اگر در فهم آگامبن از هایدگر، در «امر گشوده»، «این حیوانیتِ خود بشر است که در مقام چیزی پنهانی بر وی عیان می‌شود»، مرلو‌ـ‌پونتی اما در «درسگفتارهای طبیعت» بر «یکپارچگیِ از کنار یا پهلو به پهلویِ حیوانیت و انسانیت» تاکید می‌ورزد تا آنجاکه آن‌ها ضرورتاً با همدیگر در نظر گرفته می‌شوند: «اگر انسان‌ها و حیوانات در مقام خویشاوند از پهلو یا کنار با هم مرتبط‌اند، پس انسانیت نه از حیوانیت سر بر می‌آورد نه هرگز از آن جدا می‌افتد. پرسشِ خاستگاهِ بشر یا خاستگاه زبان نمی‌تواند بنا بر تکامل پاسخ داده شود، بل ضرورتا یک «راز» باقی می‌ماند.» [کِلی اولیور، درس‌های حیوانات، ۲۰۰۹] باز به فیگورمان در تصویر یکم بازمی‌گردیم که تنها ساکنِ مغموم این سرزمین بایر است و دوباره می‌پرسیم: آیا با طلوع خورشید، توازن به قاب برخواهد گشت، زمین به قرار خواهد نشست، سخن جاری خواهد شد و چرخِ ایستا قِل خواهد خورد؟ پاسخ شاید در حفره‌ای نهفته باشد که در پای درخت دیده می‌شود. همچون زرتشتِ نیچه، پریِ ما نیز غاری دارد؛ اندرونه‌ای که چه بسا به قعر زمین برسد. حفره‌ای دنج، که هر کودکی را جذب خود می‌کند و تخیّلی باشلاری را که در آن غوطه‌وریم هر چه بیشتر برمی‌انگیزد؛ می‌توان در آن چیزی یافت یا چیزی نهان کرد. شاید این حفره به جهان دیگری راه ببرد، شاید در آن گنجی مخفی باشد، شاید ماری سمی بر آن گنج نشسته باشد، شاید منزلگاهِ پری راهزنِ ما باشد، و چه بسا ورود به آن ورودی بی‌بازگشت به جهان راز‌ها باشد؛ ورطهٔ جنون. این حفره خبر از یک هزارتو می‌دهد؛ چه بسا فیگور ما با برآمدن خورشید در آن مخفی شود، یا چه بسا خورشید را در آن پنهان کرده باشد، چه بسا منتظر آن است که از دل این حفره چیزی/کسی بیرون بیاید و چه بسا... اما برخلاف موردِ زرتشت نیچه، که در آن، غار بر بلند‌ترین نقطهٔ کوه (رفیع‌ترین درجه از تونالیتهٔ پرشدّتِ جان) واقع شده بود و اینهمانیِ پستی و بلندی، و مار و عقاب بود، اینجا با یک فلات، با سطحی صاف و تخت، و نه مغاک یا بلندا مواجهیم. گویا راز صحنه همچون فضای مه‌آلود و ابری‌اش، به یک غیاب گره خورده است: به غیابِ خورشید، سکوت، رفعِ پدر، لکنت یا حذف کاملِ زبان. آیا با وضعیتی ازلی‌ـ‌ابدی و کیفیتی از نامیرایی یا حیات جاودان مواجهیم که از آن گریزی نیست؟ آیا به یک معنا می‌شود گفت که این تصویر، پرتاب شدن یا احیای وضعیتی مادرانه/نشانه‌ای یا پیشازبانی است؛ نوعی جهان‌ـ‌موسیقی شاملِ ریتم‌ها، پژواک‌ها، آوا‌ها، اصوات، زمزمه‌ها: بازنمودی بصری از کورای نشانه‌ای؟ اما اگر چنین هم باشد تبارِ خود این امر مادرانه به کجا می‌رسد؟ به زعم اولیور در «به زن آغشتنِ نیچه: نسبت فلسفه با امر زنانه»، شاید نیاز داریم به صدای دیگریِ فلسفه گوش بسپاریم، صدای‌‌ همان دیگریِ درون فلسفه، «صدای اوراکل،‌‌ همان می‌توسی که از دل آن فلسفه‌زاده می‌شود/شد. در پَسِ دیالکتیکِ سقراطی و قدرتِ صداهای کثیرِ رویاهای سقراط، صدای اوراکلِ اهلِ دِلف نهفته است.»
چار ــ. فوکو در یکی از درس‌گفتارهای ارائه‌شده در کولژ دو فرانس که تاریخ ۱۵ فوریه ۱۹۸۴ را بر خود دارد و در مجموعه‌ای تحت عنوان «شجاعت حقیقت» گردآوری شده، نمونه‌ای از رویکرد سقراطی به «اوراکل» را مرحله به مرحله توضیح می‌دهد: «استفساری که سقراط در پیش می‌گیرد دریافتنِ این نکته را هدف خود قرار می‌دهد که آیا اوراکل حقیقت را گفت یا نه. سقراط می‌خواهد آنچه را که اوراکل گفته محک بزند. او در اضطرابِ به انقیاد درآوردنِ اوراکل در راستای اثبات و تصدیق است. [...] او اوراکل را تفسیر نمی‌-کند بل موردِ چون و چرا قرار می‌دهد، به چالش می‌کشد، تا دریابد که آیا آنچه گفته حقیقت دارد یا نه. [...] سقراط یک تور، یک سفر (ه‌مان که یک plane [صفحه، سطح صاف] می‌خواند) را بر عهده می‌گیرد تا به این دانش برسد که آیا پیشگویی می‌تواند در واقعِ امر، مسلّم شود و از اینرو در مقام حقیقت مستقر گردد. [...] به عبارت دیگر [عمل سقرط چنین است]: تفسیر کردنِ کلمات اوراکل و منتظر شدن برای نتایجش دربارهٔ واقعیت یا احتراز از نتایجش دربارهٔ واقعیت. این رابطهٔ متقابل بین تفسیر و چشمداشت از تحقق-یابی، رویکردِ سنتی و متداول نسبت به سخنِ اوراکلی را مشخص می‌کند. حالا رویکردِ سقراطی به‌کلی متفاوت است. این رویکرد یا رویه، به جایِ نوعی تفسیر، استفساری در راستای چِک کردنِ حقیقتِ اوراکل را شامل می‌شود. او حالا درگیرِ چون و چرا کردن با آن می‌شود. و این بررسی یا استفسارِ فرمِ مباحثه، ابطالِ ممکن، یا گواهی را به خود می‌گیرد که در آن تأکید نه بر ساحتِ واقعیتی که در آن کلام اوراکل در واقع به انجام خواهد رسید، بل در ساحتِ حقیقتی است که در آن، فرد قادر خواهد بود کلماتی را در مقامِ یک «لوگوسِ» حقیقی تأیید یا رد کند. [...] رویکرد سقراط نسبت به پیشگویی پُرس و جو و امتحان کردن در بازیِ حقیقت است. این اولین دقیقهٔ رویکردِ سقراطی است [...] دومین دقیقه: چه فرمی است که در آن سقراط این بررسیِ اثبات‌گرانه را به اجرا در می‌آورد؟ [...] او این مطالبه‌ را به تمام شهر و دسته‌بندی‌ها و افراد و شهروندان متفاوت می‌رساند. نخست یک سیاست‌مدار، و سپس دیگران؛ مرحلهٔ دوم: شاعران؛ مرحلهٔ سوم، سرانجام: کارگر ماهر یا افزارمند. سفر او، چنانکه می‌بینید، در دل شهر، از صدر تا قعر از خلالِ بدنِ شهروندان است. [...] و همچنانکه در بین شهروندانی مورد استقبال قرار می‌گیرد که شهر را آراسته‌اند به نحو فزاینده‌ای فرم‌های صدای دانش را کشف می‌کند. [...] جستجویِ سقراط دربارهٔ معنایی که به کلماتِ اوراکل داده شده به این فعالیتِ وی دربارهٔ محک زدن جان‌ها [...] می‌انجامد.» بازنگریِ این روایتِ فوکو ما را به مطایبهٔ نخستینمان در باب‌‌ همان «رانندهٔ فرمان به دست» حواله می‌دهد: چه بسا این فیگور بیش از هر چیز خاستگاهش را در یک کارگر ماهر یا افزارمند داشته باشد: شیطان و دقیقاً شیطان؛‌‌ همان که تا ابد یک گام از آدم جلو‌تر است و شاید مسیحاستیز یا دجّال فرزند ناخلف و حرامزادهٔ او یا دستِ کم از تبار او به شمار آید، مسیحاستیزی که از انسان ــ یعنی‌‌ همان که پیوسته باید بر او چیره شد ــ درگذشته/خواهد گذشت و فراسوی نیک و بد می‌ایستد. در روایت فوکو آمده است: «آن اهل سیاستِ نخستین که سقراط ملاقات می‌کند، از سوی بسیاری از مردم، و خصوصاً از جانبِ شخص خودش، فردی خردمند تصور می‌شود، اما در واقعِ امر او ابداً خردمند نیست. از طرف دیگر، او کارگر ماهری را مشاهده می‌کند که بسیاری چیز‌ها می‌-داند، و بس بیشتر از آنچه خود سقراط می‌داند. اما همهٔ آن‌ها، سیاست‌مدارِ نادان یا افزارمند مطلع، در این باور سهیم هستند که همگی چیزهایی را می‌دانند که در واقعیت نمی‌دانند، آن هم به این دلیل که سقراط می‌داند که آن چیز‌ها را نمی‌داند.» این‌‌ همان دقیقه‌ای است که صدای عقل (Reason) بر صدای اوراکل می‌نشیند؛ سر بر آوردن جدل سقراطی، یک سیاستِ بدن، به جهان عکس هم دست-اندازی کرده است: آنجاکه اوراکلِ مغموم در جهانِ یخ‌زدهٔ عقلِ کلیِ مستبد (Reason) به چهارمیخ کشیده شده. چه می‌شود که بردار نیروی امر واقعی (یک راننده‌ به معنای معاصرِ کلمه) تدریجاً تا اینجا‌ـ‌اکنون پیش می‌آید و بردار نیروی امر خیالی (دنیای عکسی تصادفی) را پس از وقفه‌ای کوتاه قطع می‌کند؟ نوشتار وقتی آغاز می‌شود که جستجو برای یافتن دزد به نتیجه نمی‌رسد: در تحلیل نهایی، احتمالن با ملال و خستگیِ‌‌ همان افزارمندِ فاقدِ ابزار در برهنگی نابش مواجهیم و پرسش نهایی ما چنین خواهد بود: چه کسی ارزش مصرف مرا ربوده است؟ بدین معنا، فیگور مرکزی درون تصویر، فعلیت‌یابی یک دقیقهٔ مشخص و انجمادِ ابدی‌‌ همان دقیقه است؛ امری که آغاز نوشتار را سبب می‌شود. از این منظر، انجماد و سکونِ تصویر کاذب است و تصویر، وعدهٔ بی‌‌‌نهایت بالفعل‌شدن را در خود حمل می‌کند؛ بی‌‌‌نهایت فیگور، ژست، حرکت، بی‌‌‌نهایت امکان، راز، سطح، نور و ارتعاشِ دزدیده شده. نوشتاری که بناست این قربانی شدن را تاب آورد و حقانیتِ ندیده‌انگاشته‌شده‌اش را بازپس بگیرد و مهم‌تر از آن، آفرینش نابِ نیروهای تکانه‌ای باشد، باید تخیلی، هذیانی و غیرمنتظره باقی بماند و به سمت یک زبان خصوصیِ ناممکنِ آکنده از لکنت و لغزش و شکاف حرکت کند. چنین نوشتاری به حفره‌ای بدل می‌شود که در خود می‌کشد و می‌بلعد، همچون جنس/آلت زنانه که در مقام خاستگاه نخستین، خانه‌ـ‌زهدان، و از اینرو تجسد نمونه‌ایِ مکان‌شناسی امر غریب، می‌ترساند، و توأمان، در مقام خاستگاهِ لذّت، و از اینرو تجسد مکان‌شناسانهٔ تحققِ می‌ل، اغوا می‌کند. نوشتار‌ـ‌سیاهچاله، جان گرفتنِ نهفتگی‌ها، و در هم شکستن زمان خطی را وعده می‌دهد؛ نوشتار در مقام آفرینش و مبارزه، نوشتار همچون جایگزین یا بدیل، نوشتار همچون بستر رازواره‌زدایی و رازواره ­سازی­ِ دوباره، عاطفه و تخیّل.





phone psychic reading
1396/06/20 14:55
بله در نهایت کسی درباره آزمایش می نویسد.
std clinics near me
1396/06/20 11:50
پس از خواندن این مطلب، فکر کردم که این اطلاعات مفید بود. من از شما قدردانی میکنم
تلاش برای قرار دادن این اطلاعات با هم من یک بار دیگر پیدا کردم
خودم شخصا زمان زیادی را صرف خواندن می کنم
و اظهار نظر اما پس چه چیز، هنوز هم ارزشمند بود!
cheap psychics
1396/06/20 10:55
وقتی کسی پاراگراف می نویسد، فکر خودش را برای یک کاربر حفظ می کند
در ذهن او / این که چگونه یک کاربر می تواند از آن آگاه باشد. به همین دلیل است که
این پاراگراف بیرون می آید با تشکر!
private std screening
1396/06/20 06:36
این پاراگراف برای بازدیدکنندگان اینترنتی برای ساختن وب جدید کمک خواهد کرد
سایت یا حتی یک وبلاگ از ابتدا تا انتها.
std screening near me
1396/06/20 04:10
سلام از کالیفرنیا! من در کار خسته ام
بنابراین تصمیم گرفتم سایت شما را در آیفون خود در طول ناهار چک کنم
زنگ تفریح. من اطلاعاتی را که اینجا ارائه می دهم دوست دارم و نمی توانم منتظر بمانم وقتی که من به خانه بروم.
من بلافاصله وبلاگ شما را بر روی تلفن همراهم شگفت زده می کنم
.. من حتی از WIFI استفاده نمی کنم، فقط 3G.. به هر حال، سایت خوب!
Javier
1396/05/16 20:19
What's up, just wanted to say, I loved this article.
It was inspiring. Keep on posting!
What is a heel lift?
1396/05/16 12:36
We absolutely love your blog and find most of your post's
to be exactly I'm looking for. Would you offer guest writers to write content for you personally?
I wouldn't mind composing a post or elaborating on a lot of
the subjects you write with regards to here.
Again, awesome site!
chaturbatetokenshack.online
1396/05/14 22:39
Incredible quest there. What happened after? Thanks!
freidabrians.weebly.com
1396/05/13 20:41
I know this website presents quality dependent posts and other stuff,
is there any other website which provides these kinds of
stuff in quality?
thomasinalitzenberg.weebly.com
1396/05/7 22:38
Keep on working, great job!
free std testing clinics near me
1396/04/4 21:28
core از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین ابتدا آیا
نه کار کاملا با من پس از برخی از زمان.
جایی در سراسر پاراگراف شما موفق
به من مؤمن متاسفانه فقط برای بسیار در حالی که کوتاه.

من این کردم مشکل خود را با جهش در
مفروضات و یک ممکن است را سادگی به کمک پر همه کسانی
معافیت. در این رویداد شما در واقع
که می توانید انجام من را بدون شک تا
پایان در گم.
manicure
1396/01/21 21:43
Nice blog here! Also your web site loads up very fast! What host are you using?

Can I get your affiliate link to your host? I wish my site loaded up as fast as yours lol
manicure
1396/01/15 10:51
My brother suggested I might like this website. He was entirely right.
This post actually made my day. You cann't imagine just how much time I had spent for this info!
Thanks!
1393/01/29 08:47
خوب بودخوب بود
1393/01/29 08:46
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آخرین مطالب

انتقال 1392/11/17
مهمان‌نوازی و انحراف 1392/11/16
The Overthrow of the Lyric Body 1392/11/9
فضای نوآر 1392/11/1
Stopping the Antropological Machine 1392/10/25
Monument 1392/10/23
short-circuits 1392/10/13
متافیزیکِ سلسله‌مراتب: مساله‌ی عمو‌ها، و دزدی که آنجا نبود 1392/06/4
فمینیسمِ خُرد‌ـ‌مقاومت‌ها 1392/05/7
و بالاخره یک روز تمام برده‌ها آزاد شدند، چیزی درونِ آنها مرد... 1392/05/5
بریدگی‌های خون‌بارِ عصب 1392/03/26
افیونلاق/ مورالین 1392/03/11
این صفحه عمداً خالی گذاشته شد... 1392/02/28
Secret défense 1392/02/9
[½, ¼] 1392/01/30
از دره‌های عمیقِ آرکادیا تا روزهای سُربیِ تهران: چینه‌ها، چینه‌ها، و چینه‌ها 1391/12/12
آینده‌کشی 1391/11/25
۱۹۸۳ ــ ۱۹۸۴ 1391/11/22
۱۸۸۵ - ۱۸۸۸ 1391/11/19
قاعده‌ی‌ بازی؟ 1391/11/15
آن 1391/11/10
وجه رایج: مدیریتِ بدن‌ها و پیشامد‌ها 1391/11/9
مونتاژ، بریکلاژ یا...؟ 1391/11/5
صدایی از جنسِ سورلی: یک درجه مصلوب، دو درجه دیونیسوس 1391/10/24
[...] 1391/10/18
خنده‌ی روده‌بین: درباره‌ی یک تصویر 1391/10/15
قاب‌های چندپاره، تصاویر متداخل: به سوی یک سیاستِ تصویرِ دیگرگون 1391/10/9
صفرِ حرکت: اِسکیز‌ها و سوبژکتیویته‌ـ‌در‌ـ‌فرایند 1391/09/17
درباره‌ی نوعی ماشین اسکیز‌وـ‌پارانویا 1391/09/15
لیست آخرین مطالب