تبلیغات
Chaosmosis - [...]

[...]

1391/10/18  

هر تکینگی حامل سیّارات خاص خودش است: «این ماییم که سیّارات/سیّاراتمان را می‌سازیم همزمان که این سیّارات هستند که ما را می‌سازند.» گزاره‌ی اخیر که در لحظه‌ای تخدیری، به نحوی خودانگیخته، ناخواسته و تصادفی بر زبان آمده، و از حیثِ ساختمان، شکلی از صنعت قلب را در خود دارد یا بر آن اساس بنا شده، در این لحظه تنها راه ممکن برای بیان به نظر رسید، خصوصاً در نسبت با جمله‌ی قبل از خودش. در واقع پس از جمله‌ی اول نیاز بود که معرفی/ منظور از «سیاهچاله» ــ این لفظ غایب اما پیش‌بَرنده، این خلاء آفرینشگر ــ با کنشی «سیاهچاله‌ای» تکمیل و عملی شود؛ و چه اراده‌ـ‌ـ‌پیشامدی بهتر از اینکه به سیاهچاله‌ای برخوریم یا نوعی شدنِ سیاهچاله‌ایِ آنی را دربنوردیم/ ما را در بنوردد: پس کلیدِ صنعت قلب (فرمِ آینه‌ایِ ba/ab) توسط انگشتانِ «سیاهچاله‌ام» نواخته می‌شود.
به عنوانِ بروزِ نمونه‌ایِ کارِ لحظه‌ایِ نیروی مادیِ بازگشت جاودان به زعم کلوسوفسکی، نیرویِ رانه‌ای به صورت نیرویِ نشانه‌ای در زبان تخلیه می‌شود، به ساختمان موسیقایی و آوایی جمله فرم می‌دهد [۱]، و باز این تامّل باز می‌گردد و در این لحظه بالفعل می‌شود که: «این ماییم که سیّارات/سیّاراتمان را می‌سازیم همزمان که این سیارات هستند که ما را می‌سازند.» مانعی نمی‌گذارد پیش‌تر ‌رویم و در هیأتِ یک پرسش وقفه می‌اندازد: نواختنِ کلیدِ مزبور چه چیزی را پیش‌فرض می‌گیرد؟ اینکه، به زبان کلوسوفسکی، «فراموشی، اُبژه‌ی اراده‌کردنِ کنونی‌ام را شکل داده و مستعد بدل شدن به بی‌شمار دیگران شده‌ام: همه‌ی نام‌های تاریخ است من!» اَدای این گزاره درنوردیدنِ رشته‌ای از هویت‌ها را ایجاب می‌کند که من در آن هیچ است. اگر این کلام پیِر کلوسوفسکی را بپذیریم که می‌گوید: «فراموشی، شدنِ ابدی و جذبِ همه-ی هویت‌ها در هستی را پنهان می‌کند»، پس روی‌آورندگی یا قصدیتِ نواختنِ کلید مزبور خبر از یک شدّتِ پیش‌تر درنوردیده‌شده‌ می‌-دهد که اینک خود را اُبژه خویش می‌انگارد و بدین طریق از شدتِ اولیه یک نشانه‌ی همرسانی‌پذیر می‌سازد. اما تنها با فراموش کردنِ آنی خود (self) و از دست دادن محضِ آگاهی است که ــ در دلِ لحظه و به می‌انجیِ فراموشی ــ آستانه‌ی شدّت در فرم نشانه خود را افشاء می‌کند: خود یا من فاعلی [Moi/Self] که به نحوی کاذب از حیثِ ریخت‌شناسی به یک کنگلومرا تشبیه شده حال آنکه پیشاپیش بی‌فرم و اساساً غایب است. آیا می‌توان این فراموشیِ آنی در دل آشوب را ــ که واجد سرعتِ نامتناهی و نوعی حرکتِ آنیِ آذرخش‌گون است که توأمان صفحه، خلاء، و افق را تجسم می‌بخشد ــ به منزله‌ی نوعی صفحه‌ی درونماندگاری در شمار آورد؟ غوطه‌وری در همین سنخ از فراموشی چه بسا قادر باشد به امکانی عملی از تجربه‌ی «همنواختی بدونِ از دست دادنِ امرِ نامتناهی» مورد نظر دلوز و گتاری در «فلسفه چیست؟» گشوده شود. دلوز و گتاری در بخش یکمِ «فلسفه چیست؟» می‌گویند: «صفحه‌ی درونماندگاری صمیمی‌ترین امر درونِ اندیشه، و با این وجود، خارجِ مطلق است، خارج‌ای دور‌تر از بیرونی‌ترین جهان، زیرا داخل‌ای است که از هر جهانِ درونی ژرف‌تر است.» این اراده‌ـ‌پیشامدِ کیهانی، رشته‌ی هم‌ممکنی‌های بالقوه‌ی می‌ل‌های کثیر یا حتی متعارض را در هم می‌شکند تا فرایندهای پُر انرژی و شدتمندی را تسریع کند که سربرآوردنِ یکباره‌ی سیاهچاله‌ی مذکور را در حرکتی شدتمند و ناگهانی به سوی شدن (becoming) و نه تغییر کردن (changing) رقم خواهند زد: میل فردی‌زدایی می‌شود، بدن در معرض گوشت‌شدن قرار می‌گیرد، و امکانِ شکل‌گیریِ هر سنخی از ماشین‌های تمامیت‌خواه فسخ می‌شود: یک انقلاب مولکولی به زعم فلیکس گتاری، که در سطح مولی بر میدان نیرو و صفحه‌ی سوبژکتیویته ‌اثر می‌گذارد و امکانِ تسریعِ فرایندهای تکین‌سازی بر صفحه را گشوده نگه می‌دارد. [۲] به زعم نیچه، کیهان «درجه‌ای از نیرویِ انباشته‌شده و انباشت‌شونده را بازنمایی می‌کند» و حالا، این دقیقه‌ی کیهانی و توأمان مولکولیِ «شدن»، برای ارتباط‌پذیری باید خود را اُبژه بپندارد: نشانه همچون شدتِ غصب‌شده، اراده در مقامِ نامیدن. بدین‌ترتیب، سیاهچاله، غیابِ سیّاره، به تحت‌اللفظی‌ترین معنای کلمه، گوشت‌، من و درون را می‌شکافد و از نو به هم می‌دوزد؛ تاگشایی و تاخوردنِ دوباره‌ی خود (self).
اگر گوش‌های حسّی هولناک و مغاکینی در شنیدنِ خویش داشته باشیم، پس آموخته‌ایم که چگونه تغییراتِ جویِ معده‌ را نیرو‌شناسی کنیم (اندک‌اندک گونه‌ای از این سنخِ حسّاسِ نورگیر از راه می‌رسد که نوعی حسِ رقابت‌طلبی باستانیِ منحرفانه را به ماجراجویی‌های نو فرامی‌خواند) و نیز آموخته‌ایم که این جو معده‌ای را دقیقاً نشانه‌ی کسوفی بیابیم؛ کسوفی نه در اندیشه که در ساز و کارهای خودآگاهی، که یک دم فرمان می‌دهد: به سویِ زایل‌شدنِ موّقتِ چیز‌ها.... وقتی نیرویِ اراده‌ی غیابِ سیّاره، آخرین نوساناتِ موّاجش را به جان می‌بخشد، از افق حسانیت‌ـ‌ارتعاش محو می‌شود، و آهسته‌آهسته و توأمان بی‌درنگ، به سیّاره بازگشت می‌کنیم و تازه حالا، همین حالا، به نظر می‌رسد مجاز می‌شویم که آن گزاره‌ی مورد بحث را پی بگیریم: «این ماییم که سیّارات/‌سیّارتمان را می‌سازیم همزمان که این سیّارات هستند که ما را می‌سازند. اما خودِ این ما چیست؟»

 «... سبک‌بار بود و سرخوشانه، از جنس نوعی سبکباریِ حیرت‌آور بود، و بیش از آنکه به شنیده‌شدن تن دهد، به دیده‌شدن تن می‌داد، پهنه‌ای درخشنده بود، پهنه‌ای درآمیخته با سطح‌اش که دائماً رشد می‌کرد و حین رشد، در آرامش بود. تلاطمِ کلامی که به هیچ وجه مغشوش و گیج نبود ــ و وقتی به سکوت درمی‌افتد، به سکوت درنمی‌افتد: می‌توانستم خود را از آن تمییز دهم، و تنها زمانی می‌شنیدم‌اش که خودم را در آن می‌شنیدم، کلامی مهیب که همواره می‌گفت «ما».
سرمستیِ سرچشمه‌گرفته از آن «ما» یِ سرچشمه‌گرفته از من، «ما» یی فراسوی‌‌ همان اتاقی که مکان در آنجا فروبستن خود را آغاز می‌کرد ــ این سرمستی مرا وامی‌داشت تا خود را در میانِ آن آوای همسرایان بشنوم، درحالیکه که بر جایگاه آن همسرایان تکیه زده بودم، جایی در راستای دریا.
همه‌ی ما آنجا بودیم، در آنجایگاه، در انزوای اتحادمان برخاسته بودیم و آنچه می‌گفتیم همیشه در ستایش از آنچه بودیم بود:
 «چه چیز جز ما آنجا حاضر است؟»
 «هیچ کس.»
 «چه کسانی دورند و چه کسانی نزدیک؟»
 «ما آنجا و ما اینجا.»
 «و چه کسانی جوان‌ترین هستند و کدام‌ها پیر‌ترین؟ «
 «ما.»
 «و از چه کسی باید ستایش کرد، که به سراغ می‌آید و که به انتظار ما است؟»
 «ما و ما.»
 «و خورشید ــ خورشید نور خود را از کجا می‌آورد؟»
 «فقط و فقط از ما.»
 «و آسمان ــ آسمان دقیقاً چیست؟»
 «انزوایی که درون ما است.»
 «پس به که باید عشق ورزید؟ «
 «من.»
 (از متن رمانِ «واپسن انسان» اثر موریس بلانشو) [۳]

گتاری در مقاله‌اش، «دال در نهاد»، در مورد ماشین‌های نوشتار به طور کل، و سپس در موردِ ماشین غیرلالت‌گر می‌گوید: «ماشین‌های نوشتار ضرورتاً به نهاد ماشین‌های قدرت دولت گره می‌خورند. از لحظه‌ای که سر جای خود قرار می‌گیرند، تمام جوهرهای نشانه-شناختیِ چندمرکز تابعِ چینه‌ی دال می‌شوند. به نظر می‌رسد کاراک‌تر توتالیترِ این وابستگی چنان چیزی است، که به وسیله‌ی یک اثرِ پس-نگرانه‌ی خیالی، هرگونه نشانه‌شناسی‌ِ دیگر را از بنیانی در دال «موجب می‌شود».... ماشین‌های غیردلالتی [اما] با اتکا بر نشانه‌شناسیِ دلالتی ادامه می‌دهند، اما از آن‌ها فقط به عنوان وسیله استفاده می‌کنند، به عنوان یک ابزارِ قلمروزداییِ نشانه‌شناختی که به سیلان‌ها مجال بنا کردنِ اتصالاتِ تازه با قلمروزدایی‌شده‌ترین سیلان‌های مادی را می‌دهد. این اتصالات مستقل از اینکه آیا چیزی را به کسی دلالت می‌دهند یا نمی‌دهند، عمل می‌کنند.» اگر بنا به توصیف گتاری، ماشین نوشتار بلانشو یک ماشینِ تحلیلیِ انقلابی فرض شود، آنگاه سوال اینجاست: نسبتِ در‌ـ‌فرایندِ میان ما و آن منِ انتهایی، چگونه ذیلِ درجاتِ سیالیت، پویایی و خود‌ـ‌تفاوت‌گذاری‌اش قابل توضیح است؟ در رابطه با متن بالا و در زبان بلانشو دو لفظِ «اجتماع و دوستی» برجسته می‌شوند و برای نمونه، به زعمِ لارس ای‌یر، «برای بلانشو، اجتماع نه مفهومی است که با اضمحلالِ ارزش‌های سنتی معنایی نو بدان عطا شده باشد، نه توسل به «مایی» است که بدنِ جمعی‌اش شفابخشِ همه‌ی اشک‌های جامعه باشد. [...] اجتماعِ بلانشویی رخدادی مداوم است که در خودِ مفصل‌بندیِ باهم‌بودن اتفاق می‌افتد. این اجتماع در تجربه‌ی بیکاربودنی رخ می‌دهد که بیرون از ساحتِ کار و کناره‌گیریِ داوطلبانه از آن حضور دارد [...] اجتماع بلانشویی یعنی گشودگیِ نوعی عدم تعیّن که از فروبستگی‌ها یا صُلبیتِ ذات هر نوعی از اجتماع جلوگیری می‌کند. [...] بلانشو... چیزی را در دوستی به خاطر می‌سپارد که عدم تعینی مشخص را تصدیق می‌کند، نوعی آزادی درون هژمونیِ امر یکسان، و فضایی که به ما اجازه نمی‌دهد از نهادهای خویش و ایده‌مان از سیاست راضی باشیم.» و از ژان لوک نانسی درباره‌ی اجتماع بلانشویی نقل قول می‌آورد: «اجتماع‌‌ همان چیزی است که در رخ‌دادنش استثنائی و خارق‌العاده است: بدین خاطر که از بیرون بر ما وارد می‌شود و تن به هیچ پیش‌بینی یا تصاحبِ مجددی نمی‌دهد.» آیا حس می‌شود نقطه‌ی شروعمان مناسب نباشد؟ آیا به نظر می‌رسد که به دشواری، یک آغاز یا حتا طرحِ مسأله باشد و فاقدِ یک پاسخ مشخص یا برآیند عملی خواهد بود و به رغم اینکه نسبت‌ها یا خط و ربط‌هایی روشن‌ می‌شود اما هنوز سرعت، شدت و بیانِ لازم را ندارد و دوباره می‌پرسیم: «اما این ما چیست؟». شاید مناسب‌تر آن باشد که مثلاً از موسیقی‌ای شروع کنیم که وقتِ دود کردنِ پس از «قوتِ» روزانه‌مان شنیده‌ایم: خودِ امکانِ به اجرا درآمدنِ ووداستاک در مقام فزونی، یا سمپتومِ گرم‌شدنِ صفحه‌ی درونماندگاریِ زمین، «ما» در مقامِ رخدادِ دوباره را، هم تجلّی می‌بخشد و هم احظار می‌کند؛‌‌ همان مایی که از خلالِ تخدیری‌شدن، هیبریدی‌شدن و چهره‌زدایی‌اش، پیشاپیش حامله‌ی جنبشِ آکیوپایی است که آدم‌های گیر کرده در چرخ‌دنده‌های کاپیتالیسم متأخر را در شکلی از زامبی‌شدنِ زنجیره‌ای در خیابان بالا می‌آورد؛ این یعنی بردار نیروهای «شبِ مردگانِ زنده» یا اجرای ریچی هیوِنز در ووداستاک، توأمان هم آری‌گویی به دقیقه‌ی تجسّد «ما» و هم آری‌گویی به دقیقه‌ی تولدِ دوباره‌ی آن «ما»، در صورتِ نوین خود در جنبش آکیوپای است: پس نوعی آری‌گویی به آری‌گویی است، یعنی خودش پیشاپیش، آفرینشِ دقیقه‌ای از شدید‌شدن، قطعه‌واره‌شدن، حیوانی‌شدن و مردم‌شدن است که باعث می‌شود زمان در آن به دور خود «بگردد» و با بیشترین شدّت، به بی‌‌‌نهایت بار تکرار خود آری بگوید: به زبان بلانشو در «اقتضای بازگشت»، نه کل بلکه خودِ بازگشت بازمی‌گردد؛ میل‌ورزیدن به آن میل که بی-آغاز، بی‌پایان، بازمی‌گردد.
جایی در «اراده‌ی قدرتِ» نیچه چنین آمده: «به جای جامعه‌شناسی، دکترینی از صورت‌بندی‌های شهریاری.» این یعنی: «هر چیزی که آگاهی را به عنوان «وحدت» ثبت می‌کند، مجموعه‌ای پیشاپیش پیچیده است: ما همیشه فقط تظاهر به یکپارچگی می‌کنیم: بدن پدیده‌ای توانگر‌تر است...» در این رابطه ضرورت دارد به یکی از قطعاتِ نیچه در خصوصِ نسبتِ مورد بررسیمان (من‌ـ‌ما، دوستی، اجتماع، ما‌-من، بی‌آنکه مستقیماً اسمی از هر کدامشان آمده باشد) وارد شویم، ورودی بی‌بازگشت، زیرا دیگر آنرا پی نخواهیم گرفت، زیرا اکنون به یاد می‌آورم از همین‌جا بود که گزاره‌ در باب «سیّارات‌ـ‌ما»، هستی‌اش را از/در گوشت‌‌ رها کرد:

فرم‌های سنخ‌نمای فُرماسیونِ خود (self-formation). یا: هشت پرسش اساسی.
یک. آیا فرد می‌خواهد گونه‌گون‌تر باشد یا ساده‌تر؟
دو. آیا فرد می‌خواهد بیشتر شاد بشود یا می‌خواهد بیشتر نسبت به شادی و ناشادی بی‌تفاوت باشد؟
سه. آیا فرد می‌خواهد نسبت به خودش بیشتر قانع باشد یا بیشتر سخت‌گیر و یکدنده‌؟
چار. آیا فرد می‌خواهد نرم‌تر، تسلیم‌تر، انسانی‌تر بشود، یا «غیرانسانی‌»‌تر؟
پنج. آیا فرد بیشتر می‌خواهد محتاط‌ و پرواگر شود، یا سنگدل‌؟
شش. آیا فرد می‌خواهد به هدفی برسد یا از همه‌ی هدف‌ها اجتناب کند (برای نمونه، همانطور که فیلسوف عمل می‌کند، که در هر هدفی یک مرز، یک جایِ دنج، یک زندان، یک حماقت حس می‌کند)؟
هفت. آیا فرد بیشتر می‌خواهد مورد احترام واقع شود یا از او بترسند؟ یا بیشتر خواهان اینست که خوارش بدارند؟
هشت. آیا فرد بیشتر می‌خواهد مستبد شود یا اغواگر یا چوپان یا حیوانِ گله؟
...
 [۱] ــ ژولیا کریستوا در گفتگویی می‌گوید: «می‌ان دو مودالیته‌ی ظرفیتِ دلالتی [signifiance] تمایز قائل می‌شوم: نخست، امر نشانه-ای که به پژواک‌گویی‌ها، یا به آوا‌سازیِ نوزاد که نسبت به نشانه و نحو پیشینی است، مربوط است. و دوم، نشانه و نحو، یا آنچه امر نمادین می‌خوانم. مفصل‌بندی میان این دو، پویایی زبان را تولید می‌کند [...] می‌توان یک شکل‌شناسی از گفتمان تجربه‌ی انسانی بر اساس همین انگاره‌های امر نمادین و امر نشانه‌ای ساخت.»
 [۲] ــ به زعم گتاری، «گناه وقتی در پیوند با سیلان‌های قلمروزدوده‌ی کاپیتالیسم قرار می‌گیرد، به فرم مشخصی از لیبیدو ــ اروسی کاپیتالیستی ــ بدل می‌شود.» یعنی، ساحتِ خیالینِ روانکاو دستکارِ درونی‌سازیِ سرکوبِ کاپیتالیستی است: برخلافِ آن لولوی همیشگیِ سنت روانکاونه در خصوصِ می‌ل‌ـ‌انحراف، یعنی ادیپ/اختگی، نزد گتاری این آزاد شدنِ انرژی میل همچون یک همجوشی هسته‌ای یا انفجار اتمی شبیه‌سازی می‌شود. ناخودآگاه، تنها برای یک پلیس موضوعِ تجسس و کشف است؛ برعکس، برای گتاری ناخودآگاه پیوسته آفریده می‌شود.
 [۳] ترجمه‌ی این متن بلانشو و بعضاً پاره‌های دیگر، بخشی از کارِ‌‌ همان مایی دانسته می‌شود که کلیت همین وبلاگ هم فرآورده‌ی جانبیِ کارِ آن است، و به همین دلیل (و دلایل دیگر)، آوردنِ نام یک فرد خاص در مقامِ مترجم موضوعیت نمی‌یابد.





Foot Issues
1396/05/14 01:04
Hiya! Quick question that's totally off topic. Do you know how
to make your site mobile friendly? My weblog looks weird
when browsing from my iphone. I'm trying to find a
template or plugin that might be able to resolve this issue.
If you have any suggestions, please share. Many thanks!
http://cythialarin.weebly.com/
1396/02/20 05:36
Hi there very nice web site!! Man .. Beautiful ..
Wonderful .. I'll bookmark your blog and take the feeds also?

I'm satisfied to find so many helpful info here in the post, we need
work out extra strategies on this regard, thanks for sharing.

. . . . .
BHW
1396/01/23 21:15
Hi there, I want to subscribe for this website to get most
up-to-date updates, so where can i do it please help.
manicure
1396/01/22 02:06
Hey There. I found your blog using msn. This is an extremely neatly written article.
I will be sure to bookmark it and come back to learn extra
of your helpful info. Thanks for the post. I will definitely comeback.
manicure
1396/01/21 20:54
I blog quite often and I genuinely appreciate
your information. The article has truly peaked my interest.
I will bookmark your website and keep checking for new details about once a week.
I subscribed to your Feed too.
manicure
1396/01/21 05:30
Ahaa, its good dialogue concerning this paragraph here at
this webpage, I have read all that, so at this time me also commenting here.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آخرین مطالب

انتقال 1392/11/17
مهمان‌نوازی و انحراف 1392/11/16
The Overthrow of the Lyric Body 1392/11/9
فضای نوآر 1392/11/1
Stopping the Antropological Machine 1392/10/25
Monument 1392/10/23
short-circuits 1392/10/13
متافیزیکِ سلسله‌مراتب: مساله‌ی عمو‌ها، و دزدی که آنجا نبود 1392/06/4
فمینیسمِ خُرد‌ـ‌مقاومت‌ها 1392/05/7
و بالاخره یک روز تمام برده‌ها آزاد شدند، چیزی درونِ آنها مرد... 1392/05/5
بریدگی‌های خون‌بارِ عصب 1392/03/26
افیونلاق/ مورالین 1392/03/11
این صفحه عمداً خالی گذاشته شد... 1392/02/28
Secret défense 1392/02/9
[½, ¼] 1392/01/30
از دره‌های عمیقِ آرکادیا تا روزهای سُربیِ تهران: چینه‌ها، چینه‌ها، و چینه‌ها 1391/12/12
آینده‌کشی 1391/11/25
۱۹۸۳ ــ ۱۹۸۴ 1391/11/22
۱۸۸۵ - ۱۸۸۸ 1391/11/19
قاعده‌ی‌ بازی؟ 1391/11/15
آن 1391/11/10
وجه رایج: مدیریتِ بدن‌ها و پیشامد‌ها 1391/11/9
مونتاژ، بریکلاژ یا...؟ 1391/11/5
صدایی از جنسِ سورلی: یک درجه مصلوب، دو درجه دیونیسوس 1391/10/24
[...] 1391/10/18
خنده‌ی روده‌بین: درباره‌ی یک تصویر 1391/10/15
قاب‌های چندپاره، تصاویر متداخل: به سوی یک سیاستِ تصویرِ دیگرگون 1391/10/9
صفرِ حرکت: اِسکیز‌ها و سوبژکتیویته‌ـ‌در‌ـ‌فرایند 1391/09/17
درباره‌ی نوعی ماشین اسکیز‌وـ‌پارانویا 1391/09/15
لیست آخرین مطالب