تبلیغات
Chaosmosis - صدایی از جنسِ سورلی: یک درجه مصلوب، دو درجه دیونیسوس

صدایی از جنسِ سورلی: یک درجه مصلوب، دو درجه دیونیسوس

1391/10/24  

خود را آخرین فیلسوف می‌خوانم، زیرا آخرین انسان هستم. هیچ کس با من سخن نمی‌گوید مگر خودم، و صدای‌ام همچون صدای مردی در حال احتضار به گوش‌ام می‌رسد! اجازه دهید تنها یک ساعت دیگر با شما باشم‌ ای صدای عزیز،‌ ای آخرین ردّ حافظهٔ تمام شادی‌های انسان. با شما، به وسیلهٔ فریفتنِ خود، و با دروغ خود را واردِ کثرت و عشق کردن، از تنهایی می‌گریزم، زیرا قلب‌ام در برابر این باور که عشق مرده است، مقاومت می‌ورزد. قلب‌ام نمی‌تواند لرزه‌های تنها‌ترین تنهایی‌ را تاب آورد و برای همین مرا وا می‌دارد به گونه‌ای حرف بزنم که انگار دو کس هستم [هستیم]... و با این‌حال هنوز صدای‌ات را می‌شنوم اِی صدای عزیز! چیزِ دیگری می‌میرد، چیزی جز من، آخرین انسان در این جهان. آخرین آه، آهِ شما، با من می‌میرد. بانگِ ممتدِ «دریغا! دریغا!» برای من آهی کشید، برای اُدیپ، آخرین انسان مفلوک. [فریدریش نیچه، یادداشت‌های اوایلِ دهه۱۸۷۰]

...
این صدای بیگانهٔ هذیانی، این لرزه‌نگارِ تکانه‌ها، و بیانگرِ تونالیتهٔ پُر شدّتِ جان، هر لحظه معطوف به چه سمت و سویی است، چه چیزی را اراده می‌کند؟ تبدیل‌کردنِ هستی، بدن و پیرامون به میدانگاهی برای مبارزه. تبدیل‌کردنِ هر لحظه به مُسرفانه‌ترین فرم‌ـ‌حیات که بیشترین تمرکزِ نیرو‌ها را برای مواجهاتش می‌طلبد. تبدیل‌کردنِ زمان به یک «آن» یا یک گشودگیِ الزاماً منحرفانه، مغاکین و دگرریخت. ایجادِ یک دامنهٔ حرکتِ نو، برای طی‌کردن/طی‌شدنِ توأمانِ نوساناتِ شدّت. بدل‌کردنِ لحظه به مکانِ حمله و گریز، عملی که در اثر آن، بیشترین نیروی خارج بر بدن اِعمال می‌شود. این صدا، همچنین به بیشترین هزینه‌گریِ غیرمولّدی مجال می‌دهد که انرژی‌ لیبیدویی را تا انتها در جان به مصرف می‌رساند. این صدا،‌‌ همان نیروی ناشناخته‌ای است که سرکش‌ترین رانه‌ها را تا بیشترین درجه از فرسودنِ امر ممکن به پیش می‌راند و خود را به میانجیِ همین سیلان‌یافتنِ مطلقاً بی‌معنا هرز می‌دهد، تا شدت‌مند‌ترین تنش، حرارت و تعارض در جان بگدازد: نیرویی حیوانی از دلِ زمانی مبهم و گنگ، صدادار ‌شده، کِش‌ آمده و خود را به لذتی کیهانی پرتاب کرده است: ارتعاشی خورشیدی که از ناکجا بدن را به ‌لرزیدن، و نهایتاً خشکیده‌شدن، تهدید می‌کند، بدنِ اسپاسمیک، بدنِ شقّه‌شده، بدنِ کاتاتونیایی، و در شکلی کژدیسه و کابوس‌گون، در هیأت یک سایه، یک نویز، یک ناقص‌الخلقه یا یک فریکِ هولناک بر فانتاسم مسلط می‌شود و در این میانه، تنها رد و اثرِ تلاشِ عقل، برانگیختنِ ذره‌ای از زندگیِ حبس‌شده در این لحظه است؛ عقل ــ که بدن برایش ابزارِ آگاهی است ــ به دشواری می‌کوشد به میانجیِ رمزگان و نشانه‌های هر روزه، نه عواطفِ دلالت‌پذیر، بل نوعی عاطفهٔ ناشناخته و مرموز را هم-رسانی و شناختنی کند‌، اما در عوض، آنچه احظار می‌شود‌‌ همان یادبودِ پیوستگیِ تام و تمامِ هستیِ من با گوشت است: عقل خود را در مقام یک مانع به جا می‌آورد، نادانی در فرم قهقهه‌، و انرژی لیبیدویی به میانجیِ فرسایشِ غیرتولیدیِ تنانه تخلیه می‌شوند: به زعم آلفونسو لینگیس، «خوشحالیِ شانسِ خوش، در قهقهه محقق، واقعی و تخلیه می‌شود. قهقهه خارج را می‌زید و می‌گستراند». چه کسی می‌گوید که اینهمه اقتضای نوعی واپسروی دفاعی است؟ نمی‌پرسیم چرا و در برابرِ چه، زیرا اهمیتی ندارد، زیرا مسألهٔ نهانی‌تر، شناساییِ ایجادِ نوعی «وقفه» است، میانِ «صدای مرموزِ عاطفه‌ای ناشناخته و مُهلک که برای بدن‌ات مُضر است اما از خلال همین بدن خود را به رغمِ ارادهٔ تو به صدا در‌ آورده است»، و «نگاهِ مبهوت و منجمد عقل که جز انعکاسِ وانمودهٔ تکرار هیچ برای گفتن ندارد». این وقفه کجا و چگونه کشف می‌شود؟ شاید در آنجا که این اراده‌ـ‌صدا در جان به صدا درآید: «بر بیشترین مقاومت چیره باید شد.» پیامد نهاییِ این برهم‌کنش یا اصطکاکِ نیرو‌ها چیست؟ «رویای بی‌خوابی، مسألهٔ فرسودگی است. چشم‌های شخصِ فرسوده از حدقه درآمده است.» (دلوز، انتقادی و بالینی). این تلاطم چه چیزی را می‌جوید؟ هیچ، بی‌هدف است، مگر آنکه درافکندن به تلاطمی دیگر هدف فرض شود. پس آیا می‌توان هر لحظه خود را در دشوار‌ترین مغاک درافکند/بازجُست و بیشترین نیروی ممکن را صرف چیرگی بر آن هیاهوی انرژی کرد؟ جان بر مقاومت در برابر چه میزان نیرویِ یورش‌آورندهٔ خارج تواناست؟ در از-هم-گسسته‌ترین نواحی‌اش قادر است بر چه میزان انرژیِ متمرکزشده چیرگی بیابد؟ چه مرکز تصمیم‌گیری یا تعین‌پذیری‌ای است که می‌تواند نیرو‌ها و عواطف متعارض و نامتمرکزِ جان را به یک نیروگذاریِ آفرینشگرانه، ایجابی و تنانه پیش بَرَد و خودش چه فُرماسیونی دارد؟ اگر بناست که هر لحظهٔ جان نه به میانه‌حالی و «منطقِ سرد وانموده»، بل به پیمودنِ بیشترین دامنه‌های شدّت و «سوزِ شعلهٔ فانتاسم» معطوف شود، آنگاه درنوردیدنِ چه میزان آستانه، چه بُعدی از هویت، چه کثرتی از نقاب محتمل است؟ این دقیقه خود را همچون نوعی تکانهٔ هولناک، یک تهدید، یا یک بیماری بروز می‌دهد که بدن، لحظه و مغز را قبض می‌کند و ارتعاش اِسپاسمیک‌اش را بر فرم‌های بیان داغ می‌زند: پُرگویی‌ها، قهقهه‌ها، پریشان‌گویی‌ها، اشک‌ها، خلسه‌ها، هذیان‌ها، زبان‌پریشی‌ها. برای یک سلامتِ بزرگ‌تر باید بر این «حال و هوای بیماری»، بر آن آخرین فیلسوف، آن اُدیپ مفلوک، چیره شد، و اگر این حال و هوا یا آن کمپلکس، نه مکانیزمی بازنمایانه بل «آمیزه‌ای از نیروهای پرشدت» باشد، باز چه کسی بهتر از خودِ نیچه راهنمای «سلامت بزرگ» خواهد بود؟ این سلامتی، به زعم لینگیس، «رنج را حذف نمی‌کند، زیرا رنج به ما استحکام می‌بخشد و فروپاشیِ ساختارهای قدیمی و ظهورِ ساختارهای نو را موجب می‌شود [...] نیچه به نحوی ایجابی به‌‌ همان چیزی آری گفت که خودِ زندگی به نحوی ایجابی بدان آری می‌گوید و حرکت‌های منفی‌ای را که به‌وسیلهٔ آن زندگی علیه خودش برمی‌گردد تشخیص داد. سلامتی، تولیدِ انرژی‌های فزونی که بر خودش ساطع می‌شود، و خودش را احساس می‌کند، فی‌نفسه سرخوشانه است. این احساس فورانِ انرژی‌ها را تشدید می‌کند. این احساس آری‌گو و خود‌ـ‌آری‌گو است [...] نیچه انکار می‌کند که شایسته‌ترین [گونه] به‌وسیلهٔ تکامل تولید می‌شود؛ آنچه تکامل انسانی را تحقق می‌بخشد واپسین انسان است، ضعیف‌ترین و بیمار‌ترین گونه که تنها می‌تواند نیستی را اراده کند، و طبیعت (Nature) برایش هیچ نوع درمانی در نظر ندارد. گونهٔ در راه، فرا انسان، به نحوی پیشروانه از دلِ واپسین انسان پرورانده نخواهند شد، بل به وسیلهٔ زایشی نو، در وضعیتِ تأثرآورِ فاصله از هر گونه پیوستگی رشد می‌کند [...] گونهٔ شریف یا نجیب (the noble) غرایزِ سالمِ نیرومند دارد، غریزه‌ای برای سلامتی، برای زیبایی، برای سرزندگی، برای سرخوشی، و با همین غرایز می‌زید. آن‌ها دیگران را نمی‌فه‌مند؛ ثروت‌هایشان بر باد می‌رود؛ توسطِ محاسبه‌کردن قربانی می‌شوند؛ آن‌ها چندان باهوش نیستند [...] برای نیچه، باور داشتن به بازگشتنِ زمان در لحظهٔ حال، یا بازنماییِ گذشته در زمانِ حال، به معنای باور داشتن به این امر است که همهٔ امکان‌ها، همهٔ قدرت‌ها که زمانی در بشریت ممکن بودند هنوز معتبر هستند، و برای هر فرد و هر لحظهٔ تاریخ موثق‌اند. [...] نیچه به این می‌بالد که هر کسی که کارش را می‌خواند ابداً گمان نمی‌کند که حتی یک روز از زندگیش را بیمار بوده است.»
مسألهٔ خطیر اینجاست: این صدا‌ـ‌نیروی کاهنده، این دل‌آشوبه از کجا پدیدار می‌شود؟ وقتی ارزش‌های گله‌ای، در مقامِ یک حکمِ تعیّن‌گرا یا نوعی «تو باید» ِ لازم‌الاجرا سر بر می‌آورد، چه بر سر خُرد‌ـ‌سیاستِ میل که تکین، غیرشخصی و مرکزگریز است، می‌آید؟ بی-شک، ارادهٔ پشتِ آنِ ارزش‌های گله‌ای، بی‌آنکه در اصلِ رویکردش تردیدی کند، هر توجیه نظری را ذیلِ خشونتِ افسارگسیخته و حق به جانب‌اش گرد می‌آورد، تا مجالِ آنرا بیابد که یک سطحِ همگن‌کننده‌ی گله‌وار را ــ‌گاه حتا به نام ریزوماتیک ــ جا بزند و آنرا فراگیر سازد (اما این همگانی‌شدن الزاما پیامد ریزوماتیک‌بودن نیست). ارزش‌های گله‌ای از در و دیوار، حتا از لابه‌لای اوراق و صفحاتی که سودایِ ستیزیدن با سنخ‌های گله‌ای‌بودن را دارند، برای خود ملغمه‌ای توجیهی می‌سازند تا به نامِ «گواه بر حق‌بودن» اصل کنش خود را تطهیر کنند: خودِ همین تلاش معطوف به اثبات شک برانگیز است: «هر آنچه باید ابتدا اثبات شود ارزش چندانی ندارد.» اینهمه، برعکس، از نوعی عفونتِ واگیردار و ارادهٔ میانه‌حال خبر می‌دهد که توان تمایزگذاری می‌انِ جمعی‌بودنِ ریزوماتیک و گله-ای‌بودنِ ماهیتاً شخصی را ندارد، و عملا از دیگرگون‌بودنِ بیولوژی‌ها و کردارشناسی‌ها، از کثرتِ سنخ‌ها و گونه‌ها، و از شیمیِ شیوه-های کثیر مواجهاتِ هر یک از این تکینگی‌ها، هیچ نمی‌فهمد: یک روانکاو، یک کشیش، یک دلقک، یا یک احمقِ هگلی می‌توانند ادعای نیچه‌ای‌بودن کنند و در این مورد تردیدی به خود راه ندهند: آیا این تاجِ طلای نیچه‌ای‌بودن (یا اگر دوست دارید؛ ایکس‌بودن) قرار است از ما چیزی بسازد که زور می‌زنیم بشویم یا اصلاً قرار است به کارِ ساختِ یک سلاح امروزی بیاید؟ بنیاد واکنشیِ این حرکت زیر پوششِ همگون‌ساز گله‌ای‌بودن، به مشام می‌رسد و خود را در میانهٔ دقیقه‌ای خشونت‌بار می‌یابیم. هرچند به معده‌مان ایمان داریم (پس سکوت می‌کنیم و اجازه می‌دهیم این پیشامدِ کوچک اما ناگوار در معده‌مان جذب و هضم شود، از رودهٔ کوچک به رودهٔ بزرگ وارد شود، قهقهه شود، دفع شود و از ما تنابندهٔ ارزنده‌تری بسازد) اما نمی‌توانیم در خلوتمان نپرسیم: چه می‌شود که نیروی کنشیِ میل به گله‌ای‌شدن، تسلیم‌شدن، به دست‌نشانده‌شدن تن داده است؟ فرانسوا فورکه در «نیچهٔ لیبیدویی» می‌گوید: «تکانه‌های کنشی توسط آپاراتوسِ قدرت، کمابیش «بازفعال‌سازی‌شده»، کمابیش «قاعده‌مندشده»، کمابیش «گله‌شده»‌اند، و توهمِ وحدتی نسبی و نیرویی منسجم می‌دهند، آنجاکه واقعا فقط نوعی «همجوشی» میان نیروهای تحت سلطه وجود دارد، یک «ملغمه» از تکانه‌ها، که به نحو درخوری کنترل‌شده، که خود را برای نگاه تاریخی همچون یک ارگانیزم، یک شخص، یک ساختار، یا یک نیروی تولیدیِ اجتماعی تدارک می‌بیند [...] برای عمل انتقادیِ فهم تاریخی، ما باید نوعی عمل آری‌گویانه از رابطهٔ شدتمند با رانه‌ها و تکانه‌های تاریخ را جایگزین کنیم. برای مثال: کمونیسم. حمله به پادگانِ مونکادا را در نظر آورید که فیدل کاسترو و همراهانش در سال ۱۹۵۳ سر و ته‌اش را به هم آوردند: [...] کل نظامِ دیالکتیکیِ باتیستا [...] از نو قالب‌ریزی می‌شود، عمارت بزرگ فرو می‌ریزد، و پارتیزان‌ها از سیه‌را ماسترا این شکاف را برای ویران کردن دولت به قدر کافی عمیق‌تر می‌کنند [...] این واقعیت که این نیروی کنشیِ میل تا جایی مطیع می‌شود که به دست‌نشانده‌ی‌ـ‌رفیق‌ـ‌برژنف‌ــ‌شدن تن در می‌دهد موضوع دیگری است؛ اما آدم به شک می‌افتد که این نیروی کنشی، پیش‌تر با لیبیدویی توده‌ای‌تر از آنچه بولشویسم بوده است، جذب و همسان‌سازی شده باشد، این امر بدان خاطر است که چیزی واکنشی، و پارانوئید در سال ۱۹۵۳ پیشاپیش همان‌جا وجود داشت، یعنی فهمِ مسیحایی‌ـ‌لاتین‌ـ‌آمریکایی از نبرد سیاسی، نوعی الگوی لیبیدویی از شجاعت، جوانمردی، [...]، پاکی، برابری و الخ.» پس می‌توان ادعا کرد یادداشت خصوصی نیچه خبر از شناسایی و امحایِ یک دال مستبد در شخصی‌ترین دقایق می‌دهد، همین‌جاست که از ورود و درهم‌آمیزیِ همهٔ «صدا‌ها» به نفعِ ایجابی‌ترین، تنانه‌ترین و مرکزگریز‌ترین «صدا» اجتناب می‌شود: صفرِ حرکتِ ما باید در مولکولیترین «آن»، در سرحدی‌ترین گزینش‌گری واقع شود: و اتفاقا در همین دقیقهٔ «راستگویانه» است که همه چیز غیرشخصی است. همین میزان راستگویی در پی گرفتن و شکل‌دادنِ ایدیوسینکراسی و وا ندادن به گزند‌ها و جراحت‌های کوچک و عفونت‌زا، زمینه‌سازِ تن‌ندادن و دست‌نشانده‌نبودنِ متعاقب خواهد بود. همین راستگویی است که بردگان بد می‌فه‌مند و اخلاقشان را در ضدیت با آن پی می‌ریزند: «تو شری پس من خیرم». ولی گزارهٔ اخلاق سروران درست برعکسِ این است: «[والاتبار] مفهومِ اساسیِ «خوب» را پیشاپیش و خود به خود از خویش برمی‌کشد و پس از ان است که برای خود گمانی از «بد» می‌آفریند!» (تبار‌شناسی اخلاق، جستار یک، پاره یازده) همین فهم بنیادین دستِ آخر به آن فهم مسیحایی از پیکار سیاسی راه می‌برد، آنجاکه نوعی اخلاق یا الگوی لیبیدویی تعاریف و نسبت‌ها و عملکرد‌ها را بد می‌فهمد و بد‌تر به کار می‌گیرد و با اینحال در عمومیت‌بخشی‌اش درنگ نمی‌کند. فلیکس گتاری در «هر کسی می‌خواهد یک فاشیست باشد» از ضرورت توجیه یک میلِ «توده‌ای‌شده»، به میانجیِ اِعمالِ وساطت‌های نظری و عملی بر میل انقلابی سخن می‌گوید و همین مساله را در خصوص مه ۶۸ بیان می‌-کند، او سپس به سرهم‌بندیِ چهار سری لیبیدویی عمده در سر برآوردنِ فاشیسم آلمانی اشاره می‌کند که در خصوص وضعیتِ امروز ما (وضعیتی که هم ثمره و هم سازنده‌اش هستیم) کاربست دارد: «در چنین موقعیتی دیگر یک وحدت ایده‌ال در کار نیست که منافع کثیر را بازنمایی/نمایندگی کند و میانجی آن‌ها باشد، بل کثرتی تک‌آوایی از میل‌ها وجود دارد که فرآیندش سیستم‌های پیگیری و قاعده‌مندسازی خود را پنهان می‌سازد. [...] دیکتاتوری نظامی همچون دیکتاتوری فاشیستی به انرژی لیبیدوئی توسل نمی‌جوید، حتی اگر تعدادی از نتایج این دو دیکتاتوری یکسان به نظر برسند و اگر به شکنجه‌ها و روش‌های سرکوب‌گرانهٔ یکسان و الخ ختم شوند. پیوند دست کم چهار سری لیبیدوئی در شخص هیتلر سبب شد دگرگونی یک مکانیزم میل‌ورزی نوین در توده‌ها متبلور شود:
ــ سبک عوامانه‌ای که وی را در موقعیتی قرار داد تا بر آدم‌هایی تسلط یابد که ماشین‌های سوسیودموکراتیک و بلشویک کمابیش آن‌ها را نشان‌گذاری کرده بودند.
ــ سبکِ سربازِ قدیمیِ جنگ که صلیب آهنی او از جنگ ۱۹۱۴ نمادش بود و او را قادر ساخت تا دست کم کارکنان ارتش را خنثی کند زیرا قادر نبودند اعتماد کامل خود را به دست آورند.
ــ فرصت‌طلبیِ یک مغازه‌دار، نوعی انعطاف‌پذیری نخاعی، و سستی، که او را قادر ساخت تا با بزرگان صنعت و صاحب‌منفذان مالی مذاکره کند و در تمام مدت به آن‌ها اجازه دهد که فکر کنند به آسانی قادر به کنترل و ادارهٔ او هستند.
ــ دست آخر ــ و این شاید نکتهٔ اساسی ماجرا باشد ــ هذیانی نژادپرستانه، جنون، انرژی‌ای پارانوییک که او را با غریزهٔ مرگ جمعی هم‌کوک می‌کرد؛ غریزهٔ مرگی که از کشتارگاه‌های جهان جهانی اول بیرون آمده بود. قطعاً همهٔ این حرف‌ها بیش از حد کلی است! اما نکته‌ای که خواستار تاکید فراوان بر آن بودم و تنها می‌توانستم اشاره‌ای گذرا به آن بکنم، این واقعیت است که ما نمی‌توانیم شرایط محلی و تکینی را نادیده بگیریم که به این تبلور مکانیکی شخص هیتلر مجال دادند.»





Foot Complaints
1396/05/15 12:24
If you would like to increase your knowledge just keep visiting this website and be updated with the hottest gossip posted here.
What makes you grow taller during puberty?
1396/05/8 03:13
I love your blog.. very nice colors & theme. Did you create this website yourself or did you hire someone to do it for you?
Plz reply as I'm looking to create my own blog and would like to find out where
u got this from. kudos
hep c foot pain
1396/04/11 00:30
Hi there, You have done an incredible job. I will certainly digg it
and personally suggest to my friends. I am sure they'll be
benefited from this site.
Antonio
1396/04/5 20:05
My brother suggested I may like this website. He was totally right.

This publish actually made my day. You can not imagine just how
a lot time I had spent for this information! Thank you!
florgaluski.hatenablog.com
1396/02/21 05:25
My brother recommended I might like this blog. He was once totally right.
This post actually made my day. You can not imagine simply
how so much time I had spent for this information! Thank
you!
manicure
1396/01/23 15:43
Greetings from Los angeles! I'm bored at work so I decided to browse your site on my iphone during lunch break.
I enjoy the knowledge you provide here and can't wait to take
a look when I get home. I'm amazed at how fast your blog
loaded on my cell phone .. I'm not even using WIFI, just 3G ..
Anyways, wonderful site!
manicure
1396/01/20 06:54
What's up colleagues, how is all, and what you wish for to say concerning this paragraph, in my view its in fact awesome designed for me.
manicure
1396/01/16 09:28
Hi there, just wanted to say, I liked this article. It was inspiring.

Keep on posting!
manicure
1396/01/15 22:06
Hey there I am so happy I found your web site, I really found you by accident,
while I was looking on Google for something else, Regardless I am
here now and would just like to say many thanks for a fantastic
post and a all round enjoyable blog (I also love the theme/design),
I don't have time to read through it all at the moment but I have book-marked
it and also included your RSS feeds, so when I have time I will be back to read much more, Please do
keep up the awesome work.
manicure
1396/01/15 14:06
Do you have a spam issue on this website; I also am a blogger, and I was wanting to know your situation; we have developed some nice methods
and we are looking to trade methods with others, why not shoot me an email if interested.
manicure
1396/01/13 09:27
Hello! I've been reading your blog for a while now
and finally got the courage to go ahead and give you a
shout out from Atascocita Texas! Just wanted to mention keep up the good
work!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آخرین مطالب

انتقال 1392/11/17
مهمان‌نوازی و انحراف 1392/11/16
The Overthrow of the Lyric Body 1392/11/9
فضای نوآر 1392/11/1
Stopping the Antropological Machine 1392/10/25
Monument 1392/10/23
short-circuits 1392/10/13
متافیزیکِ سلسله‌مراتب: مساله‌ی عمو‌ها، و دزدی که آنجا نبود 1392/06/4
فمینیسمِ خُرد‌ـ‌مقاومت‌ها 1392/05/7
و بالاخره یک روز تمام برده‌ها آزاد شدند، چیزی درونِ آنها مرد... 1392/05/5
بریدگی‌های خون‌بارِ عصب 1392/03/26
افیونلاق/ مورالین 1392/03/11
این صفحه عمداً خالی گذاشته شد... 1392/02/28
Secret défense 1392/02/9
[½, ¼] 1392/01/30
از دره‌های عمیقِ آرکادیا تا روزهای سُربیِ تهران: چینه‌ها، چینه‌ها، و چینه‌ها 1391/12/12
آینده‌کشی 1391/11/25
۱۹۸۳ ــ ۱۹۸۴ 1391/11/22
۱۸۸۵ - ۱۸۸۸ 1391/11/19
قاعده‌ی‌ بازی؟ 1391/11/15
آن 1391/11/10
وجه رایج: مدیریتِ بدن‌ها و پیشامد‌ها 1391/11/9
مونتاژ، بریکلاژ یا...؟ 1391/11/5
صدایی از جنسِ سورلی: یک درجه مصلوب، دو درجه دیونیسوس 1391/10/24
[...] 1391/10/18
خنده‌ی روده‌بین: درباره‌ی یک تصویر 1391/10/15
قاب‌های چندپاره، تصاویر متداخل: به سوی یک سیاستِ تصویرِ دیگرگون 1391/10/9
صفرِ حرکت: اِسکیز‌ها و سوبژکتیویته‌ـ‌در‌ـ‌فرایند 1391/09/17
درباره‌ی نوعی ماشین اسکیز‌وـ‌پارانویا 1391/09/15
لیست آخرین مطالب